uk
Feedback
دکلمه✍️سناریو🎥

دکلمه✍️سناریو🎥

Відкрити в Telegram

♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿

Показати більше
7 273
Підписники
+2024 години
+427 днів
-3130 день
Архів дописів
🍇 #شعر 🍇 دعا کردیم و هرشب ترس هامان بیشتر می شد دعا کردیم و گوش آسمان هربار کر می شد من و تو در دهان زندگی، پا بسته جا ماندیم دعا خواندیم و هربار این جهنم داغ تر می شد من و تو هر کجای این زمینِ بسته می رفتیم گذشته باز مثل سایه با ما همسفر می شد من و تو چون عروسک های خیس پنبه ای بودیم که هرشب سقفمان ازترس آتش شعله ور میشد من و تو با دو قاشق چاله می کندیم درسلول دو قاشق مانده تا پرواز ، زندانبان خبر می شد من و تو حاصل رگبارهایی مقطعی بودیم دوام تشنگی در ریشه هامان مستمر می شد همیشه ربط استدلال هامان با رفاقت ها دلیل خنده ی چاقوی تیزی در کمر می شد میان چشم ِمان تنها دو فنجان آب باقی بود که آن هم پشت سر، صرف وداعی مختصر می شد نصیب ما تمام زندگی از بودن مادر صدای خنده ی آرام گرگی پشت در می شد…  #حامد_ابراهیم_پور 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🦋 تو دریا هستی و من موج ساحل‌کوب چشمانت شدم پیش از به دنیا آمدن مجذوب چشمانت جنوبی‌زاده‌ای اهل خلیج شعر و افسونم خوشم با آن هوای شرجی و مرطوب چشمانت اگر جویا شوی حال مرا زل بر تو می‌گویم که دارد بستگی حالم به حال خوب چشمانت نگاهم کن در این باران، که من با دیدنت حیران شوم چون موج در توفان، پر از آشوب چشمانت چرا حاشا کنم وقتی دلم را بردی و راحت به یک گوشه نگاه تو شدم مغلوب چشمانت ستودن دارد از زیبایی محض هنر گفتن منم محو همین شیوه، همین اسلوب چشمانت هزاران شعر زیبای جهان را خوانده‌ام یکجا به تنها نسخه‌ی خطی مژگان‌کوب چشمانت مژه برهم زدی مستانه و هر واژه رقصان شد غزل یعنی همین گیرایی مشروب چشمانت
#شهراد_میدری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

#دکلمه⚘ میگم این یارو جدیده مث من دوستت داره مث من برات مینویسه مث من میتونه برات شعر بخونه میتونه بگه توی این دنیای پر هیاهو خوبه که هستی مث من طاقت دیدن اشکات رو داره راستی دلبر نگفتم برات هنوزم شال گردن فیروزه ای تو  رو دارم هربار که به قاب عکست زل میزنم ذوق میکنم میگم دختر یارو جدیده برات هرشب لالایی میخونه هرشب برات پرتقال های تو سرخ رو قاچ قاچ میکنه برات گلپر ونمک میزنه دلبر خواستم بگم چشات امان از چشات وصدات   بقول شاعر عالیقدر سعاد الصباح : اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم قهوه‌خانه‌ها به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم کلمات به چه کار می‌آیند؟ و اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم دهانم به چه کار می‌آید؟ دلبر هنوزم شبا قرص های رنگی و میریزم پای گلدون بامبو به گمونم گل بامبو هم قهرش گرفته شاخه هاش پژمرده وزرد شدن اونا هم میدونن تو نیستی تا برام از حافظ تفأل بزنی و بگی: ( یوسف گم گشته آید به کنعان غم مخور ) اما دلبردو دقــیــقــه گــوش ڪــن ... فــڪــر ڪــن من  ڪــه دوســتت دارم‌ بــمــیــرم فــڪــر ڪــن لــبــاس مــشــڪــی بــپــوشــیــ‌ بــیایی  ســر خــاڪـم و هی سنگ به خونه ی جدیدم بزنی فــڪــر ڪــن دیــگــه نــیــســتم بــاهام حــرف بــزنــی  و بگذریم پــیــامــ بدی ولی مثـ‌  قدیم قدیما  سین نکنم فــڪــر ڪــن بــایــد گــل بــخــری و  بــری ســر قــبــرم فــڪــر ڪــن بــایــد همــه حــرفــاتــو‌ بــه یــه تــیــڪــه ســنــگ بــزنــی فــڪــر ڪــن بــری ســر قــبــرم  اســمـمو بــلــنــد صــدام  بــزنــی امیرعلی  ولــی دیــگــه نــتــونــم  بــهت بــگــه جــانــمــ عزیزم فــڪــر ڪــن دیــگــه نــیــســتم دلــت تــنــگ شــه بــری بــبــیــنــیــشــ دیــگــه نــتــونــی بــغــلــمـ‌ ڪــنــی فــڪــر ڪــنــ… دیــدی ســخــتــه...... راستی دلبر حالا یارو جدیده هرشب ؛ هرشب هواتو داره هرجای زمین باشه بدادت میرسه نگفتم برات هنوزم هرشب موقع خواب بهت شب بخیر میگم وقاب عکست ومی بوسم ودوستت دارم :)! اما بقول شاعر (من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی چیزی نمی دانم ازاین دیوانگی و عاقلی ) راستی دلبر تایادم نرفته بگم: هنوزم عطر  پالتوی سفیدت  گوشه ی صندوق چوبی مونده بقول خانجونم که میگه :اونی که رفته بر نمیگرده اما من منظورم که برگردی و بگی : دلبر دوستت دارم
#امیرعلی_کشاورزیان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

💥 #شعر 💥 ‍ سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ شمبلیله ، شمبلیله ، رازیانه ، شاهی و گیشنیز ، اهل آویشن ، نبیذ سرخ شورانگیز سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ تو ، تو اگر جسمت بهاران است ؟  تو اگر جسمت بهاران است ؟ اما جان تو پاییز عازم مسجد سلیمانی ولیکن می رسی تبریز عاشقی تو عاشقی تو سینه ام دکان عطاری است دردت چیست من برای عاشق بی کس برای عاشق بی چیز راه رفتن  ، گریه کردن زیر باران می کنم تجویز نازبوها بوی نعناع بوی یاس پیرهن چاکی درآمیدن لباس سینه ام دکان عطاری است دردت چیست من برای دشمن عاشق سنگ سرمه  ، سیب حوا ، صبر زرد و  نیش زنبور می کنم تجویز سینه ام دکان عطاری است سینه ام دکان عطاری است دردت چیست ؟ ✍#محمد_صالح_علاء 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🎀 #شعر  🎀 ‍ بنویسید پدر تاب ندارد ، نقطه. روز آرامش و شب خواب ندارد ، نقطه. خطّ بعدی بنویسید که خاکِ وطنش نفت‌خیز است ولی آب ندارد ، نقطه. علّتِ ظلمتِ شب‌های پدر را بنویس سهمی از تابش مهتاب ندارد ، نقطه. گاه‌گاهی پدرم بر سر خود می‌کوبید همه گفتند که آداب ندارد ، نقطه. بنویسید تواناییِ پرداختنِ نسخۀ دکترِ اعصاب ندارد ، نقطه. پدرم رعیتِ خوبی‌ست ولیکن نظری سوی او حضرت ارباب ندارد ، نقطه. در ادامه بنویسید که همزاد غم است پدرم چهره‌ی شاداب ندارد ، نقطه. پدرم بی سر و پا نیست ولیکن سر او شانه جز گوشه‌ی محراب ندارد ، نقطه. و در آخر بنویسید که بعد از مرگش عکس ترحیم پدر قاب ندارد ، نقطه. #مهدی_خداپرست 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

چنل موزیک خودمونه جوین بدین 💖💖💖💖💖💖

📔 #دکلمه 📔 خاطرشو می‌خواستم، خیلی! دلم می‌رفت برای همه‌چیزش... برای دیوونه بازیاش، برای بی‌حوصلگیاش، برای خستگیاش، برای همه‌ی چیزایی که به اون ربط داشت! حتی حرف زدنِ عادیشم هوش و حواسمو می‌بُرد! گفتم حرف زدنش؟ آخ از حرف زدنش! یک‌جور با مزه‌ای بود، وقتی عجله داشت یه چیزیو تعریف کنه، وقتی هول هولکی حرف می‌زد و کلماتو پس و پیش می‌گفت و جمله‌هایی می‌ساخت که فقط خودم و خودش سردرمی‌آوردیم ازشون، وقتی که با ذوق و شوق اتفاقای روزمره‌ی روزگارشو جوری برام تعریف می‌کرد که حس می‌کردم خودم اون‌جا بودم و وقتی که صداشو صاف می‌کرد که برام شاملو بخونه و فروغ... عاشقش بودم! یه وقتایی که خیلی خسته می‌شد و حالش خوب نبود، یا وقتایی که از عالم و آدم دلگیر می‌شد، می‌گفت من دیگه مُرده شدم و من می‌مُردم برای همین مُرده شدم گفتناش حتی! خوب یادمه هنوز! هربار از سر دیوونگی ازش می‌پرسیدم اگه یه روز من برم چی؟ اگه نباشم چی؟ و اونم چشماش مثلا از تعجب گرد می‌شد و بی این‌که مکث کنه می‌گفت: مُرده می‌شم خب! و منِ اون موقعا باور داشتم که حقیقته، که بی من نمی‌تونه، که بی اون نمی‌تونم... گذشت و یه روزیم با من نتونست و رفت؛ خیالی نیست! نه من بی اون مُردم، نه اون بی من زنده نموند اما این روزا، گاهی وقتا که یادش میفتم، با چشمایی که بی‌اجازه ابری می‌شن و بارونی، رو به جای خالیش می‌گم: تو بی من خوبی اما من... دارم کم کم مُرده می‌شم بی‌تو! #طاهره_اباذری_هریس 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ شعر ♣️ به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی که لیلی گر چه در چشم تو حوریست به هر جزوی ز حسن او قصوریست ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت اگر در دیدهٔ مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است تو قد بینی و مجنون جلوه ناز تو چشم و او نگاه ناوک انداز تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو، او اشارت‌های ابرو دل مجنون ز شکر خنده خونست تو لب می‌بینی و دندان که چونست کسی کاو را تو لیلی کرده‌ای نام نه آن لیلی‌ست کز من برده آرام اگر می‌بود لیلی بد نمی‌بود ترا رد کردن او حد نمی‌بود مزاج عشق بس مشکل پسند است قبول عشق برجایی بلند است شکار عشق نبود هر هوسناک نبندد عشق هر صیدی به فتراک عقاب آنجا که در پرواز باشد کجا از صعوه صید انداز باشد گوزنی بس قوی بنیاد باید که بر وی شیر سیلی آزماید مکن باور که هرگز تر کند کام ز آب جو نهنگ لجه آشام دلی باید که چون عشق آورد زور شکیبد با وجود یک جهان شور اگر داری دلی در سینه تنگ مجال غم در او فرسنگ فرسنگ #وحشی_بافقی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

♣️ #دکلمه ♣️ دوشنبه ها قرارِ بارون داشتیم... کلاس های دانشگاهمون دوشنبه ها یکی بود و همیشه بارون میبارید... انگار که آسمون خبر داشت که ما تو این روز باهمیم... خیابون ها پر شده بود از مکالمه های ما دوتا... مسیر دانشگاه رو پیاده میرفتیم و کلی کد برای خودمون تو مسیر گذاشته بودیم از اون دکه گل فروشی شروع میشد...همون که فقط گل های رز آبی و بنفش داشت... به گلفروشی که میرسیدیم یه رز آبی من براش میخریدم و اونم یه رز بنفش برای من ... بعد تا دم دانشگاه یکی یکی گلبرگ هاش رو میکندیم و باهم راه میرفتیم... جلوتر از اون دکه یه خونه بود که پلاکش ۱۳ بود...میگفت کی گفته این عدد نحسه؟اصلا از همین پلاک کد گذاریمون رو شروع میکنیم ... به پلاک ۱۳ که میرسیدیم باید میگفتیم "سلام" پلاک ۱۵ ؛ "خوبی؟"  پلاک ۱۷ ؛ باید میگفتیم دوستت دارم و قربون صدقه هم میرفتیم و همدیگه رو بغل میکردیم... جلوتر که یه بستنی فروشی بود باید یه دونه بستنی قیفی میخریدیم و باهم میخوردیم... بعدش زیر اون چراغ باید وایمیستادیم و هرچی دلخوری و غم و غصه داشتیم رو میگفتیم...تا نمیگفتیم کسی حق نداشت ادامه مسیر رو بره... بعدش هم با لباس خیس میرفتیم دانشگاه ... اونقدر که حواسمون به هم بود ، به درس نبود...عشقمون زبونزدِ همه شده بود و ما دوتا رو باهم میشناختن ... یک شب قبل از همین دوشنبه های بارونی بهم‌ پیام داد که براش خاستگار اومده...اون شب بارون و رعد و برق خیلی زودتر شروع شده بود... کمِ کم هفته ای دوبار براش خاستگار میومد و اینم رد میکرد ، یه چیز عادی شده بود... همه چیز ازین موضوع های عادی شروع میشه... اون شب بهِم همه چی رو گفت... اون شب خاستگار براش نیومده بود... به اون خاستگار ماه پیش جواب مثبت داده بود و اون شب بله برونشون بود... از فرداش دیگه گوشیش رو خاموش کرد و خطش رو عوض کرد و دیگه دانشگاه نیومد... منم هر دوشنبه...زیر این بارون طبق قرار هامون میرم یه رز آبی میخرم و ..؛ "سلام" "خوبی؟" "دوستت دارم...دوستت دارم...." بستنی قیفی میخرم و میلی به خوردنش ندارم ... با بارون آب میشه و از روی دستم به زمین میریزه... بعد میرم زیر اون چراغ... گلبرگ های گلم زودتر از همیشه تموم شده... زیر چراغ میمونم و از غصه هام میگم.اشک میریزم و اشک هام با بارون قاطی میشه... قرار بود تا ناراحتیمون رو نگفتیم از اینجا تکون نخوریم... میگم... حرف میزنم از تو ، باخودم... تموم نمیشه... این خیابون پر شده از مکالمه های من... همه نگام میکنن و میگن با خودش حرف میزنه... همه بهم میگن دیوونه..
#امیرحسین_سرمنگانی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

اوّلِ دفتر به نامِ ایزدِ دانا صانِعِ پروردگار ، حَیِّ تَوانا اَکبر و اَعظم ، خدای عالَم و آدم صورتِ خوب آفرید و سیرتِ زیبا از درِ بَخشندگیّ و بَنده نَوازی مرغ° هوا را نَصیب و ماهی° دریا قِسمتِ خود می‌خُورَند مُنعِم و دَرویش روزیِ خود می‌بَرَند پَشّه و عَنقا حاجتِ موری به عِلمِ غِیب بِدانَد در بُنِ چاهی به زیرِ صَخره‌ی صَمّا جانور از نُطفه می‌کُند ، شِکَر از نِی برگ‌ِ تَر از چوبِ خُشک و چِشمه ز خارا شَربتِ نوش آفَرید از مَگسِ نَحل نَخل° تَناور کُنَد ز دانه‌ی خُرما از هَمگان بی‌نیاز و بَر همه مُشفِق از همه عالَم نَهان و بَر همه پِیدا پَرتوِ نورِ سُرادِقاتِ جَلالَش از عَظَمت ماوَرای فِکرتِ دانا خود نه زبان در دَهانِ عارفِ مَدهوش حَمد و ثَنا می‌کُند ، که موی بَر اَعضا هر که نَدانَد سپاسِ نعمتِ امروز حِیف خُورَد بر نَصیبِ رَحمتِ فردا بارخدایا مُهَیمِنی و مُدَبِّر وَز همه عِیبی مُقدَّسی و مُبَرّا ما نَتَوانیم حقِّ حَمدِ تو گفتن با هَمه کَرّوبیانِ عالَمِ بالا سعدی از آن‌جا که فَهمِ اوست سُخن گفت وَر نه کمالِ تو وَهم کِی رِسد آن جا #سعدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🌘 #شعر 🌘 از من رمیده‌ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی‌ڪنم دل را چنان به مهر تو بستم ڪه بعداز این دیڪَر هوای ِ دلبر ِ دیڪَر نمی‌ڪنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیڪَر چڪَونه عشق تو را آرزو ڪنم دیڪر چڪَونه مستی یڪ بوسه‌یِ تو را در این سڪوت تلخ و سیه جستجو ڪنم یادآر آن زن، آن زن دیوانه را ڪه خفت یڪ شب به روی سینهٔ تو مست عشق و ناز لرزید بر لبان عطش ڪرده‌اش هوس خندید در نڪَاه ڪَریزنده‌اش، نیاز لب‌های تشنه‌اش به لبت داغ بوسه زد افسانه‌های شوق ترا ڪَفت با نڪَاه پیچید همچو شاخهٔ پیچڪ به پیڪرت آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه هرقصه‌ئی زِعشق ڪه‌خواندی به‌ڪَوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطر نبرده است دردا دڪَر چه مانده از آن شب، شب شڪَفت آن‌شاخه خشڪ ڪَشته و آن باغ مرده‌است با آنڪه رفته‌ئی و مرا برده‌ئی ز یاد میخواهمت هنوز و به جان دوست دارمت ای مرد، ای فریب مجسم بیا ڪه باز بر سینهٔ پر آتش خود می‌فشارمت...!! #فروغ_فرخزاد 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

⚘#دکلمــــه⚘ داشتم زندگیم را می‌کردم بی هوا می‌رفتم،بی‌هوا می‌آمدم سرم به لاک تنهایی خودم بود. درگیر هیچ دلی،درگیر هیچ قلبی نبودم. بی صدا آرام صبور. کاش همیشه همینطور می‌ماندم. کاش قصه چشمان غزل خوانت،مرا مسحور خود نمی‌کرد. کاش آن شب هیچگاه لب به سخن باز نمی‌کردم. سلام و علیکی عجیب غریب،از آن سوی سیم‌های نامرئی،از آن سوی جهان فراموش شده ی ذهن پر از آشوب اما آرامم. چشمان غزل گونه و نگاهی آرام اما نگران،که می‌شد همه دلتنگی‌ هایش را از پشت مژگان سیاه چشمانش دید. و صدای قلبی که عجیب و غریب در گوش پیر شده‌ام طنین انداز شده بود. چرا از میان همه ی آدم‌ها همه ی صداها همه ی چشمان سیاه و سبز و آبی،من باید نگران و درگیر چشمان تو شوم؟ چرا باید لحظه‌ های بی‌ کسی و تنهایی و غربتم را،درگیر گیسوان موج گونه ی تو باشم؟ اصلاً این صدا این نگاه و آن همه اصرار به ماندن برای چیست؟ مگر من چه کرده ام که تو را اینگونه درگیر کرده است؟ یک درگیری عجیب و غریب که حالا خود من هم به آن مبتلا شده ام. به تلاطم این قصه ی نفس‌گیر درگیر شده ام و تنها ندای درونم،ذکر دوست داشتن توست. تویی که ندیدمت نه لمست کرده‌ام. تویی که در امواج بی‌ کسی‌ های قلب آشفته‌ام،ندای دوستت دارم سرداده ای. تویی که می‌دانم به تنهایی کافی هستی برای تغییر این جهان بی‌سرانجام من. تویی که سال‌هاست انگار من را می‌شناسی. سال‌هاست آشنایی با این من،منی که حالا تمام فاصله‌ها و ندیدن‌ها،دارد از پا در می‌آوردم. و حالا تو در بستری هستی که دستانت رو به آسمان،و نگاهت سمت عزیزانت،که به تو مجال زندگی بدهند. بگذارند میان تمام این نداشتن‌ هایت،یک نفر را از عمق وجودت بخواهی و دوست داشته باشی،با همه ی گذشته تلخی که داشته،با همه ی بی سر و سامانی‌ هایش. اصلاً بیا قلب من مال تو بگذار کنار همان قلب نازنین به امانت گرفته‌ ات. بگذار قلب ما به تو مجال تپیدن،مجال زندگی بدهد. بگذار قلب منو قلب عزیزی که حالا برای تو می‌تپد،تنها دلیل زندگیت باشد بلکه من هم صاحب قلبی شوم برای عاشق شدن. برای دوست داشتن برای نفس کشیدن در هوایی که مدت‌هاست نای نفس کشیدن را از من گرفته است. بیا دست کن درون سینه ام قلبم را بردار برای خودت دستی بکش روی سر و گوشش،ادامه بده به زنده ماندنت،ادامه بده به دلبری‌ های کودکانه‌ ات،برای مردی که خودش هم نمی‌داند چگونه عاشق تو شد؟ همان مرد که حالا فقط و فقط در انتظار لمس دستان توست. در انتظار سر گذاشتن روی سینه ات برای شنیدن صدای تپش‌های قلب عاشقت. بلکه قراری شود بر این همه دلتنگی و بی‌ کسی و بی‌قراری. کاش بگذارند آنهایی که دستشان می‌رسد،کاش کمی کوتاه بیایند،کاش بدانند که آدم یک بار عاشق می‌شود و تکرارش دیگر به قیمت بی‌ قلبی رخ خواهد داد. کاش بگذارند قلب من برای تو باشد.... #سهراب 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

⚘#دکلمه⚘ دوباره صبح شده بود و صدای زنگ ساعت داشت وظیفه ی هر روزش را انجام می داد و من باید از تخت خواب گرم و نرم دل می کندم تا بروم مدرسه که برای خودم کسی شوم! لباس هایم را پوشیدم و خودم را به خیابان رساندم و منتظر ایستادم تا دوستم بیاید... چند سالی بود که با هم به مدرسه می رفتیم... خانه شان دو خیابان با ما فاصله داشت یک زمان را از قبل هماهنگ کرده بودیم برای اینکه سر خیابان همدیگر را ببینیم و با هم به مدرسه برویم... انگار آن روز به جز ما تمام ابرهای باران زا هم همان جا قرار گذاشته بودند که با هم درد و دل کنند و یک دل سیر ببارند زیر باران یک چشمم به خیابان بود که چرا او نمی آید و یک چشمم به ساعت که گذر زمان را نشان می داد ده دقیقه ای گذشته بود و من همچنان منتظر بودم... انتظار وقتی سخت تر می شود که از آمدنش مطمئن باشی... زمان می گذشت و باران بند نمی آمد و خبری از او نبود که نبود نیم ساعتی گذشت و حالا دیگر زنگ مدرسه هم زده شده بود و همه سر کلاس بودند نا امید راه افتادم به سمت مدرسه در کلاس را زدم و وارد شدم... معلم گفت ساعت خواب...  چه وقت کلاس آمدن است...  برو بیرون داشتم از کلاس بیرون می آمدم که دیدم دوستم سر کلاس نشسته و دارد من را نگاه می کند... با ماشین به مدرسه آمده بود و به من خبر نداده بود از آن روز سال ها گذشت و من یاد گرفتم که انتظار کشیدن هم اندازه دارد... خیلی نباید منتظر کسی ماند... انتظار تا وقتی درست است که تو را از زندگی عقب نیاندازد گاهی انقدر برای کسی انتظار می کشی که یادت می رود او دارد زندگی اش را می کند  و تو چشم به راه کسی هستی که قرار نیست بیاید #حسین_حائریان 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

Repost from دل‌خط
┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄ برای مظلومیتِ جنوبِ ایرانم…🖤 جنوبِ من… تو را همیشه با بوی دریا می‌شناختم، با نخل‌هایی که زیر آفتاب سر به آسمان داشتند، با لنج‌هایی که امید را روی موج‌ها می‌بردند. اما امروز… هر بار نامت را می‌شنوم، بغضی در گلویم قد می‌کشد. انگار دریا هم دیگر آن آبیِ همیشگی نیست. انگار باد، به جای بوی نمک، بوی اندوه می‌آورد. جنوبِ من… چه بر سرت آمد که چشم‌هایت این‌همه غمگین شدند؟ چه بر سرت آمد که مادرها هر صدای بلندی را با اضطراب گوش می‌کنند؟ چه بر سرت آمد که کودکانت زودتر از سنشان بزرگ شدند؟ من… دلم برای خنده‌های بندر تنگ شده است. برای عصرهایی که موج فقط قصه‌ی آرامش می‌گفت. برای نخل‌هایی که تنها دغدغه‌شان رسیدنِ خرما بود. جنوبِ من… تو فقط یک تکه از خاک نیستی. تو نبضِ ایران هستی. تو گرمای دست‌های مردمانی که با تمام سختی‌ها هنوز مهربانی را از یاد نبرده‌اند. دردِ تو دردِ همه‌ی ماست. زخمِ تو روی قلبِ همه‌ی ما نشسته است. کاش… دوباره بادهای جنوب فقط بوی دریا بیاورند. دوباره شب‌های بندر با صدای موج به خواب بروند. دوباره کودکی بی‌هراس کنار ساحل بدود. و دوباره… جنوبِ عزیزم به جای اشک، لبخند بپوشد. چون هیچ سرزمینی شایسته‌ی رنج نیست… و هیچ مردمی سزاوارِ اندوهِ بی‌پایان نیستند. جنوبِ من… تا وقتی نامِ ایران بر زبانِ ماست، نامِ تو هم در قلبِ ما خواهد تپید. 🖤 ✍️. #مـاکان ┄┅✿༄❀💙❀༄✿┅┄

#دکلمه یه وقتایی دلت اون‌قدری پُره که نمی‌دونی از کجا شروع کنی… از کی بگی؟ از چی بگی؟ اصلاً بگی یا نه؟ فقط می‌مونی با یه دل پُر… یه عالمه حرف که سال‌هاست توی گلوت جمع شده، نه گفته شد، نه شنیده… فقط موند و موند و شد یه بغض لعنتی! حرفایی دارم که اگه می‌زدم، شاید خیلی چیزا فرق می‌کرد. اگه یه روز یکی می‌نشست روبه‌روم و فقط گوش می‌داد، نه نصیحت، نه قضاوت، فقط می‌شنید… شاید دیگه این‌قدر خسته نبودم! آره… خستم، نه از زندگی، نه از روزگار، خستم از وانمود کردن… از اینکه هر بار بگم «من خوبم»، ولی ته دلم زخم باشه! خستم از اینکه همه فکر کنن قوی‌ام، چون اشکامو ندیدن. چون وقتی گریه داشتم، خودمو پشت یه لبخند قایم کردم… بغضم، حاصل سکوتیه که یه عمر خوردم. حاصلِ دل‌سوزوندن برای آدمایی که حتی نفهمیدن دارم می‌سوزم… سعی کردم قوی باشم برای همه، ولی کی قوی بود برای من؟ یه وقتایی فقط دلم می‌خواست بگم: «بشین، گوش بده… نمی‌خوام راه‌حل بدی، فقط بشنو…» ولی کو گوش شنوا؟ میدونی چیه؟ گاهی وقتا آدم دلش می‌خواد فقط بغل شه… بدون حرف، بدون دلیل… فقط بغل شه تا آروم شه… ولی خب، بعضی بغضا هیچ‌وقت فرصتِ اشک شدن پیدا نمی‌کنن. می‌مونن ته دل، ته گلو… و یه روز، یه جایی، بی‌هوا می‌ترکن… شاید وسط یه موزیک، یه عکس قدیمی، یه شب بی‌خواب، یا حتی توی خلوت یه دلنوشته مثل همین الان… اگه تو هم یه دل پُر داری، اگه یه عالمه حرف توی سینه‌ت مونده، بدون که تنها نیستی… ما خیلیاییم که بغض‌مون، یه عمر حرف داشت ولی مخاطب نداشت… #علیرضاسوئدی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

# شعـــــر بگذار سر به سینه‌ی من، تا که بشنوی، آهنگ اشتیاق دلی دردمند را. شاید که بیش ازین نپسندی به کار عشق، آزار این رمیده‌ی سر در کمند را. ‌ بگذار سر به سینه‌ی من، تا بگویمت: اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست؟ بگذار تا بگویمت: این مرغ خسته جان، عمری‌ست در هوای تو از آشیان جداست. ‌ دلتنگم آن‌چنان که: اگر بینمت به کام، خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شاید که جاودانه بمانی کنار من، ای نازنین -که هیچ وفا نیست با منت- ‌ تو، آسمان آبی آرام و روشنی، من، چون کبوتری که پرم در هوای تو یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم! با اشک شرم خویش بریزم به پای تو. بگذار تا ببوسمت، ای نوشخندِ صبح، بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب، بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند! خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب! ‌   #فریدون_مشیری     🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝 ٰ     🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 https://t.me/morfinmuzic1200      🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

شب هجران دلم از ناله حسرت شادست چه توان کرد که فریاد رسم فریادست رتبه عشق ز معشوق بلندی گیرد قمری از طعنه کوته نظران آزادست کار با جذبه عشق است عزیزان، ورنه بوی پیراهن یوسف گرهی بر بادست سهل کاری است به فتراک سر ما بستن صید را زنده گرفتن هنر صیادست از سواد ورق لاله چنین شد روشن که سیه بختی و خونین جگری همزادست هر متاعی که بود قیمت و قدری دارد آنچه با خاک برابر شده استعدادست لوح تعلیم ز آیینه به پیشش مگذار طوطی خط تو در مشق سخن استادست آفرین بر قلم نافه گشایت صائب که ز تردستی او ملک سخن آبادست #صائب_تبریزی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401

🍇 #دکلمه 🍇 تـازه وارد رابطـه شـده بـود احسـاس میـکرد خوشبخت ترین آدم دنیـاسـت حـس میکرد روی ابـرها داره راه میره میگفـت :  یه جوری عاشـقمه و یه جوری به من محبـت میـکنه که تا به حال هیـچ احـدی این طوری باهام رفتـار نکرده  . ازَم پرسیـد : مـگه یه آدم چی میخواد از زندگی و از یه رابـطه؟! بهـش گفتـم : نمیخوام تـوی دلـتو خالی کنـم یا بهـت استـرس بدم اما از طرفی حس میکنم بایـد بهـت بگم تا آگاه باشی و جلـوی ضربـه های روحی احتمالی رو بگیـری گفت : یعنی چی!! میشـه بگی منظـورت چیـه؟! گفتـم  : عزیـزم خودت میـدونی که من کتـابهای روانشـناسی و روان درمانی زیـادی خوندم و تا حـدودی اطلاعات دارم خوب گوش کن ببیـن چی میـگم یه قـانون کلی که تـوی دنیـا وجـود داره  ایـنه  : " هر چی انـرژی و هیـجان بیشـتر، ثبـات و پایـداری کمتـر " گفت : میشـه واضح تر توضیح بدی؟! بهـش گفتـم :  اگه فـردی که باهـاش به تازگی آشـنا شـدی خیلی هیـجان داره یعنی به طور مـداوم زیـر سِیـل احسـاسات داره غرقـت میـکنه  ، متاســفم که اینو بایـد بهـت بگم به احتمال خیلی زیـاد ، احسـاساتش عُمـق نداره و خیلی زود نا امیـدت میـکنه بهـش گفتـم: من اینو شخصـا تجـربه کردم کسی تـوی زنـدگیـم اومـد که خـدای احسـاس بود و به خاطـر داشـتن من حاضـر بود هر کاری بکنه و همه جوره منو وادار به دوسـت داشتن خودش کرد و من خیلی بهش علاقمنـد شـدم جلوی خانواده م و خانواده ش مدام از من تعریف میکرد. مدام کنـارم بودم لحظه ای ازم دور نمیشـد و مدام جمله ی دوستت دارم رو توی گوشـم میگفت منم تمام محبتـمو خرجش کردم و بهش دلبسـته و وابسـته شـدم اما از قدیم هم گفتـن: تب تنـد زود سـرد میشـه یهویی و بدون مقـدمه اون همه عشـق فروکش کرد و به جایی رسیـد که حس کردم با من دیگه خوشحال نیست و بهش گفتـم بره سـراغ زندگیش و اونم خیلی راحـت رفـت من مونـدم و یه عالمـه سـوال بی جواب من مونـدم و خاطراتی که دیوونه م میکرد من مونـدم و یه عالمـه بی اعتمـادی به همـه ی آدمایی که بعـد از اون اومـدن سمتـم  . چشماش پر از اشـک شـد و گفت:  خدای مـن  ... باورم نمیشـه چقدر دردنـاک ...  گفتـم : آره عزیـزم هـر چی عطـش و اشـتیاق بیشتر عمـق احساسـات کمتـر  . اینو هــرگز فـراموش نکن هــرگز ... #ژیلا_معصومی 🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401