عِمــٰآد | Emٓad
Відкрити в Telegram
عماد یعنی ستون؛ ستون دربرابر سختیها و مشکلات زندگی، دربرابر دلتنگیهای بیپایان... ″سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم…!″ سخنی گر هست، شنوا هستم https://t.me/HarfChatBot?start=Mr_Emaaad
Показати більше5 543
Підписники
-124 години
-397 днів
-17330 днів
Архів дописів
5 545
این پیامی که نوشتم مربوط میشه به ۶ صبح دیروز
و مثل همیشه بهترین راهی که برای تخلیه کردن ذهنم دارم نوشتن هستش
تا شب درگیر درست کردن پاراگراف هاش بودم
و بلاخره چیزی که با تمام وجود نوشتمش اینه؛ میدونم خیلی طولانیه خودم خواستم اینبارو تمااام کلمات رو بگم و خلاصه نکنم
این متن با تمام وجود نوشته شده ممنون میشم که با دقت بخونیدش
5 545
بعضی خوابها از خودِ واقعیت بیرحمترند. نه چون کابوساند، نه چون چیزی را از تو میگیرند؛ چون برای چند ساعت، چیزی را به تو میدهند که مدتهاست در بیداری از داشتنش محرومی. تو را به جایی میبرند که بوی زندگی میدهد، آدمهایش همانهاییاند که دلت میخواست باشند همه خیالاتی که در ذهنت پرورش دادی هستند و همهچیز، برای چند لحظه، همانطور است که همیشه باید میبود. آنقدر واقعی که حتی یادت میرود تمام این مدت چه چیزی را در خودت دفن کرده بودی.
بعد بیدار میشوی.
چشمهایت را باز میکنی و هنوز چند ثانیه طول میکشد تا بفهمی کجایی. هنوز گرمای آن لحظهها با توست، هنوز صدایی در گوشت میپیچد و هنوز دلت نمیخواهد باور کنی تمامش فقط یک خواب بوده. بعد، کمکم، اتاق را میشناسی، سقف را، سکوت را و زندگیای را که دوباره باید به آن برگردی. همان زندگی که چند ساعت پیش، حتی برای لحظهای، فراموشش کرده بودی.
عجیب است که مغز آدم میتواند چیزی را که مدتهاست فراموش کرده، با چند دقیقه خواب دوباره زنده کند. احساساتی که شاید سالهاست خاموش شدهاند، دلتنگیهایی که ماهها است حتی به آنها فکر نکردهای و خاطراتی که خیال میکردی دیگر هیچ قدرتی روی تو ندارند، ناگهان از جایی که فکرش را هم نمیکنی سر بلند میکنند. نه اتفاق تازهای افتاده، نه کسی برگشته، نه چیزی تغییر کرده؛ فقط خواب دیدهای. اما همین کافیست تا بغضی که مدتها بود راه گلویت را بلد نبود، دوباره پیدایت کند.
و من از همین میترسم؛ از اینکه چیزی که در بیداری بهسختی از یاد بردهام، در خواب اینقدر راحت دوباره پیدایم میکند. از اینکه مغزم، بیآنکه از من اجازه بگیرد، جهانی میسازد که شاید مدتهاست دیگر به آن فکر نمیکنم، اما هنوز جایی در وجودم آرزویش را دارم. جهانی با آدمهایی که شاید در واقعیت هرگز آنطور که من میخواستم نبودند؛ آدمهایی که در خواب، نه آنگونه که بودند، بلکه آنگونه که من تصورشان کرده بودم، کنارم مینشینند، با من حرف میزنند و برای چند ساعت، تمام نبودنهایشان را از یادم میبرند.
کاش میشد خواب دیدن را از مغزم گرفت. کاش میشد به آن فهماند که بعضی چیزها را نباید دوباره زنده کرد؛ بعضی درها را نباید باز کرد و بعضی آدمها را نباید به زندگی برگرداند، حتی اگر فقط در خواب باشند. من تمام این مدت را بهسختی گذراندهام تا به نبودنها عادت کنم، تا بعضی چیزها دیگر برایم مهم نباشند، تا بتوانم بدون فکر کردن به آنچه گذشته، روزهایم را بگذرانم. بعد تو، بیآنکه حتی بخواهم، مرا به همان جایی برمیگردانی که برای فراموش کردنش اینهمه زحمت کشیدهام.
و تلخترین قسمت ماجرا این است که در آن چند ساعت، واقعاً خوشحالم. نه از آن خوشحالیهایی که آدم به خودش تلقین میکند، نه از آن لبخندهایی که پشتشان هزار فکر پنهان شده؛ واقعاً احساس میکنم زندگی میکنم. انگار برای چند ساعت، همهچیز سر جای خودش است و من بالاخره به جایی رسیدهام که مدتها دنبالش بودهام. انگار بهشتی را که همیشه در ذهنم ساختهام، برای چند ساعت به من قرض دادهاند؛ بهشتی که در آن نه چیزی کم است، نه کسی غایب و نه دلیلی برای اینهمه خستگی وجود دارد.
اما هیچکس به آدم نمیگوید که گاهی بدترین مجازات، بیرون آمدن از بهشت نیست؛ این است که به تو نشان بدهند بهشتت چه شکلی میتوانست باشد و بعد، درست وقتی به آن عادت کردی، بیدارت کنند.
حالا دوباره من ماندهام و این اتاق، این سکوت و دلتنگیای که تا چند ساعت پیش حتی از وجودش خبر نداشتم. باید بلند شوم، روزم را شروع کنم و وانمود کنم چیزی نشده؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش، تمام وجودم در جایی بود که دلش میخواست برای همیشه همانجا بماند. انگار نه انگار که حالا برای چیزی دلتنگم که هیچوقت واقعاً نداشتهام.
شاید خوابها از همین جهت اینقدر بیرحمند؛ چون چیزی را از تو نمیگیرند که قبلاً داشتهای، بلکه چیزی را از تو میگیرند که برای چند ساعت، باور کردهای میتوانسته مال تو باشد.
و من نمیدانم کدام دردناکتر است؛ دلتنگی برای چیزی که از دست دادهای، یا دلتنگی برای بهشتی که فقط در خواب وجود داشته و حالا باید با تمام وجودت به زندگیای برگردی که حتی یک لحظه هم شبیه آن نیست.
-زمزمهایازعِمــٰآد
5 545
Repost from N/a
به سنی رسیدم که صدای موزیکو کم میکنم، دستامو با آب ولرم میشورم، صندلی ببینم میشینم، جاییم درد بگیره مقاومت نمیکنم و سریع قرص میخورم، چای گرمو به هر نوشیدنی دیگه ای ترجیح میدم کمتر بحث میکنم و سریع میگم حق با توئه، پله زیاد ببینم دنبال آسانسور میگردم، لباسی رو میپوشم که فقط راحت باشه، از جاهای شلوغ و پرسروصدا کلافه میشم، دیگه حوصله هیجان بیخودی ندارم و آرامشو به همه چی ترجیح میدم،
5 545
کتابم را مخوان! تنها تو را آشفته خواهد کرد
سراسر شرحِ اندوه است دیوانی که من دارم.
5 545
صحبت از خوب بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن و حتی خواستن یا نخواستنِ آدمها نیست! من از معاشرتها، رابطهها و نزدیکشدنها فاصله میگیرم و تمام احتمالاتِ عشق را پس میزنم، چون به قدر کافی لبریزم از ویرانی و هیچ جایی برای زخم و آسیبِ تازه ندارم، همین.
5 545
Repost from پروانه من؛
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست. می نشینی رو به رویم خستگی در میکنی، چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست. باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست؛ شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند، یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست. چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی، دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
5 545
این روزا اینقدر سرم شلوغه که وقتی حجم زیادی از پیاما در طول روز میاد صبر میکنم تا شب که برگردم اتاق و دستام برسه به لپ تاپ و کیبوردش تا جواب بدم همه دایرکتای چنل و پیوی همه اکانتام و تگهای همه گروهها کامنت چنلا و...
و گاها دو سه روز طول میکشه و نمیتونم
اگه نمیتونم ناشناس چنل رو جواب بدم برای همینه و ازتون عذرمیخوام
5 545
تیزر تبلیغاتی EmadGPT
کل ویدیو با فرمول های ریاضی طراحی شده
همچنین امواج صدا هم همینطور
قدرت مدل ما در این بخش کاملا نمایان هست. به زودی میریم برای انتشارات🙏
