𝚛ᴍᴇᴄяц𝚊
Відкрити в Telegram
-در چشم های من دقیق تر نگاه کن، جز تو هیچ چیزی در آن نیست!!💛🤍
Показати більше301
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-130 днів
Архів дописів
301
Repost from ﮼پارادوکس.
تنهایی بد نیست!
اینو بفهم که تنهایی هیچوقت بد نبوده!
نمیخوام کصشر بگم؛ نمیخوام ادا بدم!
تنهایی یکی از بهترین حس هایی هست که
تو عمرت تجربه میکنی و خودت متوجهش نمیشی!
حالا میدونی چرا! خب
تا حالا شده وقتی تنهایی از چیزی بترسی
مثلا بگی وای الان یکی اینو میفهمه!
شده وقتی تنهایی به نوع لباست اهمیت بدی
یا به نوع میکاپ و مدل موت اهمیت بدی!
شده وقتی تنهایی فرق داشته باشی!
اصلا میتونی خودت وقتی تنهایی و
خودت وقتی با جمعی یا کسی هستی رو
مقایسه کنی و خندت نگیره!
تنهایی باعث میشه آدمای دورتو بشناسی ولی
بهتر از اون ، تنهایی باعث میشه خودتو یادت نره!
اگه تنهایی نباشه هیچوقت خودتو نمیبینی!
301
تورا
شجریان خوانده،
مشکاتیان نواخته،
مولانا سروده،
فرشچیان کشیده،
و شاملو نوشته است..
جز اینها
باقی هنرمندان جهان،
در وصف زیبایی تو عاجز مانده اند! :)🤍💛
301
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم..
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم!
شدم آن عاشق دیوانه که بودم-
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید"
باغ صد خاطره خندید..
عطر صد خاطره پیچید؛
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم!!
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم..
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت :)!
من همه محو تماشای نگاهت ..
آسمان صاف و شب آرام،
بخت خندان و زمان آرام..
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب-
شاخه ها دست براورده به مهتاب"
شب و صحرا و گل و سنگ؛
همه دل داده به آواز شباهنگ!
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این آب نظر کن-
آب آیینه ی عشق گذران است"
باش فردا که دلت با دگران است؛
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم :
حذر از عشق؟! ندانم!
سفر از پیش تو؟! هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد..
چون کبوتر لب بام تو نشستم'
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم..
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم!
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم؛
حذر از عشق ندانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم!..
اشکی از شاخه فرو ریخت،
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت..
اشک در چشم تو لرزید"
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم؛
پای در دامن اندوه کشیدم..
نه گسستم نه رمیدم!
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم-
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ..
فریدون مشیری💙؛
301
زنها را از رقصیدن منع کردند..
از آواز خواندن،
بوسیدن،،
خندیدن،
زنها در پیله های خود فرو رفتند!
و در شعرهایشان وحشیانه رقصیدند..
آواز خواندند!!
عشق ورزیدند..
بوسیدند،
اما خنده نه..
فقط گریستند:)
-سیمینبهبهانی❤️؛
