222
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
222
«ای ریشهی کوچک یک رؤیا!
نگاهام میداری اینجا
که خون، مرا به تحلیل میبرد
و دیگر هیچکس نمیبیندم
که دیگر مایملک مرگام...»
222
تو تنها درختی بودی
که برگش را رها نمیکرد
تنها برگی
که بر درخت مانده بود
تنها برگی که به راههای آب بود
تنها درختی که بوی برف داشت
به راههای آب
یاران سالیانت رفته بودند
کجبیلشان به دوش و کلاهشان به سر
تنها پی رد پای گرگ میگشتی
که تا پشت اتاقهای قدیم رفته بود
آخور گاو هنوز گرم و
سنگچین آتش
یاد هیمه
تنها پی رد پای گرگ
تا پشت اتاقهای چوبین
بر گذشته
تنها برگی که با درختش
تا درختی که برگهاش
تا سالی که برف
تنها پاییزی که باد بردش
تنها مزاری بی سنگ
تنها مزارستانی که بی درخت.
از مجموعه شعر از ابرها
آصف بارزی
222
می خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این رازِ نهفت:
هر لاله که پَژْمُرد، نخواهد بِشْکفت.
خیام
222
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد...
مرگ قو
موسیقی و اجرا: عباس مهرپویا
شعر: مهدی حمیدی شیرازی
222
سقوط من در خودمه
سقوط ما مثل منه
مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه...
سقوط
ترانه: شهیار قنبری
آهنگ: منوچهر چشمآذر و فریبرز لاچینی
تنظیم: منوچهر چشمآذر
222
تولد غریبترین امریه که من تابهحال باهاش روبهرو شدم. کسی چندماه زودتر یا چندسال بعدتر از شما به دنیا اومده و شما دوست داری بهش تبریک بگی. تبریک بگی تا سهیم باشی در روز ولادتش. در اون لحظه. و ولادت اون آدم دنیایی رو تغییر داده و شاید ما بتونیم جزئی از اون دنیا باشیم. حتی در خیال. تفاوت همینه. اینکه بتونی به زمانی نزدیک بشی، و نه اینکه ازش فرار کنی. تا شاید اون انسان در مرگ تو اثرگذار باشه. در خود لحظهی مرگ، و نه حتی فرایندش.
222
رخت خستگیمو از تنم بگیر
با تنت برهنگیمو بپوشون
منو تا مهمونی عشق ببر
کتاب دربهدریمو بسوزون
بذار این سایه همیشگی باشه...
222
من شنیدهام صدای گردش کلید را یکبار
که فقط یکبار چرخید و جز آن نبود
هر یک از ما به چرخش این کلید اندیشیدهایم
درون زندان خویش
و همین اندیشهی ما گویای این است که هست زندانی.
از شعر «سرزمین بیحاصل»
تی. اس. الیوت
222
من برای یکبار با چشم خویش سیبیل را در کومه دیدم که در قفسی آویخته بود و چون پسران از او پرسیدند «سیبیل، چه آرزویی داری؟» پاسخ داد: «آرزویی جز مرگ ندارم».
سرلوحهی شعر «سرزمین بیحاصل»
تی. اس. الیوت
222
جنگ هم پدر همه است و هم سلطان همه، و آن آشکار کرده است که برخی خدایان باشند، و برخی انسان؛ و آن برخی را برده ساخته است و برخی را آزاد.
(هراکلیتوس)
انسانبودن یعنی بردهبودن یا آزادبودن. اما اینکه شما کدامیک از این دو هستید به مرتبهٔ شما، یعنی موقعیت شما در جامعه بستگی دارد. از این جهت شما برده یا آزاد میشوید: این جنگ است که ما را برده یا آزاد میسازد. پس آیا واژهٔ برده چیستی فرد را مشخص میکند، یا صفتی از شخص یا ارزیابی دربارهٔ او را؟ این واژه ممکن است اسم یا صفت باشد، ممکن است به یک شخص اشاره کند، یا چیزی دربارهٔ آن شخص بگوید. اما شخصبودن چیست، آیا جز داشتن هویتی در اندرون یک جامعهٔ خاص است؟ اینکه شما به کجا تعلق دارید و چه کسی هستید ظاهراً بهواسطهٔ طیفی از نقشها تعیین میشود که معنایشان را در نسبتهای شما با دیگران بهدست میآورند. در واقع شاید اگر جامعهای را که هویت شما در اندرون آن اهمیت دارد، در نظر نیاوریم نتوانیم بپرسیم که شما چه کسی هستید، یا آیا شما همین شخص هستید. پس هویت شما را نه ترکیب فیزیکیتان بلکه معنای جایگاه شما در جامعه مشخص میکند. اینکه شما چه چیزی و چه کسی هستید امری وابسته به زمینه است، [بدین معنا که] اوضاع و احوال [حاکم بر] شیوهٔ حیات آدمی عُرف مربوط به جنگ و جامعه آن را تعیین میکند.
نقل از تاریخ فلسفهٔ راتلیج
