❥⿻𝐃𝐈𝐏𝐑𝐄𝐄𝐒⿻❥
Відкрити в Telegram
حواست به اونی باشه که حواسش بهت هست نه اونی که جز تو حواسش به همه هست!
Показати більше717
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
-730 днів
Архів дописів
Repost from N/a
🍉#فال_شب_یلدااا🍉 #فال_شب_یلدااا🍉
🧿بیست نفر اول👈فال کامل ویژه یلدا ۱۴۰۴😍
🧿سی نفر اول 👈طلسم قوی و محششششر😍
https://t.me/joinchat/AAAAAEF-M7yAwNohUgxePg
❤️سریع جوین بشید که آخرین فرصته👆👆
تنهایی، امیدوانگیره نداری، افسرده ای، رابطت کات شده، همه جوره بستگی داری بزن روی لینک زیر 👇👇👇
👇💯👇
https://t.me/fall_aiande
👇💯👇
https://t.me/fall_aiande
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
نمیدانم از چه بگویم؛
از خنجری که بر قلبم میزنی،
یا از دستانی که نوازشم میکنی؛
آب میدهی مرا تا قربانیام کنی؟!
🍉#فال_شب_یلدااا🍉 #فال_شب_یلدااا🍉
🧿بیست نفر اول👈فال کامل ویژه یلدا 1404😍
🧿سی نفر اول 👈طلسم قوی و محششششر😍
https://t.me/joinchat/AAAAAEF-M7yAwNohUgxePg
❤️سریع جوین بشید که آخرین فرصته👆👆
«روزی پشیمان بازخواهی گشت»
جملهایست که هر روز، بارها با خودم تکرار میکنم.
اما عزیز من،
هر دوی ما خوب میدانیم که تو هرگز بازنخواهی گشت؛
و این امیدِ واهی،
در نهایت مرا از پا خواهد انداخت.
تو او را در آغوش میکشی،
و من… آه، در انتظارِ پایانم.
تمامِ رنجِ من از این بود که
پشتِ آن زخمِ عمیق، هیچ غریبهای نبود؛
تو بودی…
تو که آمده بودی تا مرهمِ من باشی.
دست بردار مهربون؛
از دوست داشتنِ کسی که دوستت نداره،
از بخشیدنِ کسی که از اشتباهش پشیمون نیست،
از ادامه دادن با آدمایی که قدرتو نمیدونن،
از امیدوار بودن به آدمایی که مدام ناامیدت میکنن.
دست بردار؛
از خسته کردنِ روح و جسمت برای نگه داشتنِ چیزایی که متعلق به تو نیستن.
از تو گذشتم عزیز من؛
دیگر نه روانی مانده که برایت صرف کنم،
نه قلبی که دوستت بدارم،
و نه حتی اشکی که برایت بریزم.
پس از آن همه تلاش برای نگهداشتنِ چیزی که متعلق به من نبود،
بسیار فرسوده و خسته شدم.
پس…
بدرود، ای عزیزِ مدتهای طولانیام.
بهت نگفتم عزیزم،
اما از شبی که فهمیدم بهم خیانت کردی،
با اینکه بخشیدمت و باهات ادامه دادم،
دیگه اون آدمِ سابق نشدم.
از همون شب انگار روانم درد میکنه.
وقتی میگی دوستم داری،
این میاد توی فکرم که تنها کسی نیستم
که اینو از زبونت میشنوه؛
و حقیقت اینه که دیگه هیچکدوم از جملههای عاشقانهت
برام مفهومِ سابق رو نداره.
آره، من بخشیدمت؛
اما دیگه هیچوقت نتونستم بهت اعتماد کنم.
عقل و منطقم میگه همون موقع باید ترکت میکردم؛
نه فقط چون بهم خیانت کردی،
بلکه چون بارها بهت گفته بودم چقدر سختی کشیدم
و التماست کرده بودم روحمو نکشی.
با وجود همهی اینها،
دلم نتونست بیخیالت بشه
با این امید که شاید روزی واقعاً بفهمی باهام چی کار کردی
و بتونی جبران کنی.
آره، من بخشیدمت؛
اما هیچوقت خودمو بابتِ بخشیدنت نمیبخشم.
گاهی فکر میکنم؛
نه به تو، نه حتی به رفتنت یا نیامدنت،
به اینکه چقدر راحت
«مرا از دست دادی.»
آدما تا یه حدی صبورن؛
تحمل میکنن، نشنیده میگیرن،
اما از یهجا به بعد تموم میشن.
آدما رو تموم نکنید.
تمام جانم تکهتکه شد تا قلبم حقیقتی را بپذیرد که مدتها پیش عقل آن را دریافته بود.
من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
پرسید: «او هم هنوز تو را به یاد دارد؟»
با لبخندی غمگین گفتم:
من وقتی کنارَش بودم هم، فراموش شده بودم.
عشق چیزی نیست که من دنبالش باشم؛
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
