عِرف
Відкрити в Telegram
صفحهای برای من جایی برای ثبتهام و حرفها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»
Показати більше512
Підписники
+324 години
+47 днів
+2630 день
Архів дописів
512
پدران و مادران ما این صحنه ها را بارها دیدهاند. آنها برای ما از شجاعت و ایستادگی هایشان در دهه شصت گفتهاند. گفتهاند که در مرزها با دشمن خارجی میجنگندین و با ستون پنجمشان در خیابان های تهران. آنها به چشم خود دیدهاند دست اخوت دادن های رجوی با صدام را.
تاریخ باز هم تکرار میشود. اینبار مدرنتر، بروز تر و امروزیتر. خانه های تیمیشان تبدیل شده به توییتر و اینستاگرام رادیو تلویزیون عراق تبدیل شده به اینترنشنال، اما روش همچنان مثل تابستان شصت است ترور های کور. ما تابستان شصت را ندیدیم اما مگر غیر این است که ما فرزندان همان پدران و مادرانی هستیم که هم مقابل وطن فروش ایستادند هم مقابل دشمن خارجی.
به جای رجوی حالا پهلوی دستش را با دهشتناک ترین قوم جهان پیوند داده. چرا ندهد؟ پدربزرگش را انگلیس شاه کرد پدرش را آمریکا این هم فکر میکند همان روش برایش تکرار میشود.
به قول مارکس تاریخ تکرار میشود یک بار به صورت تراژدی یک بار هم به صورت کمدی.
512
خداوندا رزق و روزی ما را از جایی مقرر کن که لقمه هایمان مجبورمان نکنند چشمهایمان را بر روی حق ببندیم.
512
ما جنگ را باور میکنیم اما سیاستمداران ما هنوز نه. بعد از هفت اکتبر نخست وزیر رژیم جلوی دوربین میایستد و میگوید ما برای موجودیت خود جنگ میکنیم. رهبری در سخنرانی میگوید وضعیت برای جبهه حق و باطل وضعیت مرگ و زندگیست. ترور ها از خیابان های بیروت و دمشق به وسط تهران کشیده میشود. اما انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
رهبری باز میگوید غضب الهی در پیش است، اما انگار ما در جهانی خارج از غرب آسیا زندگی میکنیم. از پاستور پرچم سفید بلند میشود، ما وارد تله تنش نخواهیم شد. تا روز جمعه، این دیگر تله تنش یا عملیات نیست.این خود جنگ است. باور کنید رژیم برای موجودیت خود جنگ میکند اما انگار ما با لگد دشمن از خواب باید بیدار شویم.
512
آدم هایی بودن که وقتی گیج و خام بودیم برچسب اُمل، خشک مغز، رادیکال بهشون میزدیم. در حالی که اونا فقط واقعیت جهان امروز و غرب رو برای ما عریان تر و شفاف تر میدیدن و برامون میگفتن.
البته کسی که نخواد بفهمه دیگه بعیده که بفهمه شما نمیتونی ناخودآگاه کسی که مسخ شده رو حتی با میلیون ها سند آگاه کنی.
512
ترم پیش بود. اولین امتحانم پیش نیاز همین درس بود. بارون میبارید و من داشتم برای nام بار جزوه رو میخوندم و وقتی به آخرش میرسیدم انگار باز هیچی نفهمیدم. غیر عادی بود. دلم آشوب بود و انگار منتظر یه خبر بد بودم. دیگه بیخیال شدم یه کتاب جدید گرفته بودم ولی فرصت نشده بود بخونمش همینجوری چشم بهش خورد و برداشتم یه ورقی زدم تا از این افکار بیام بیرون. اما خب انگار راهکار مناسبی نبود. سعی کردم بخوابم تا صبح زودتر بیدار بشم و یه نگاه دیگهای به جزوه بندازم. با صدای شیون و گریه بیدار شدم نه صدای آلارم گوشی وقتی از پله های پایین میومدم دعا دعا میکردم اونی نباشه که فکر میکنم ولی زندگی همیشه برخلاف خواسته ما پیش میره. خودش میگفت با قسمت نمیشه جنگید پسر. و انگار خودش هم تسلیم قسمت شد. آرنت معتقد بود [شر] عادی میشه من نمیدونم آرنت مرگ و در زیر مجموعه شر بودن تعریف میکرد یا نه اما اگه اینطور بود میخوام بگم برای من عادی نشد مگه میشه مرگ برامون عادی بشه؟ ما عادت نمیکنیم. چیزی برامون قابل پذیرش نمیشه. ما شبیه کسایی میشیم که مجبوریم تن بدیم به این قضا و قدر زندگی.
