𝗖𝗵𝘂𝘂𝘆𝗮'𝘀♰𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿
Закритий канал
🍷خــونـهی رویـایـیِ بانگو فنـها🍷 ⛧ فنفیک، فنآرت، ادیت، فکت و توییت ⛧ کامیک های کمیاب ترجمه شده ⛧ فن فیک ها و ناول ها ⛧ توییت های خنده دار محافظ: @chuuyashelter
Показати більше1 993
Підписники
Немає даних24 години
-577 днів
-40930 днів
Архів дописів
1 993
بخدا که مود تمام سکوکو شیپرا این لحظه همین بود 😂😂😂😂
یه صحنه ی کیس هم از همین سکانس ساختن،بذارم واستوون؟ 🌚
#soukoku
1 993
Part 1
مدارکش رو از صندلی عقب برداشت و به سمت مقصدش به راه افتاد. یقه ی پالتوی بلندش رو کمی بالاتر کشید و صورتش رو پشتش پنهان کرد. سوز سرمای صبح زمستانی به صورت رنگ پریده و ملتهبش سیلی میزد و به داخل استخوانهاش رخنه میکرد. نفس عمیقی کشید و صاف ایستاد. نباید کسی کمر خمیدهش رو میدید، نباید کسی به درد و رنج عمیقی که توی سینه و پشت پلکهاش به انتظار نشسته بود که با کوچیکترین تلنگری صورتش رو از اشک خیس کنه پی میبرد. باید با قدمهایی استوار و محکم به سمت کلیسا گام برمیداشت و مثل همیشه، مثل پدری که دل خانواده ش همیشه بهش گرمه، خواسته ی پسرکش رو برآورده میکرد.
سرش رو بالا آورد و به کلیسایی که روبروش قرار داشت نگاهی انداخت.
کلیسای سنتماری نیوتن زبان زد خاص و عام بوستون بود. نه بخاطر معماری ساختمانش که چندان هم پر زرق و برق نبود و برعکس، ساده و کلاسیک و معمولی بودنش رو داد میزد. نه بخاطر موعظه های تاثیرگذاری که هر یکشنیه توسط کشیش کلیسا توی دیوارهاش طنین انداز میشدن. و نه حتی بخاطر محل قرار گیریش توی حومه ی شهر... بلکه دلیل معروفیت و محبوبیتش در بین مردمی که گاها حتی اعتقادی به چنین تشریفات مذهبی نداشتن و حتی کاتولیک هم نبودن، گلهای میخک و پاپیتال زیباش بود، بههمراه کشیش امین و مهربانی که لطف همیشگیش شامل کوچیک و بزرگ میشد و بخشندگی رو به خیلیها یاد داده بود.
هر کسی که حداقل یکبار از اون منطقه گذشته بود به عطر گلهای میخک اون کلیسا و پدر روحانی باوقاری که با طمأنینه و آرامش عجیبی بهشون میرسید جذب شده بود. و شاید وقار و نام نیک اون کشیش و این عطر بینظیری که از اون مکان ساطع میشد بود که باعث شده بود فئودور قدمهاش رو استوارتر برداره و قلب آشفتهش رو موقتا کمی آروم کنه.
فئودور پدر روحانی اون کلیسا رو هرگز ندیده بود اما خیلی خوب میشناختش. هم از همسایهها و آشناها دربارهش شنیده بود و هم داستانهایی که هر روز پسرش از دیدار با اون پدر روحانی براش تعریف میکرد باعث شده بود ازش توی ذهنش یه تصویر خاص بسازه. تصویری از پدری خوش قلب و مهربان که مثل بچههای خودش با کسانی که به کلیسا میومدن برخورد میکرد.. و این، تنها دلیلی بود که فئودور پاش رو اینجا گذاشته بود.. تنها دلیلی بود که میتونست باهاش قلب خودش و روح عزیزدلش رو تسلی ببخشه.
همینطور که به سمت کلیسا گام برمیداشت، همه جا رو با دقت نگاه کرد. تمام محوطه بیرونی کلیسا که بزرگ هم به نظر میومد، گل و چمن کاری شده و زیر سایه ی کاجهای بلندش گسترده شده بود. گلهای میخک با رنگهای مختلف در قالب بوته و گلدانهای کوچیک و بزرگی اطراف چمنهارو تزیین کرده بودن و عطرشون هر رهگذری رو مست میکرد. چمنهایی که مشخصا به تازگی و با وسواس زیادی کوتاه شده بودن هر رهگذری رو به غَلت زدن روشون وسوسه میکردن. از راه باریک سنگ فرش شدهای که در ورودی محوطه رو به ساختمون کلیسا متصل میکرد گذشت و جلوتر رفت و درست همین موقع بود که چشمش به پاپیتالهای رونده ای که تمام دیوارهای خارجی کلیسا رو پوشونده بودن افتاد. چقدر زیبا بود.. برخلاف سرمای هوا، برگ ها سبز مونده بودن و زنده و سرحال به نظر میومدن.. نگاه کردن به اطرافش حس غریبی بهش میداد. حس آسودگی، حس آشنایی.. آرامش.. نفس عمیقی کشید. عطر گل میخک کل ریههاش رو پر کرد و جلوتر رفت و بعد از ضربهای به در، وارد شد.
تمام دیوارها و سقف و کف داخل کلیسا کرم رنگ بود اما نیمکت های قهوهای رنگ سوختهای که پشت هم ردیف شده بودن و در جلو به چند پله میرسیدن، به همراه گلهای رنگارنگی از میخک که حتی تعدادشون از بیرون هم بیشتر میشد، تضاد جالبی رو ایجاد کرده بود. همه چیز ساده بود.. فقط رنگ کرم بود، فقط گل بود و گلدان، و عطری که هر کسی رو دیوونه میکرد!
کمی اطرافش رو نگاه کرد اما کسی رو ندید. جلوتر رفت. جلوی نیمکتها چند پله قرار داشتن و به محرابی منتهی میشدن که با چندین جا شمعی قهوه ای رنگ تزیین شده بود و عکس نقاشی شده بزرگی از سانتاماریا و فرزندش مسیح در مرکزش قرار داشت. کلیسا زیبا بود، ساده و خیرهکننده بود، آرام بخش و دلگرم کننده بود.. اما برای فئودور وضع ظاهریش اهمیتی نداشت، اینکه چقدر بزرگ باشه که افراد بیشتری رو توی خودش جا بده مهم نبود. فقط یک چیز براش اهمیت داشت و اون، نازنینپسرش بود که حالا باید به عنوان یه پدر، آخرین خواستهش رو براورده میکرد.
کمی بیشتر اطرافش رو نگاه کرد و کسی رو ندید. ظاهرا هیچکس توی کلیسا نبود. کمی گلوش رو صاف کرد و چند بار صدا زد:
- پدر؟ اینجا نیستید؟
اما کسی نبود. هربار صداش توی کلیسا اکو میشد و لرز عجیبی به تنش مینداخت.
~ ادامه در کامنت ~
┏╾#carnation
├
┊#longshot
├ #soukoku
┊@masterchuuya
┹┄┄┄┄╾
1 993
به کسایی که نمیشناسنش،معرفی میکنم : پاول ورلاین برادر چویا🔥
* فن مِیده *
#verline
#edit
1 993
پسر مو پاییزیِ من
۳ سال از وقتی که اوتاکو شدم میگذره و از همون اولش عاشق تو بودم و هستم
طولانی ترین کراشمی تا به الان😂😭
خواستم بگم فقط خدا میدونه چندین بار باعث خوب شدن حالم شدی،وقتایی که سردرد داشتم یا حتی وسط گریه بودم،با دراومدن یه پنل مانگایی که تو توش بودی و یا دیدن یه فن آرت و ویدیوی فوق خفن ازت( و فن آرتای سوکوکو) برای لحظه ای ام که شده بود دردامو فراموش میکردم و غرقت میشدم...
هیچوقت یادم نمیره یه باری که نقاشیتو کشیده بودم و حالم خوب نبود،بعد از رنگ کردن موهات تخته شاسیمو بلند کردم و طوری محکم بغلش کردم که انگار واقعا خودتی و گریه کردم(چون واقعا اون موقع به یکی که کنارم باشه نیاز داشتم و خب نداشتم)...
عاشق تو و اون چشمای دریاییت،موهای بلندت،کلاه خوشگلت،اخمای همیشه تو همت،قد کوتاهت،لباسای کلاسیکت،دستکشای مشکیت،جیغ جیغات،قدرت زیادت،چوکر و هارنس چرمیت،زود از کوره در رفتنات،پوزخندات،اون تیکه مویی که روی صورتت و روی شونه ت ریخته شده،مچ دستای باریکت،کمر ظریفت و همه و همه شونم :)
الان قطعا بعضیا میخندن اما چویا واقعا مکان امن منه :) 🫀
تولدت مبارک توله سگ❤️🔥🎂🫦
#chuuya
1 993
- آیا سوکوکو ریله؟
• دازای و چویا وقتی ۱۵ سال داشتن جفت شدن و موری میگفت ک دلیل اینکارش اینه ک 'فقط یه الماس میتونه یه الماس دیگه رو صیقل بده'.
• این اسم و رسم دوتایی بعد از 'حمله ی سر اژدها' ب اسم سوکوکو معروف شد.وقتی ک ی شبه با هم یه سازمان رو شکست دادن. از اون به بعد همه اونا رو به اسم دوسیاه میشناختن.اونا به اسم 'دو فاسد یوکوهاما' هم معروف بودن.جفتی که اعتماد بی قید و شرطی ب هم دارن.
• توی کتاب راهنمای 'سیب مرده' گفته شده بود:"ریشه ی شخصیت دازای و چویا بر پایه ی اعتماد خالص به هم شکل گرفته.جوری که حتی میتونن بدون هیچ فکر و شکی جونشون رو کف دست اون یکی بزارن."
• حتی اگه دازای و چویا سوتفاهم هایی در اوایل داشتن، یه اعتماد بینشون که از منبعی ناشناخته سرچشمه میگرفت به وضوح معلوم بود.دازای خوب میدونست که دسته گوسفند ها چویا رو فقط برای سود خودش میخواد و در آینده ای نزدیک چویا رو به حال خودش رهاش میکنه.
• طی رویداد های لایت ناول برای این جفت،دازای چویا رو سگش خطاب کرد که چویا رد کرد. به هر حال دازای هنوز هم دوست داره چویا رو 'سگ گوسفند'ش بدونه.
• توی یه مصاحبه اتفاقی بعد از خریدن دیویوی سیب مرده ، کارگردان فیلم ، تاکویا ایگاراشی ، میگه که رابطه ی دازای و چویا بیشتر از دوستیه ؛ به طوری که میتونن جوری ارتباط برقرار کنن و همدیگه رو بفهمن، انگار که یه روح توی دو تا بدن متفاوتن.
• نویسنده ی این سریال انیمه ای ، کافکا اساگیری هم کنار تاکویا ایگاراشی اشاره میکنه که چویا تنها کسی هست که میتونه انگیزه ی دازای رو حدس بزنه و بفهمه.
• در موقع طراحی شخصیت ها، خالق سری ها ذکر کرد که دازای و چویا یا در رابطه یا همکار خواهند بود. همان طور که چویا در اصل برای دازای طراحی شده بود.
• در مدرسه ی دنیای دیگر 'آفیشال' ، ذکر شد که وقتی جوون تر بودن چویا عادت داشته که اون رو اوسامو صدا بزنه و دازای این رو نوشته و توی یه کپسول زمانی قایم کرده بوده .
• بازیگر های صحنهاشون اون ها رو تحسین و شیپمیکنن. بازیگر دازای : هیدیا تاوادا ، بازیگر چویا : یوادا کیسوکه.
مطلب از چنل : https://t.me/MrSoukoku
#soukoku
#fact
