🌸
Відкрити в Telegram
137
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+530 днів
Архів дописів
137
Repost from t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ
Source
In Loving memory of Richard Russell, that melancholic modern Icarus that stole and flew an airplane to the sun and was hailed as the Sky King.
137
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان، طاقتم ده، طاقتم ده
قبله گاه ما غریبان، طاقتم ده، طاقتم ده
ساغرم شکست ای ساقی،
رفته ام ز دست ای ساقی
ساغرم شکست ای ساقی،
رفته ام ز دست ای ساقی
در میان طوفان
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شـد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم
ساغرم شکسته ای ساقی،
رفته ام ز دست ای ساقی
تو تشنه کامم کشتی،
در سراب ناکامی ها،
ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی،
میکشم به دوش از حسرت،
بار مستی و بدنامی ها
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شـد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم
ساغرم شکسته ای ساقی،
رفته ام ز دست ای ساقی
حکایت از چه کنم؟
شکایت از که کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام
حکایت از چه کنم؟
شکایت از که کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل خون شده ی نگران زده ام
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شـد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم
تو تشنه کامم کشتی،
در سراب ناکامی ها،
ای بلای نافرجامی ها
نبرده لب بر جامی،
میکشم به دوش از حسرت،
بار مستی و بدنامی ها
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم
تا نام من رقم زده شـد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم
ساغرم شکسته ای ساقی،
رفته ام ز دست ای ساقی
ساغرم شکسته ای ساقی،
رفته ام زدست ای ساقی
137
در کنار گلبنی خوشرنگ و بو، طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هر چه من گویم، یک از صدها نگفتم
نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت، خرمنی گل جای پر داشت
در میان سبزه هر سو بی خبر ازخود گذر داشت
هر زمان بر خود نظر بودش سراپا
نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
بی خبر از کاردنیا
من که خود مفتون هر نقش و جمالم
هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بدم گرم تماشا
چو شد ز شور او فزون غرور او پای زشتش شد هویدا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
چو غنچه بسته شد، پرش شکسته شد تا بدید آن زشتی پا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
من همان طاووس مستم، چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا
سینه ای بی کینه دارم، روح چون آئینه دارم
گنج شعر و شور و حالم، این همه نقدینه دارم
جلوه آن مرغ شیدا، گفتة جان پرور من
پای آن طاووس زیبا، این دل بی دلبر من
در کنار گلبنی خوشرنگ و بو، طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هر چه من گویم، یک از صدها نگفتم
نکته ای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
