uk
Feedback
Words Of Markets

Words Of Markets

Відкрити в Telegram
920
Підписники
Немає даних24 години
+37 днів
+1430 днів
Архів дописів
مثال از سطح ام پی الی که کار کرده .
مثال از سطح ام پی الی که کار کرده .

سؤال مهم‌تر اینجاست که اصلاً بر چه مبنایی معتقدید قیمت باید دوباره به ناحیه‌ای بازگردد که معامله‌گران خرد در آن استاپ خورده‌اند؟ چه منطق ساختاری یا آماری پشت این ادعا وجود دارد؟ چرا باید بازار دوباره به همان محدوده واکنش نشان دهد؟ اگر آن ناحیه صرفاً محل اجرای استاپ‌ها و جذب نقدینگی بوده، چه دلیلی وجود دارد که بعدها همان ناحیه به یک سطح معتبر برای ورود یا هدف قیمت تبدیل شود؟ به نظر می‌رسد این فرض بیشتر یک پیش‌فرض اثبات‌نشده است تا یک اصل قابل اتکا. اگر واقعاً چنین قانونی در بازار وجود دارد، باید بتوان آن را با شواهد و منطق روشن اثبات کرد، نه اینکه صرفاً به‌عنوان یک اصل پذیرفته شود. از طرف دیگر، وقتی خودتان می‌گویید اگر MPL عمل نکرد، سناریوی Diamond شکل می‌گیرد، در عمل پذیرفته‌اید که آن سطح از قطعیت لازم برخوردار نیست. بنابراین سؤال اساسی همچنان پابرجاست: معامله‌گر دقیقاً با چه معیار عینی و قابل‌اندازه‌گیری باید تشخیص دهد که این بار MPL معتبر است و نه Diamond؟ در نهایت، این سؤال برای من همچنان بی‌پاسخ مانده است: آیا ممکن نیست که اساساً در این فرضیه اشتباه کرده باشید؟ آیا ممکن نیست این تصور که «قیمت باید به محل استاپ معامله‌گران خرد بازگردد» صرفاً یک برداشت ذهنی از رفتار بازار باشد، نه یک قانون واقعی و قابل اثبات؟

حدود دو یا سه سال پیش، در انجمن فارکس فکتوری سؤالی درباره «تریک» از آقای ایف پرسیدم. ایشان هم مانند همیشه همان پاسخ‌های کلیشه‌ای را مطرح کردند. متأسفانه به‌دلیل دخالت فردی که عملاً مسیر بحثی را که قصد داشتم با آقای ایف ادامه دهم منحرف کرد، ایشان شروع به فحاشی کردند و در نهایت بحث نیمه‌تمام ماند. حالا می‌خواهم همان بحث را، هرچند به‌صورت یک‌طرفه، از اینجا ادامه دهم. سؤال من این بود: «آیا هنوز هم به وجود تریک (Trick) در مارکت اعتقاد دارید؟ منظورم همان سطوحی است که به‌گفته شما باعث شکل‌گیری سطوح MPL می‌شوند.» پاسخ آقای ایف این بود: «بله، همیشه در مارکت حقه یا تریک وجود داشته و خواهد داشت.» اما سؤال بعدی من این بود و همچنان هم هست: اگر قبول داریم که در آن نواحی تریک یا فریب بازار اتفاق افتاده و معامله‌گران خرد در آنجا استاپ خورده‌اند، چرا همان نواحی را به‌عنوان تارگت یا محدوده مناسب برای ورود در نظر می‌گیرید؟ واقعیت این است که بخش زیادی از این سطوح اصلاً عمل نمی‌کنند و بسیاری دیگر فقط یک واکنش جزئی نشان می‌دهند و سپس به‌راحتی شکسته می‌شوند. شاید در بهترین حالت تنها یک درصد، یا حتی کمتر، از این سطوح واقعاً برای ورود مناسب باشند. سؤال اصلی اینجاست: آیا اصلاً روشی برای تشخیص آن تعداد اندک وجود دارد؟ نکته‌ای که این پرسش را جدی‌تر می‌کند این است که خود شما نیز معمولاً دو سناریو را مطرح می‌کنید: یا MPL (که اغلب با یک سطح QM نیز هم‌پوشانی دارد) عمل می‌کند، یا اگر عمل نکرد، بازار وارد سناریوی Diamond می‌شود. اگر هر دو حالت از ابتدا محتمل هستند، معامله‌گر دقیقاً باید بر چه اساسی تشخیص دهد که این بار MPL معتبر است یا قرار است سناریوی Diamond شکل بگیرد؟

فضای مجازی امروز پر شده از دلقک بازی؛ نمایشِ تخصص، نمایشِ دانایی و نمایشِ موفقیت. عده‌ای با کلاهبرداری، عده‌ای با نشخوار کردن حرف‌های دیگران و عده‌ای هم با چند اصطلاح خارجی، خود را استاد بازار معرفی می‌کنند. این روزها مد شده که هر کسی نام شخصی خودش را تبدیل به «برند» کند. اینجا بد نیست یک نکته را یادآوری کنم. در گذشته، برند شدن یک نام، نتیجه سال‌ها تخصص، تجربه و اثرگذاری بود. مثلاً می‌گفتند فلان جراح در یک شاخه خاص پزشکی بی‌نظیر است؛ مردم، نه خودش، نام او را بر سر زبان‌ها می‌انداختند. برند شدن محصول اعتبار بود، نه تبلیغات. اما امروز چه شده است؟ آرایشگر، مزون‌دار، کانال تلگرامی، مدرس فارکس، تحلیلگر اینستاگرامی و هر کسی که یک پیج یا کانال ساخته، قبل از اینکه چیزی خلق کند، اول نام خودش را روی تابلو می‌نویسد؛ گویی صرف داشتن یک کانال، انسان را به یک برند تبدیل می‌کند. مثلاً می‌بینی نوشته‌اند: «تحلیل فارکس با فلانی» انگار نام شخصی، خودش یک مزیت رقابتی است! سؤال اینجاست؛ فلانی دقیقاً چه چیزی را خلق کرده که نامش باید برند باشد؟ برند شدن، تاریخ دارد. گوچی یک‌شبه گوچی نشد. خانواده‌اش نسل‌ها با چرم زندگی کردند، خاک این حرفه را خوردند و از دل همان تجربه، یک مکتب در صنعت مد ساختند. یا کوکو شنل؛ او فقط لباس طراحی نکرد، بلکه نگاه جهان به پوشش زنان را تغییر داد. ساختارشکنی کرد، جریان ساخت و تاریخ را عوض کرد. به همین دلیل نامش برند شد، نه به این دلیل که تصمیم گرفت اسم خودش را روی یک تابلو بنویسد. حالا از خودمان بپرسیم؛ من و تو چرا کانال زده‌ایم؟ آیا واقعاً چیزی برای اضافه کردن به دانش این حوزه داریم؟ یا فقط آمده‌ایم چند جمله حفظ کنیم، چند نفر را مسخره کنیم، چند اصطلاح انگلیسی به کار ببریم و تصور کنیم آدم مهمی شده‌ایم؟ قبل از اینکه نام خودت را برند کنی، از خودت بپرس: من چه مسئله‌ای را حل کرده‌ام؟ چه چیزی خلق کرده‌ام؟ چه اثری از خودم باقی گذاشته‌ام که مردم باید نام مرا به خاطر بسپارند؟ این روزها عده‌ای تمام هویتشان را روی «منتقد بودن» بنا کرده‌اند. امروز به یک نفر حمله می‌کنند، فردا به نفر بعدی. یادم هست کسانی که زمانی با حمله به آقای انفرادی برای خودشان اعتبار جمع می‌کردند، بعد نابغه را در شخص دیگری می‌دیدند، بعد سراغ زئوس رفتند، و امروز همان افراد، همان کسانی را که دیروز ستایش می‌کردند، نقد می‌کنند. وقتی چیزی برای ساختن نداشته باشی، ناچار می‌شوی با خراب کردن دیگران دیده شوی. بخش بزرگی از این نقدها نه از روی دانش است و نه از روی دلسوزی؛ پشت آن معمولاً یک هدف اقتصادی خوابیده است؛ جذب فالوور، فروش آموزش، گرفتن آی‌بی یا هر منفعت دیگری. مشکل این نیست که درآمد داشته باشید؛ مشکل این است که برای رسیدن به آن، نمایش را جایگزین تخصص کرده‌اید و اعتماد مخاطب را سرمایه کسب‌وکارتان ساخته‌اید. شما باهوش‌تر از دیگران نیستید؛ فقط بیشتر از دیگران خودتان را باور کرده‌اید. اگر واقعاً این‌قدر درک عمیقی از بازار دارید، چرا فرصت‌هایی که از نظر شما بدیهی است، توسط همین مدعیان شکار نمی‌شود؟ من امروز با همان اطمینانی که قبلاً درباره بسیاری از تحلیل‌ها صحبت کردم، می‌گویم طلا محدوده ۵۴۰۰ دلار را خواهد دید. اگر این تحلیل از نظر شما اشتباه است، با تحلیل پاسخ بدهید، نه با شعار «همه‌چیز احتمال است». و اگر درست است، از خودتان بپرسید چرا کسانی که سال‌ها ادعای استادی دارند، نه آن را می‌بینند و نه جرئت دارند بر اساس آن معامله کنند. در نهایت، تاریخ هیچ‌وقت کسانی را که فقط سر و صدا کردند به خاطر نمی‌سپارد؛ تاریخ نام کسانی را حفظ می‌کند که چیزی به جهان اضافه کرده‌اند.

بعد از اینکه گفتم در مارکت قطعیت وجود دارد، عده‌ای با عجله وارد میدان شدند و شروع کردند به تکرار یک جمله آشنا: «در مارکت هیچ قطعیتی وجود ندارد، همه‌چیز احتمالات است.» اما یک سؤال ساده دارم: شما از کجا به این قطعیت رسیده‌اید که قطعیتی وجود ندارد؟ آیا این نتیجه تحقیق و تجربه شخصی شماست؟ آیا سال‌ها با چارت، قیمت و رفتار بازار زندگی کرده‌اید و به این کشف رسیده‌اید؟ یا فقط جمله‌ای را که بارها از دیگران شنیده‌اید، بدون بررسی پذیرفته‌اید و حالا با اعتمادبه‌نفس آن را به دیگران منتقل می‌کنید؟ نکته جالب اینجاست که بعضی افراد با چنان اطمینانی می‌گویند «در مارکت قطعیت وجود ندارد» که انگار خودشان به یک قطعیت مطلق درباره نبود قطعیت رسیده‌اند! اگر کسی بگوید «من هنوز نمی‌دانم قطعیت وجود دارد یا نه»، این یک موضع علمی است؛ اما اینکه بدون تجربه و مشاهده کافی، با اطمینان حکم صادر کنیم، بیشتر شبیه تکرار یک باور جمعی است تا نتیجه یک تحقیق شخصی. مشکل بسیاری از افراد در بازار این است که به جای دیدن، فقط شنیده‌اند. به جای تجربه کردن، فقط نقل قول کرده‌اند. و در نهایت، دانشی که از دیگران قرض گرفته‌اند را با اعتمادبه‌نفس یک حقیقت مطلق ارائه می‌کنند. من وقتی می‌گویم قطعیت وجود دارد، منظورم پیشگویی یا دانستن آینده با چشم بسته نیست. منظورم شناخت ساختارهایی در بازار است که بارها و بارها خود را تکرار کرده‌اند و می‌توان آنها را مشاهده، بررسی و استفاده کرد. نمونه‌های آن در همین کانال موجود است؛ از تحلیل اتریوم گرفته تا نفت، طلا و دلار/ین. زمانی که درباره دلار/ین صحبت کردیم و محدوده ۱۶۵ را مطرح کردیم، بسیاری آن را غیرممکن می‌دانستند. امروز نمودار خودش پاسخ را داده است. بحث من این نیست که همه باید حرف من را بپذیرند؛ بحث این است که اگر مخالف هستید، با تجربه، مشاهده و استدلال مخالفت کنید، نه با جمله‌ای آماده که سال‌هاست در فضای ترید تکرار می‌شود. گاهی بزرگ‌ترین مانع یادگیری، ندانستن نیست؛ بلکه اطمینان بیش از حد به چیزهایی است که هیچ‌وقت شخصاً بررسی نکرده‌ایم. بازار به کسانی که فقط شعارها را حفظ کرده‌اند، چیزی بدهکار نیست؛ بازار فقط به کسانی پاسخ می‌دهد که حاضرند واقعیت را ببینند، حتی اگر برخلاف باورهای رایج باشد.

گاهی واقعاً آدم از دست بعضی از این اساتید خودخوانده تعجب می‌کند. مفاهیم «القای نقدینگی» و ICT را که خودشان بر یک چارچوب فکری خاص بنا شده‌اند، با RTM ترکیب می‌کنند؛ در حالی که این دو، حداقل از نظر فلسفه‌ی نگاه به بازار، تفاوت‌های اساسی دارند. در RTM، مبنا بر این است که سفارشات بزرگ و پرنشده‌ی بازیگران اصلی بازار وجود دارد و قیمت برای تکمیل آن سفارشات به نواحی مشخصی بازمی‌گردد. اما در ICT، نگاه بیشتر بر نقدینگی، استاپ‌لاس‌ها و الگوریتم‌های بازارگردانی متمرکز است. هر کدام از این سبک‌ها، پیش‌فرض‌ها و مدل ذهنی مخصوص به خود را دارند. حالا اینکه کدام دیدگاه به واقعیت نزدیک‌تر است، یا شاید هر دو تا حدی درست باشند، بحث دیگری است. اما هر سبک بر پایه‌ی فرضیات مشخصی شکل گرفته و منطق درونی خودش را دارد. مشکل از جایی شروع می‌شود که برخی اساتید، بدون اینکه تناقض‌های بنیادی این دو رویکرد را درک کنند، آن‌ها را با هم قاطی می‌کنند و محصولی ارائه می‌دهند که نه RTM است، نه ICT؛ بلکه ترکیبی نامنسجم و پر از تناقض است. بالاخره معامله را بر اساس سفارشات انجام می‌دهید یا بر اساس نقدینگی و شکار استاپ‌ها؟ اگر فرض شما وجود سفارشات پرنشده‌ی مارکت‌میکرهاست، باید منطق همان دیدگاه را دنبال کنید. اگر هم مبنای شما مدل ICT و نقدینگی است، باید به همان چارچوب پایبند باشید. تلفیق دو نظریه‌ای که در مبانی با هم اختلاف دارند، فقط باعث سردرگمی هنرجو می‌شود. البته این مشکل مختص ایران نیست؛ در همه جای دنیا افرادی هستند که برای جذاب‌تر شدن آموزش‌هایشان، هر چیزی را با هر چیزی ترکیب می‌کنند و اسمش را «سبک شخصی» می‌گذارند. حرف من ساده است؛ اگر قرار است چیزی را آموزش بدهید، همان را درست، دقیق و وفادار به مبانی خودش آموزش دهید؛ حتی اگر از نظر من یا شما آن مبانی اشتباه باشند. آموزش نادرست، از آموزش ندادن بدتر است. و در نهایت، این صرفاً نظر شخصی من است که اساساً آموزش معامله‌گری در بازار فارکس، آن هم به شکل رایج و تجاری که امروز می‌بینیم، بیشتر به یک کسب‌وکار تبدیل شده تا انتقال واقعی دانش.

اگر و تنها اگر دلار به ین قبل ازینکه به 165 برسد به 147.5 برگردد ؛ میشود برای 165 خرید کرد .

دوستان می پرسند که طلا 5400 هنوز تارگت داره ؟ بله هنوز تارگت همونجاست . تارگت ها فیل نمیشن فقط ورود ها فیل میشوند .

حیف که از خیام شعری نیارم . شاعر مورد علاقم هستش . جهانبینی اش را دوست دارم . «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من» حکیم عمر خیام . معنیش رو خودتون انجام بدید . همه این شعر ها برای کاری بود که مدتی درگیرش بودم .

،پیش چشمت داشتی شیشه کبود زان سبب عالم کبودت می نمود،

آخرش همه شاعر میشن .

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست درخود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

دوستان بالا رفتن نفت برنت رو شک دارم . دیگه فعلا تریدی روش نمیگیرم .

دو رویکرد اصلی در معامله‌گری: چارتیست‌ها و فاندامنتالیست‌ها در بازارهای مالی، دو مکتب اصلی برای تحلیل و تصمیم‌گیری وجود دارد: تحلیل تکنیکال (Chartism) و تحلیل بنیادی (Fundamentalism). چارتیست‌ها (تحلیل‌گران تکنیکال) چارتیست‌ها معتقدند که چارت همه چیز را در خود منعکس می‌کند. از نگاه آن‌ها، اخبار، رویدادهای اقتصادی، تصمیمات بانک‌های مرکزی، جنگ‌ها و حتی احساسات معامله‌گران، در نهایت اثر خود را روی قیمت می‌گذارند و نتیجه همه این عوامل در نمودار قابل مشاهده است. بنابراین اولویت اصلی چارتیست‌ها: بررسی رفتار قیمت روندها الگوهای نموداری حجم معاملات سطوح حمایت و مقاومت است. آن‌ها معمولاً کمتر به دنبال تحلیل اخبار و گزارش‌های اقتصادی می‌روند و معتقدند که قیمت، بهترین و سریع‌ترین منبع اطلاعات است. فاندامنتالیست‌ها (تحلیل‌گران بنیادی) در مقابل، فاندامنتالیست‌ها معتقدند که برای درک حرکت بازار باید علت‌ها را شناخت، نه فقط نتیجه را. اولویت اصلی آن‌ها: وضعیت اقتصادی کشورها نرخ بهره بانک‌های مرکزی تورم رشد اقتصادی درآمد شرکت‌ها تحولات سیاسی و ژئوپلیتیکی است. از دیدگاه آن‌ها، قیمت‌ها در بلندمدت از واقعیت‌های اقتصادی پیروی می‌کنند و بدون شناخت این عوامل نمی‌توان ارزش واقعی یک دارایی را تشخیص داد. تفاوت اصلی چارتیست‌ها می‌پرسند: «قیمت چه می‌گوید؟» فاندامنتالیست‌ها می‌پرسند: «چرا قیمت حرکت می‌کند؟» در واقع، چارتیست‌ها بیشتر بر روی رفتار بازار تمرکز دارند، در حالی که فاندامنتالیست‌ها به دنبال دلایل و محرک‌های پشت پرده حرکت بازار هستند. هر دو رویکرد طرفداران و منتقدان خود را دارند و معامله‌گران موفقی را می‌توان در هر دو گروه پیدا کرد.

Голосове повідомлення05:57

فقط خواستم شایعات در مورد لری ویلیامز که قبلا هم در موردش شنیده بودم را پایان بدم .

لری ویلیامز (Larry Williams) یکی از مشهورترین معامله‌گران تاریخ بازارهای آتی و کالا در آمریکاست. او از دهه 1960 در بازارهای مالی فعالیت داشته و علاوه بر معامله‌گری، به عنوان پژوهشگر، نویسنده و مدرس نیز شناخته می‌شود. بسیاری از معامله‌گران نسل‌های بعدی به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم از آثار و آموزش‌های او تأثیر گرفته‌اند. از شاگردان و افرادی که تحت تأثیر آموزه‌های او قرار گرفته‌اند می‌توان به مایکل هادلستون (ICT) اشاره کرد. هادلستون در سال‌های مختلف به استفاده از آموزش‌های لری ویلیامز اشاره کرده است و بسیاری از معامله‌گران معتقدند بخشی از مفاهیم امروزی ICT و Smart Money Concepts ریشه در ایده‌های قدیمی لری ویلیامز درباره شکست‌های ناموفق سقف و کف، رفتار معامله‌گران بزرگ و تحلیل ساختار بازار دارد. حتی نام «Inner Circle Trader» نیز به احتمال زیاد از دوره قدیمی «Inner Circle Workshop» لری ویلیامز الهام گرفته شده است. لری ویلیامز همچنین خالق اندیکاتورهای مشهور Williams %R و Ultimate Oscillator است که امروزه در اکثر نرم‌افزارهای تحلیلی و پلتفرم‌های معاملاتی وجود دارند. شهرت اصلی او به مسابقه World Cup Championship of Futures Trading در سال 1987 بازمی‌گردد. ویلیامز با سرمایه اولیه 10 هزار دلار وارد مسابقه شد و در پایان سال موجودی حساب خود را به حدود 1.1 میلیون دلار رساند. این بازدهی بیش از 11 هزار درصدی هنوز هم یکی از مشهورترین رکوردهای تاریخ مسابقات معامله‌گری محسوب می‌شود. اما در مورد شایعه معروف «از دست دادن تمام پول‌ها» باید به واقعیت اشاره کرد. حساب مسابقه ویلیامز در مقطعی از همان سال به بیش از 2 میلیون دلار رسیده بود، اما بعدها بخشی از سود خود را از دست داد و مسابقه را با حدود 1.1 میلیون دلار به پایان رساند. بنابراین او بخشی از سودهای بزرگ خود را پس داد . هیچ مدرک معتبری وجود ندارد که نشان دهد ویلیامز پس از این موفقیت ورشکست شده یا تمام سرمایه خود را از دست داده است. برعکس، او دهه‌ها پس از آن همچنان معامله‌گر، نویسنده و مدرس فعال باقی ماند. نکته جالب دیگر این است که دختر او، Michelle Williams، نیز در مسابقات جهانی معامله‌گری شرکت کرد و با بازدهی حدود 1000 درصدی به مقام قهرمانی رسید. به همین دلیل خانواده ویلیامز یکی از موفق‌ترین خانواده‌های تاریخ این مسابقات به شمار می‌روند. خلاصه واقعیت‌ها: • لری ویلیامز یکی از مشهورترین معامله‌گران و مدرسان بازارهای مالی جهان است. • خالق اندیکاتورهای Williams %R و Ultimate Oscillator است. • رکورد تبدیل 10 هزار دلار به حدود 1.1 میلیون دلار در سال 1987 واقعی و مستند است. • مایکل هادلستون (ICT) از آموزش‌ها و آثار او تأثیر گرفته است. • دختر او نیز قهرمان مسابقات جهانی معامله‌گری شده است. • ادعای «از دست دادن کامل یک میلیون دلار و نابودی حساب» فاقد مستندات معتبر است. • آنچه واقعاً اتفاق افتاد، کاهش بخشی از سودهای فوق‌العاده بزرگ او در همان سال مسابقه بود، نه از بین رفتن کل سرمایه.

دوستان ازین ها به دور باشید zorafx

اول از همه، تصویر سمت چپ اصلاً چارت طلا نیست. قیمت طلا نهایتاً تا محدوده ۵۶۰۰ حرکت کرده، اما در تصویر منتشرشده اعداد بالای ۷۷۰۰ دیده می‌شود؛ بنابراین از همان ابتدا در مورد صحت تصویر تردید جدی وجود دارد. اما مهم‌تر از آن، ادعای تبدیل ۲ هزار دلار به ۵۰۰ هزار دلار است. با یک محاسبه ساده می‌توان فهمید که این داستان با واقعیت بازار همخوانی ندارد. برای معامله طلا، هر ۱ لات معمولاً حدود ۱۰۰۰ دلار مارجین نیاز دارد؛ آن هم با لوریج بسیار بالای ۱:۱۰۰۰. بنابراین برای باز کردن ۵ لات معامله، حدود ۵ هزار دلار سرمایه لازم است. کسی که فقط ۲ هزار دلار موجودی دارد، اساساً در ابتدای کار امکان گرفتن چنین حجمی را ندارد و در بهترین حالت می‌تواند حدود ۲ لات پوزیشن باز کند؛ آن هم بدون در نظر گرفتن کمیسیون، اسپرد و نوسانات بازار. به همین دلیل، هر ادعایی درباره تبدیل ۲ هزار دلار به ۵۰۰ هزار دلار باید همراه با گزارش کامل معاملات، تاریخچه حساب و جزئیات واقعی عملکرد ارائه شود. صرف نمایش چند تصویر یا اعداد روی صفحه، هیچ چیزی را اثبات نمی‌کند.