uk
Feedback
نور

نور

Відкрити в Telegram

روزمرگی همراه با آگاهی بخشی✨ 📬صندوق نامه‌ برای جوونه‌های سبز: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1040078642 @Lena_familyy :چنل نامه‌ها

Показати більше
246
Підписники
Немає даних24 години
-647 днів
-6930 днів
Архів дописів
وااای قربون ذوقتتتت اشکی شدمممم بوس بهتتت سوییت😭😭 جوری که صدام کردی قلبممم:))))

https://t.me/c/1813665332/11771 چقدرررر قشنگ شدییییی چقدرررر بهت میادددد زیبا بودی الان زیباترین شدیییی به معنای واقعیییی خیلی خیلی قشنگ شدههههه✨✨✨ خدای من واقعا می درخشی پسرک انیمه ای🥹✨🫂

حس رهایی:)))))))

Відеоповідомлення00:09

با تموم اینکه قرار شد مثل قبلا خیلی کوتاه نکنم خوشحالمم😭✨

باورم نمیشه بعد یک سال جنگیدن بلاخره مامان رضایت داد برم موهامو کوتاه کنم.

وای قلبم با دیدن لباس‌های سفید فرشته‌یی غنج میره:)))) #زیبایی
وای قلبم با دیدن لباس‌های سفید فرشته‌یی غنج میره:)))) #زیبایی

تا صبح بکوب نشستم پای خوندن آخرش رفتم گند زدم و احتمالا پاس نشم. از هر چی امتحان دیگه حالم بهم میخوره‌.

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان‌خانه جانم، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم، پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ  یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن آب، آیین عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم. - فریدون مشیری

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان‌خانه جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید، یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه، محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ  یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن آب، آیین عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم. - فریدون مشیری

دیگه نمیکشممم.
دیگه نمیکشممم.

استاد توی طول ترم فقط فصل اول رو درس داد حالا تو جزوه‌اش هشت فصله فاکینگگگ هشت فصل.

یه موقع‌ها عجیب دلم برای قدیما که این خونه شلوغ بود و جو صمیمی‌ و گرمی داشت تنگ میشه. این سوت و کور بودنش اذیتم میکنه.

رفیق‌ها لباس ست میکنن بعد من و سعیده تاریخ و ساعت دکتر ست میکنیم😃

اره دقیقا اون زخم‌ها همیشه یادآوری میکنن از چه سختی‌هایی عبور کردی که به این نقطه رسیدی سختی‌هایی که حتی فکرشو نمیکردی بتونی زنده بمونی و به زندگی ادامه بدی:) خوشحالم هنوز نفس میکشی جوونه‌ی سبزم و امیدوارم مسیرت پر نور باشه. حرفت درسته ولی وقتی پا تو اجتماع میزاری و یه سری موقعیت‌ها مثلا کاری اونجاها طرز فکر آدم‌ها برات مهم میشه متاسفانه.

منم هیچوقت از داشتن زخمای روی دستم پشیمون نیستم به نظرم خیلی زیبان و اتفاقا قوی بودن یک فرد رو نشون میدن چون بهم یاداوری میکنن که تونستم از چه سختی‌هایی عبور کنم ما اونقدر ها هم زندگی‌ طولانی‌ای نداریم که بخوایم فکر کنیم بقیه درباره‌مون چی میگن پس هرجور که با خودت راحتی زندگی کن

+اون موقع داشتی این کار رو میکردی به فکر اینجاش نبودی. -هزار بارم برگردم به چند سال پیش باز همین کار رو میکنم چون مغزم این رو
+اون موقع داشتی این کار رو میکردی به فکر اینجاش نبودی. -هزار بارم برگردم به چند سال پیش باز همین کار رو میکنم چون مغزم این رو بهترین تصمیم تو اون زمان و موقعیت میدونست.

سال‌هاست با سوزش و درد‌ اون زخم‌ها گذروندم. هر باری که توی گرما شروع به سوختن میکرد منو با خودش به گذشته میبرد بعد یه بغض تو گلو جا خوش میکرد. حالا به طرز ناگهانی تصمیم گرفتم مرهم روش بزارم حتی دلیلی براش ندارم شاید هم چون میخوام عذاب دادن خودمو رو تموم کنم.

همیشه با اورتینک زخم‌های رو دستم گذروندم هم میخواستم باقی بمونه تا یادم باشه چی بهم گذشت، هم از واکنش‌ها و حرف‌های مردم ترس داشتم‌. تنها واکنشم به سوال‌ها و حرف‌هاشون خنده بود ولی ته مغزم دلهره میگرفتم نکنه این آدم با خودش فکر کنه من روانی‌ام یا...