نور
Відкрити в Telegram
روزمرگی همراه با آگاهی بخشی✨ 📬صندوق نامه برای جوونههای سبز: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1040078642 @Lena_familyy :چنل نامهها
Показати більше246
Підписники
Немає даних24 години
-647 днів
-6930 днів
Архів дописів
246
https://t.me/c/1813665332/11771
چقدرررر قشنگ شدییییی چقدرررر بهت میادددد زیبا بودی الان زیباترین شدیییی به معنای واقعیییی خیلی خیلی قشنگ شدههههه✨✨✨
خدای من واقعا می درخشی پسرک انیمه ای🥹✨🫂
246
تا صبح بکوب نشستم پای خوندن آخرش رفتم گند زدم و احتمالا پاس نشم. از هر چی امتحان دیگه حالم بهم میخوره.
246
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم، پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیین عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.
- فریدون مشیری
246
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید، یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آیین عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم.
- فریدون مشیری
246
یه موقعها عجیب دلم برای قدیما که این خونه شلوغ بود و جو صمیمی و گرمی داشت تنگ میشه. این سوت و کور بودنش اذیتم میکنه.
246
اره دقیقا اون زخمها همیشه یادآوری میکنن از چه سختیهایی عبور کردی که به این نقطه رسیدی سختیهایی که حتی فکرشو نمیکردی بتونی زنده بمونی و به زندگی ادامه بدی:)
خوشحالم هنوز نفس میکشی جوونهی سبزم و امیدوارم مسیرت پر نور باشه.
حرفت درسته ولی وقتی پا تو اجتماع میزاری و یه سری موقعیتها مثلا کاری اونجاها طرز فکر آدمها برات مهم میشه متاسفانه.
246
منم هیچوقت از داشتن زخمای روی دستم پشیمون نیستم به نظرم خیلی زیبان و اتفاقا قوی بودن یک فرد رو نشون میدن
چون بهم یاداوری میکنن که تونستم از چه سختیهایی عبور کنم
ما اونقدر ها هم زندگی طولانیای نداریم که بخوایم فکر کنیم بقیه دربارهمون چی میگن پس هرجور که با خودت راحتی زندگی کن
246
+اون موقع داشتی این کار رو میکردی به فکر اینجاش نبودی.
-هزار بارم برگردم به چند سال پیش باز همین کار رو میکنم چون مغزم این رو بهترین تصمیم تو اون زمان و موقعیت میدونست.
246
سالهاست با سوزش و درد اون زخمها گذروندم. هر باری که توی گرما شروع به سوختن میکرد منو با خودش به گذشته میبرد بعد یه بغض تو گلو جا خوش میکرد.
حالا به طرز ناگهانی تصمیم گرفتم مرهم روش بزارم حتی دلیلی براش ندارم شاید هم چون میخوام عذاب دادن خودمو رو تموم کنم.
246
همیشه با اورتینک زخمهای رو دستم گذروندم هم میخواستم باقی بمونه تا یادم باشه چی بهم گذشت، هم از واکنشها و حرفهای مردم ترس داشتم.
تنها واکنشم به سوالها و حرفهاشون خنده بود ولی ته مغزم دلهره میگرفتم نکنه این آدم با خودش فکر کنه من روانیام یا...
