٬اندکی از من
Відкрити в Telegram
189
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
189
خیلی ممنون که تا این لحظه و دقایق هم کنارم بودید و واقعاً همهاتون برام ارزشمندین
مراقب خودتون باشید
خدانگهدارتون🤍🫂
189
الان حس خوبی ندارم واقعاً ، یه روز قول میدم با حال خوب و نتیجهی عالی برگردم
خوشحال میشم کنارم بمونید
خواستید هم لفت بدید به وقتش از نو شروع میکنم🤍
189
الان من موندم دعا کنم سالم باشه یا مرده باشه ؟
چون سالمم باشه از دست دوستم در امان نیست 😂
189
دوستم پیام داده بهم و میگه از دیشب رلم آنلاین نشده، زنگ و پیامم جواب نمیده
و اوج دلداریه من:سگ جونتر از این حرفهاست نگران نباش اون مارمولک هیچیش نمیشه!😂
189
کاشکی زندگی مرخصی داشت
مثلاً من امشب مرخصی میگرفتم میمردم؛
یک ماه دیگه زنده میشدم!
189
از ياد تو برنداشتم دست هنوز
دل هست به ياد نرگست، مست هنوز
گر حال مرا حبيب پرسد، گوييد
بيمار غمت را نفسى هست هنوز
شهریار جان
189
به قول سهراب سپهری؛
‹‹ به كوتاهی آن لحظه شادی
كه گذشت،
غصه هم ميگذرد..🦋
پری(づ。◕‿‿◕。)づ
189
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را
کسی اینجا نمی فهمد من و حالِ خرابم را
اگر چه سخت بیزارم ازاین تقدیرِ سَرخورده
ولی میگیرم از دنیا همه حق و حسابم را
189
دلخوش به شعر بودم و جا ماندم از خودم
تا اینکه دور دور شدم کم کم از خودم
در آینه چه دیدهام این سالها به جز
تصویر تار و تیرهتر و مبهم از خودم
پای تو جان گذاشتم و دل گذاشتم
تا اینکه ساختم غزلی محکم از خودم
در بیت آخر غزل ای شعر، بیگمان
هم از تو دست میکشم آخر هم از خودم
مرضیه
189
یا رب دل ما را تو به رحمت جان ده
درد همه را به صابری درمان ده
این بنده نداند که چه میباید خواست
داننده تویی، هر آنچه خواهی آن ده
189
هر غنچه به چشم من دلتنگ جز این نیست
یادآوری خاطرهی بوسهی دیدار!
فاضل نظری
189
زندگی از من میخواهد که فراموشت کنم
و این چیزیست که دلم نمیتواند بفهمد !
#محمود_درویش
189
بلاتکلیف و بی تابم شبیه تخته ای پاره
که از کشتی جدا گشته ست و بر دریا رها مانده
کـاوه احمـــدزاده
189
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
-سارینام🫠
