uk
Feedback
t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ

t e l e p a t h テレパシー能力者 ᓷᓺᓺᕿᔍᕣᒔᖍ

Закритий канал

In loving memory of her smile; We will always love you. شاید این قرن یک قرن دلوزی باشد. Gnarly 🌊👾⚡️ radical 🌈🦄🔮♠️👑🌠🌩 on the block I'm magical 🔮✨🌙🕶🎇🔭🌌

Показати більше
884
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
-1330 днів
Архів дописів
جنگل های زاگرس نوروود چندن

A gorgeous portion of Two Airships / Exploder Falls by Candy Claws. While not a "pure" noise album (with its melodic glitchy flow), the album reminds me of the futurists movements of early 20th century and their enthusiasm. Adventures in colors and new noises, conquering new timbres and constructing exciting euphoric sonic worlds. As for the album, It's one of the few works that I gave a perfect score to it. It's also a great tool for evaluating one's ear stubbornness; A great measure to see if one appreciates the infinite textures of noise music.

"To stubbornly conditioned ears, anything new in music has always been called noise", and he posed the question, "what is mus
"To stubbornly conditioned ears, anything new in music has always been called noise", and he posed the question, "what is music but organized noises?" برای گوش‌های تنگ‌نظر، هر نو‌آوری در موسیقی «سروصدا» (نویز) نام گرفته شده است. اما مگر موسیقی چیزی جز سروصدای مرتب شده نیست؟ -Edgard Varèse

We invite all the truly gifted and bold young musicians to analyze all noises so as to understand their different composing r
We invite all the truly gifted and bold young musicians to analyze all noises so as to understand their different composing rhythms, their main and their secondary pitches. Comparing these noise sounds to other sounds they will realize how the latter are more varied than the former. Thus the comprehension, the taste, and the passion for noises will be developed. Our expanded sensibility will gain futurist ears as it already has futurist eyes. In a few years, the engines of our industrial cities will be skillfully tuned so that every factory is turned into an intoxicating orchestra of noises. -Luigi Rossolo / The Art of Noises

We must enlarge and enrich more and more the domain of musical sounds. Our sensibility requires it. In fact it can be noticed
We must enlarge and enrich more and more the domain of musical sounds. Our sensibility requires it. In fact it can be noticed that all contemporary composers of genius tend to stress the most complex dissonances. Moving away from pure sound, they nearly reach noise-sound. This need and this tendency can be totally realized only through the joining and substituting of noises to and for musical sounds. We must replace the limited variety of timbres of orchestral instruments by the infinite variety of timbres of noises obtained through special mechanisms. -Luigi Russolo / The Art of Noises

Woke up this morning Got some gabagool

Woke up this morning Got some gabagool

🔴 شروع سلسله پست 🔴

پس از رهایی از اصل تفرد و پی بردن به یگانگی هستی‌ِ تمام آنچه جدا و متمایز می‌دانیم، در نظر او، متوجه این حقیقت والا می‌شویم که همگی در ذات یکی هستیم و رنج هر یک از ما رنج‌ همه ماست. شوپنهاور با وجود هستی‌شناسانه خداناباورانه و دین‌ستیزانه‌اش، سمفونی‌اش را با کَدانسی که با آموزه‌های دینی (خصوصا بودایی) هارمونیک است به پایان می‌برد. در نهایت این دلسوزی شخصیت اصلی ما بود که با خودسوزی و فداکاری، رهایی را برای دیگران خرید.

سمفونی به موومان چهارم می‌رسد:‌ اخلاق. با وجود این که پاسخ بازی با پاسخ شوپنهاور در رابطه با مسئله اخلاق و زندگی کمی زاویه پی
سمفونی به موومان چهارم می‌رسد:‌ اخلاق. با وجود این که پاسخ بازی با پاسخ شوپنهاور در رابطه با مسئله اخلاق و زندگی کمی زاویه پیدا می‌کند، اما هنوز در همان چارچوب هستیم؛ پس از بیداری و رو در رو شدن با «وجود»، هم‌رزم قدیمی‌امان که هنوز اسلحه آتش‌زایش همراهش است را می‌یابیم. آن را می‌رباییم و برای دومین بار و آخرین بار به سوی جنگل آتش باز می‌کنیم. هزاران انسان به سوی شخصیت اصلی یورش می‌برند تا او را از این تصمیم منحرف کنند ولی او بی‌اعتنا تمام شیفتگان «وجود» همگی از جمله «وجود» را طعمه آتش می‌کند و خود نیز جان سالم به در نمی‌برد. او در مقام یک قهرمان تراژیک، با فداکاری جان خود، معدود بازماندگانی که علیه لالایی خواندن‌های «وجود» مقاومت کرده‌اند را نجات می‌دهد.

به کمک هنر و خصوصا به کمک امر والا (The Sublime) می‌توان برای لحظاتی به سوژه عاری از اراده‌ورزی بدل شد و به یگانه‌انگاری پشت‌پرده دنیا پی برد (مانند لحظاتی که آن قدر از زیبایی یک اثر حظ می‌بریم که حتی نام خود را فراموش می‌کنیم و نوعی یگانگی سوژه و ابژه رقم می‌خورد). امر والا، امریست که آنقدر فرا-انسانی، ماورایی، کوبنده و نافذ و ترسناک جلوه می‌کند که گویا از تقلیل‌پذیری هستندگان به هر نوع نظام شناختی و اصل دلیل کافی طفره می‌رود. امور والا در فلسفه شوپنهاور همان گلیچ‌ها در ماتریکس است. در Darkwood به کمک امر والا بارها به واقعیت وجودی جنگل پی بردیم... مانند وقتی که در ترسناک‌ترین کابوس‌مان برای لحظاتی از توهم رها شدیم و «وجود» را مشاهده کردیم (در یک صحنه در اوج کابوس برای لحظات کوتاهی از خواب بیدار می‌شویم) یا وقتی که شاخه‌های درخت را زیر آپارتمان خود مشاهده کردیم (که این آخری موجب بیداری نهایی ما شد).

دوست من، کودکی‌ات را ترک کن و بیدار شو سمفونی شوپنهاور با این گفت‌آورد از روسو شروع می‌شود و دقیقا در پایان بازی است که پس از
+1
دوست من، کودکی‌ات را ترک کن و بیدار شو سمفونی شوپنهاور با این گفت‌آورد از روسو شروع می‌شود و دقیقا در پایان بازی است که پس از بیدار شدن در قلب جنگل، در کنار «وجود» به ماهیت داستان پی می‌بریم. صحنه پس از بیداری بس سخت و دلگیر جلوه می‌نماید: هزاران انسان درگیر اغما، معتادوارانه در کنار «وجود» به کابوسی که زندگی واقعی می‌نامند فرو رفته‌اند. کابوسی که در آن اصل تفرد هنوز برقرار است. ولیکن پس از بیداری از این خواب است که متوجه هستی واحدی که توسط یک موجود واحد در آن کابوس‌ها ترسیم شده است می‌شویم. پرده مایا کنار می‌رود و متوجه اراده‌ورزی زجر آفرین هر یک از این بردگان خوابیده می‌شویم.

شاید این نمونه از دنیای واقعی در جهت روشن ساختن داستان بازی کمک کند. ارگانیسم Pando بزرگترین موجود واحد دنیاست که شاید در ظاه
شاید این نمونه از دنیای واقعی در جهت روشن ساختن داستان بازی کمک کند. ارگانیسم Pando بزرگترین موجود واحد دنیاست که شاید در ظاهر تشکیل شده از هزاران اصله درخت باشد اما در حقیقت کشف شد که تمام این اصله‌ها بر آمده از یک موجود واحد در اعماق زمین است. البته که قائل دانستن یک رابطه علت و معلولی بین پدیدار و اراده در فلسفه شوپنهاور خطاست (چنین کتگوری ذهنی کانتی تنها در ذهن سوژه پدیدار ساز صورت می‌گیرد) ولیکن به خوبی داستان بازی و برهم‌تنیدگی اصل تفرد و اراده («وجود») را به خوبی نشان می‌دهد.

«وجود» یک انگل کیهانیست که پس از سقوط به زمین در تلاش است که همچو آن موجود در فیلم The Thing کل دنیا را به مثابه خود بیاراید
«وجود» یک انگل کیهانیست که پس از سقوط به زمین در تلاش است که همچو آن موجود در فیلم The Thing کل دنیا را به مثابه خود بیاراید (یکی از بحث‌های اخلاقی در فلسفه شوپنهاور در این است که چگونه اراده به شکلی کور خود را چنان در هر موجودی متجلی می‌سازد که آن موجود قصد دارد که دیگر موجودات و هستی‌ها را در خود هضم و تسلیم کند). «وجود» بارها در بازی به خواب شخصیت اصلی آمده است و او را به سوی خود فراخوانده است و در حقیقت (به شکل بودیستی) می‌فهمیم که همین اراده‌ورزی شخصیت اصلی به سوی خانه بوده است که او را به اعماق جنگل فرو برده. «وجود» یک تئاتر پیچیده را برای تمام بردگانش کارگردانی کرده است که در آن اصل تفرد مانع از پی بردن به ماهیت واحد موجودات متمایز از هم و شناخت اصل هستی می‌شود. اکثر آنچه که در بازی بر ما پدیدار شده بود، از جانب «وجود» و اراده او برای خلق چنین تصاویری صورت گرفته شده بود. شوپنهاور از چنین توهم فاصله‌افکنی با نام پرده مایا نام برده است.

دنیای پدیدارها، دنیای همچون تصور، دنیای بازنموده‌ها، از دیدگاه شوپنهاور توسط اصل دلیل کافی مشروعیت بخشیده می‌شود که به کمک آن می‌توانیم در فضا و مکان اشیا را مستقل از هم بدانیم و بین آن‌ها فردیت قائل شویم. آن گرگ‌انسان‌نما، آن درختان، آن اشیای روزمره و آن هیولاهای دهشتناک همگی پدیدارهایی هستند که در فضا و مکان به کمک اصل دلیل کافی و فرم‌های پیشینی شهود کانتی (فضا و زمان) در ذهن ما خود را به مثابه اشیای مستقل از هم و جدا بازنمود می‌کنند در حالی که با گذر از موومان دوم (هستی‌شناسی)‌ متوجه می‌شویم که ماهیت هر یک از آنها یک حقیقت واحد بوده است:‌ آنچه که شوپنهاور اراده می‌نامند و در بازی به زیبایی تمام نام فلسفی The Being (وجود) به آن داده می‌شود.

ریسک دومی که در این سلسله نوشتارها به جان می‌خرم: خلاصه‌بندی سیستم فلسفی یکی از تاثیرگذارترین فیلسوف‌های جهان (که اتفاقا از ف
ریسک دومی که در این سلسله نوشتارها به جان می‌خرم: خلاصه‌بندی سیستم فلسفی یکی از تاثیرگذارترین فیلسوف‌های جهان (که اتفاقا از فیلسوفان موردعلاقه نویسندگان ژانر وحشت است) با ارجاع دادن به خوانش شوپنهاوری قبلی من، از بیان جملات تکراری مرخص می‌شوم و از این جهت فرض را بر این می‌گذارم که خواننده حداقل آن پست‌ها را خوانده است و یا آشنایی قبلی با شوپنهاور دارد. امیدوارم با قیاس بازی Darkwood با آنچه پیش رو می‌آید، فلسفه تاریک شوپنهاور کمی قابل فهم شود. توماس مان که سلسله پست‌ها را با او شروع کردیم، اثر اصلی شوپنهاور یعنی «جهان همچون اراده و تصور» را به یک سمفونی چهارموومانه سهمگین تشبیه کرده است که از شناخت‌شناسی آغاز می‌گردد و با گذر از هستی‌شناسی (تاریک‌ترین و غم‌ناک ترین موومان اثر) به زیبایی‌شناسی (امیدی تازه) و اخلاق (نتیجه‌ای سبک‌بال) می‌رسد. سمفونی را آغاز کنیم: چگونه می‌توان شناخت اشیای منفرد دنیای خارجی را توجیه کرد؟ چگونه است که اشیا را منفرد از هم می‌دانیم؟ جواب شوپنهاور هم برای ما و هم برای شخصیت اصلی یک اصل است: اصل تفرد.

یکی از راه‌های فرار از جنگل و به پایان رسیدن بازی آتش زدن درختی است که هزاران انسان شوربخت زجه‌زن را در ریشه و شاخه‌های خود گ
+1
یکی از راه‌های فرار از جنگل و به پایان رسیدن بازی آتش زدن درختی است که هزاران انسان شوربخت زجه‌زن را در ریشه و شاخه‌های خود گرفتار کرده است. از راهی که باز می‌شود آن جاده‌ای که شب‌ها به امید او شب را صبح می‌کردی هویدا می‌شود. پس از چند کیلومتر پیاده‌روی بالاخره به آپارتمانت می‌رسی. اگر تصمیم بگیری که به خواب نروی (اگر بروی بازی تمام می‌شود) متوجه دو نکته عجیب می‌شوی: ۱- همسرت برایت یک کاسه سوپ گرم به همراه یک یادداشت کنار گذاشته است. ۲- زیر سرامیک‌های کف خانه‌ات شاخه درخت رویت می‌شود. اینجاست که حقیقت توطئه جنگل و آن گفته فروشنده مشخص می‌شود: هیچ‌گاه نتوانستی از جنگل بگریزی و الان در قلب جنگلی. بیدار می‌شوی و خود را لخت و بی‌پناه همراه هزاران انسان لخت در خواب رفته دست به دامان درختی بزرگ بیدار می‌شوی. حقیقت توطئه چنین است:‌ سال‌ها پیش با سقوط شهاب‌سنگی به یکی از جنگل‌های لهستان، نوعی موجود کیهانی شوم به تمام جانداران زمینی طاعونی را انتقال داد. نتیجه این طاعون کلون کردن کل جنگل از جمله درختان و بسیاری از اشیای عادی و حتی برخی از شخصیت‌های داستان (گرگ انسان‌نما) بود. اینجا شروع از شوپنهاور لازم است:

همین فروشنده پس از نشان دادن تنها عکس موجود از یک جاده آسفالتی به سوی خانه, به تو می‌گوید: "All roads lead deeper into the wo
همین فروشنده پس از نشان دادن تنها عکس موجود از یک جاده آسفالتی به سوی خانه, به تو می‌گوید: "All roads lead deeper into the woods." دیگر شخصیت‌ها نیز یا از وجود این جاده اظهار بی‌اطلاعی می‌کنند یا شخصیت را کاملا دل‌سرد می‌کنند. مگر می‌توان به آن‌ها خرده گرفت؟‌ درخت‌های چند‌ده‌متری بی‌شمار آن‌ها را احاطه کرده‌اند و وقتی که محلی‌ها قصد داشتند که تبر به دست راهی باز کنند، تنه درخت‌هایی که قطع شده بودند در کسری از ساعت باز رشد کردند. با چنین مشاهدات و همچنین موجودات نصف انسان-نصف‌جنگل مشخص می‌شود که جنگل زنده و هوشیار است و آن‌ها را نومیدانه گیر انداخته است. قصد ندارم که کل داستان بازی را بیان کنم. به آخر داستان برویم: به کمک گفت‌و‌گوها و کشف وسایل و اشیای خاک‌زده، تاریخچه از نحوه شروع طاعون و پاسخ دولت به دست می‌آید. مشخص می‌شود که شخصیت اصلی بازی یک سرباز است که جهت بررسی وضعیت طاعون دل به جنگل زده است و چند سالی است که در آن زندانیست.

هدف بسیار ساده است (از جنگل فرار کن و به خانه بازگرد) ولی جنگل و موجودات و بازماندگان محلی به شدت پیچیده هستند و بخش‌هایی از
+7
هدف بسیار ساده است (از جنگل فرار کن و به خانه بازگرد) ولی جنگل و موجودات و بازماندگان محلی به شدت پیچیده هستند و بخش‌هایی از بازی مربوط به خط داستانی هر کدام از این افراد است به خصوص یک گرگ انسان‌نمای مرموز، یک موزیسین جوان که در تلاش برای نجات جان مادر طاعون‌زده‌اش است و یک دکتر که کلیدی که در فصل اول دنبالش هستی تا به کمک آن از طریق دری زیرزمینی از جنگل فرار کنی را در اختیار دارد. بازی واضحا چندین سروگردن از دیگر بازی‌های ترسناک والاتر است: استادانه بدون هیچ Jump Scare آبکی و بدون توسل به کلیشه‌های متعدد در این ژانر، فلاکت و وحشت بازماندگان و خشم و هیاهوی موجودات طاعون زده را رسم می‌کند. آن مه سرد و مرموزی که در دیگر آثار لهستانی و بلوک شرقی خود را تجلی می‌کند اینجا بیش از بیش قابل لمس است. "There's no way out of here, brother." "We're stuck with each other." این را یک تاجر خرت و پرتی که از قضا طاعون به جانش افتاده است و لحظات آخر عمرش را می‌گذراند به تو می‌گوید.