uk
Feedback
𝗖𝗹𝗮𝗿𝗶𝗰𝗲

𝗖𝗹𝗮𝗿𝗶𝗰𝗲

Відкрити в Telegram

اینجا کمتر خودمو سانسور میکنم. https://t.me/HarfChatBot?start=d985e540d6db کلاریس هستم، میشنومت💡

Показати більше
203
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-230 день
Архів дописів
https://t.me/finalkissofmylife/12045 نه دراگ کلا خط قرمزه سمتش نمیرم -ینی الکلم نمیخوری؟ چطور،الکل داری؟

نه، بنده کلا دراگ خط قرمزمه

‌ سلام سونیا جان میگم هلند که مهد ماری جواناس اونو امتحان نکردی؟

Відеоповідомлення00:43

و مستی

میفهمی که ریدی

اون لحظه که میبینی داری همه جا رو تاریک میبینی

زندگی خیلی عجیبه

الان دیدم یکی تو اینستا معروف شده که من عکس شومبول اینو روی سجاده دیده بودم

متوجه شدم حتی از گفتن کلمه بولیمیا دارم امتناع میکنم و هی میگم راجبش =)))

خلاصه که، شبتون خوش. ما رفتیم تا سخنرانی بعدی. اگه سوالی دارید یا نظری دارید یا فکر میکنید که من میتونم راجب چیزی کمکتون کنم، حتی اگر صمیمی هستیم ترجیح میدم یا نپرسید یا ناشناس بپرسید. هنوز برای من اون برهه از زندگیم حساسه و یکم احساس ناخوشایندی داره برام صحبت راجبش.

4) ending part من دوست دارم یک روزی بتونم توی یه تریبون بزرگ تر از یه چنل تلگرام کوچیک راجبش حرف بزنم. بتونم بگم چرا ما هنوز به فمینیسم نیاز داریم. بگم چقدر نیاز داریم به دخترای جوون آگاهی بدیم. سونیا فقط ۱۵ سالش بود و میخواست زیبا باشه. من به چیزی که میخواستم رسیدم ولی خیلی چیزا بخاطرش از دست دادم. دوست دارم بگم “دختر بودن” چه فشار هایی پشت صحنه داره که هیچ کس خبر نداره. زن هایی که خفه شدن از معیار های سخت گیرانه و روش های خطرناک برای رسیدن بهش. و همه ماهایی که در حرف اینارو قبول داریم اما در عمل هیچیم. من با خیلی از مردها حرف میزنم و میبینم اکثرا یه تایپ برای خودشون دارن. من فکر نمیکنم تایپ داشتن چیز بدی باشه ولی همیشه برای من عجیب بود که چرا یه مرد میتونه حتی راجب شخصی ترین جای یک زن هم تایپ داشته باشه مثل سایز سینه یا رنگ صورتی که خیلی میشنویم؛ ولی وقتی یه زن میگه من مرد قدبلند دوست دارم همه میریزن سرش “وای مگه قد انتخابیه؟” یا وقتی میگه من یه مرد پولدار میخوام، همه میگن نه تو فقط پول طرف رو میبینی. ولی وقتی یه مرد میگه من یه زن بور میخوام، یا من یه زن خوشگل و خوش هیکل میخوام کسی نمیگه اوه نه تو فقط ظاهر بینی! چون همیشه بعدش این جمله میاد که میگه “خب حالا اخلاقشم مهمه” این همه که میگم میریزن سرش، بیشترشون هم جنس خودشن!! برای من همیشه عجیب بود که یه زن باید یه مردو با هر قیافه ای که داره بپذیره، چون خب، بالاخره مرده دیگه! ولی خیلی مرد ها، با شکم گنده و هیکل نه چندان زیباشون، بدون اینکه یک نگاه توی اینه به خودشون بندازن میگن نه زن باید اینجوری باشه. تایپ من اینه. من دختری میخوام که فلان جاش فلان جور باشه! برای من همیشه عجیب بود که وقتی در سن بلوغ بودم و صورت جوش جوشی و پف پفی داشتم هیچ وقت به چشم نیومدم. و وقتی که تغییر کردم، به خودم رسیدم و اصطلاحا “زیبا” بودم، فقط بخاطر زیباییم به چشم اومدم! چرا همه فکر میکردن من مثل یه عروسکم که فقط یه صورت زیبا داره و هیچ فکری پشتش نیست؟ چرا حرف های من رو جدی نمیگرفتن؟ چرا حتی گوش نمیکردن؟ چرا جامعه میترسه از زنی که آگاهه؟ از زنی که هنجار شکنه؟ چرا جامعه از زن هایی که هوش و زیبایی باهم درشون قرار گرفته بیزاره؟! این ها چرا هایی هست که من همیشه از خودم میپرسم و عمل خودم رو زیر سوال میبرم. چون اعتراف میکنم من هنوزم به قدری شجاع نشدم که بتونم از اون معیار ها فرار کنم. هنوز یک دیکتاتور در من حاکمه که کالری هارو یادآوری میکنه. که گاهی مجبورم میکنه قبل مهمونی موهای دستمو شیو کنم با اینکه میدونم من پوستم به هر نوع شیوی حساسیت داره و انقدر خارش میگیره که گاهی خون میاد =) من هیچ وقت یک مرد رو زمین نمیزنم، من برتری نمیبینم در زن و مرد. اما از اینکه زن زاده شدم خیلی خوشحالم. با وجود تمام بهایی که بخاطر زن بودن باید بپردازم، من از زن بودن خودم خوشحالم چون فکر میکنم پشت هر انقلابی یک زن قرار گرفته. در واقع پشت هر انقلابی، یک زن آگاه قرار گرفته. چیزی که ما بهش نیاز داریم، زنان آگاهه. تا در آینده بتونیم در هر نقشی که هستیم، آگاهی ببخشیم. زن آگاه، یک مادر آگاه میشه و پسری رو تربیت میکنه که در آینده اون پسر، یک مرد بالغ و یک همسر، یک پدر و یک برادر میشه.

وعده های غذاییم اون موقع برای نهار یا شام. اون سیگار سر صبح هم صبحونم بود.
+2
وعده های غذاییم اون موقع برای نهار یا شام. اون سیگار سر صبح هم صبحونم بود.

3) من خیلی داستان ها راجب افسردگیم دارم که بگم. من آخر سر هیچ وقت روانپزشک نرفتم و خودم به خودم کمک کردم. خودم به تنهایی بهش غلبه کردم… که حالا یه دفعه دیگه راجبش صحبت میکنم. برگردیم به بولیمیا. بله، شاید از پشت گوشی انقدر شجاع باشم که بتونم اعتراف کنم بهش، ولی هنوز احتمالا به شجاعت برای صحبت کردن به وضوح و در حضور همه راجبش نرسیدم. ترجیحا راجبش هم با من صحبت نکنید. هنوز به زمان بیشتری نیاز دارم تا بپذیرم و بتونم راجبش حرف بزنم. خبر ناراحت کننده اینه که اصولا کسی نمیتونه به کسایی که مشکلات غذایی دارن کمک کنه. یادآوری برای غذا خوردن، زور کردن غذا یا هرچیزی شبیه این جواب نمیده. حداقل برای من که جواب نداده. در طی این چند سال، تقریبا فکر نکنم ترفندی راجب لاغری باشه که ندونم. اصلا سیگار کشیدن من از اینجا شروع شد، چون سیگار اشتها رو کم میکنه :)))) وقتی یکی راجب لاغری ازم میپرسه و من کمکش میکنم با تعجب میگه اوه تو اینارو از کجا بلدی؟ فقط خلاصه میگم آه آره یه زمانی وزن کم کردم. ولی پشت اون جمله، این داستان هست. من حتی کالری یسری چیز هارو هنوز حفظم. شما از من یه عکس میبینید با خوشگل ترین غذا، ولی هیچ وقت نمیدونید شاید اون تنها وعده کل روزم بوده یا شاید اون غذا هیچ وقت پایین نرفته =)))

سونیای ۱۵/۱۶ ساله که فکر میکرد چاقه =)
+3
سونیای ۱۵/۱۶ ساله که فکر میکرد چاقه =)

خب چی شد؟ بعد دو سال تموم شد؟ اول باید بگم، هیچ وقت تموم نمیشه :) اما قبل اینکه کامل به این سوال جواب بدم باید فلش بک بزنیم به افسردگیم. یادتونه گفتم بولیمیا خودش افسردگی آورد؟ حالا چرا افسردگی؟! چون افسردگی رابطه مستقیمی با غذایی که میخوریم داره! بله عزیزانم، این کوفتگی و گرفتگی که دارید جسمی و روحی، خیلی ربط داره به غذاتون. اینکه تنوع داشته باشه، سالم باشه و ویتامین ها رو کامل دریافت کنید، تا بتونید درست هورمون سازی و جذب هورمون داشته باشید. حالا نه اینکه فقط دلیلش غذام باشه، اما دلیل اصلیش میتونم بگم تغذیه ام بود. سر داستان افسردگی، بنده پدر دکترم رو در آوردم؛ در حدی که دیگه منو قبول نمیکرد و میگفت باید بری پیش روانپزشک و دارو بگیری سونیا، الان دیگه من با مشاوره کار از دستم بر نمیاد. من لجبازی کردم و هیچ وقت پیش روانپزشک نرفتم. فکر کنم دیگه تا اینجا حدس زدید بنده به شدت پیله ای هستم و کون لجبازی دارم. شروع کردم به خوندن. اون موقع چت جی پی تی نبود؛ شروع کردم سایتا رو گشتن. قدم به قدم، چیزایی که خوندمو پیاده کردم. شروع کردم پیاده روی، پادکست گوش دادم، یسری کتاب خوندم. با مشاور های مختلف حرف زدم. و البته که تغییر هوا به شدت روی بنده اثر گذاره. میتونم بگم طی اون دو سال، در زمستون ها به وضوح افسردگی من مشخص بود. خلاصه انقدر افسردگی داشت اذیتم میکرد که شروع کردم آروم آروم غذا خوردن. خب بولیمیا کلی مشکلات دیگه هم برام آورده بود، و همه باهم دست به دست داده بودن تا من آروم آروم بخوام بهتر بشم، که خب نقطه ی پیکش افسردگیم بود. غذام بهتر شد و قدم های کوچیک من بزرگ و بزرگ تر شدن. میتونم بگم تا حد زیادی با افسردگیم جنگیدم و بنده برنده ی میدان بودم. اما جواب سوال، اگه افسردگی رفت بولیمیا هم رفت؟ در طی درمان افسردگی من خیلی رفتم سمت سالم غذا خوردن و ورزش کردن. در اثر اینا من گفتم حداقل کاری که میتونم در حق خودم بکنم، اینه که بالا نیارم. پس سعی کردم سه وعده غذا رو حتما بخورم ولی سالم و مقدار کم و کالری حساب شده. و تا اینجا که در خدمت حضورتون هستم، دیگه بالا نیاوردم اما، یادم میاد پیش اومده مثلا سه ماه یه بار یا شیش ماه یه بار یه تایمی اینکارو بکنم و اصولا اون تایم فشار روحی روم زیاد بوده. پس، بله هیچ وقت کامل خوب نشدم اما خیلی خیلی بهتر شدم.

اگه زخم اذیتتون میکنه باز نکنید. دستی که زخم شده بود و در اثر اینکه هی من دندون میزدم بهش بدتر و بدتر شد و‌ خوب نمیشد. برای ا
+1
اگه زخم اذیتتون میکنه باز نکنید. دستی که زخم شده بود و در اثر اینکه هی من دندون میزدم بهش بدتر و بدتر شد و‌ خوب نمیشد. برای اینکه خوب بشه یادمه اون یکی دستمو میکردم تو دهنم :)))

۶ ماه دیگه میشه ۲۰ سالم. فکر کنم الان میتونم یکم با سانسور ریز راجب ۴، سال پیش صحبت کنم. “سونیا در ۱۵/۱۶ سالگی” همه چی برمیگرده به اون جایی که یک روز توی آینه به خودم نگاه کردم و گفتم: «اوه من چاقم» واقعا چاق بودم؟ راستش نه. لاغر بودم؟ اونم نه. من یه بدن عادی داشتم. ولی با چیزی که توی عکسای بقیه میدیدم فرق داشتم. یک اتفاق کاملا نرمال در زندگی هر دختری. یه روز به خودت میای و میگی اوه منم میخوام مثل اونا باشم؛ زیبا برگردیم به داستان؛ خب راه حل من چی بود؟ -بذار برقصم تحرک کنم هله هوله نخورم لاغر میشم. شدم، ۴ کیلو کم کردم. اما این فقط شروع ماجرا بود. اعتیاد از همینجا شروع میشه. حالا میخواستم لاغرتر بشم. ولی دیگه راه کارم جواب نمیداد. مونده بودم روی یه وزن ثابت. گفتم وقتشه کاری که همه انجام میدنو انجام بدم، برم باشگاه! دوران کرونا بود باشگاه ها بسته بودن، یه دونه باشگاه باز بود اونم بدنسازی بود؛ منکه نمیدونستم چی به چیه، کی به کیه. گفتم باشگاه باشگاهه دیگه. رفتم. -نه هنوز اونقدری که میخوام لاغر نمیشم. بذار برم یه چیز دیگه. کالری بسوزونم زیاد. اینجا دیگه آخرای کویید بود. تحقیق کردم و بهترین باشگاه شهرم رو پیدا کردم. رفتم سراغ کراسفیت. ولی فقط ورزش کافی نبود، باید رژیم میگرفتم. پس شروع کردم به انجام رژیمای مختلف. از بهترین دکتر تغذیه شهرمون تا بهترین دکتر تغذیه تهران، برنامه هایی مثل لیمومی، دکتر کرمانی و… تا اینکه یه روز یه ایده به ذهنم رسید. “من میتونم غذا نخورم” بله. یه روز فهمیدم من میتونم غذا نخورم، پس شروع کردم به کمتر و کمتر خوردن. جواب داد. فهمیدم هرچی کمتر بخورم بیشتر لاغر میشم. برام مهم نبود چیکار میکنم، برام مهم نبود چقدر هزینه میکنم. من فقط میخواستم لاغر بشم. ادامه دادم و همچنان وزن کم میکردم تا اینکه یادمه یک روز، امتحان ترم عربی داشتم. دو روز وقت داشتیم و من هنوز تموم نکرده بودم عربیو. تا حالا انقدر استرس نداشتم؛ از شدت استرس نمیدونستم چیکار کنم و دیگه نمیتونستم با گرسنگی بجنگم؛ پس، خوردم. هر ده دقیقه راه میرفتم، میخوردم و عربی میخوندم. هم زمان با هر گازی که میزدم به غذام، استرس کالری ایی که دارم دریافت میکنم رو میگرفتم. مثل یه لوپ شده بود، استرس میگرفتم، میخوردم؛ از خوردن دوباره استرس میگرفتم، باز میخوردم! تا اینکه یهو وایسادم. -نه، من نمیتونم دوباره چاق بشم. هی با خودم چیکار کنم چیکار نکنم کردم. و رفتم توالت. دست کردم تو حلقم و هرچی که خورده بودم رو بالا آوردم. اینجا شروع بیماری من بود که برای اولین بار دارم میگم. من نزدیک دو سال و خورده ای با بیماری بولیمیا درگیر بودم. موفق شدم وزن کم کنم، من نزدیک ده کیلو کم کردم اون موقع. اما خب عوارض جانبی چی؟ کوچکترینش این بود که روی دستم یه زخم گنده بود، انقدر که دستمو میکردم تو دهنم، دندونم پوستمو خراش داده بود. هرکی میپرسید چی شده یه دروغی سر هم میکردم و میگفتم. سوزش معده دومیش بود. اما، همه اینا به کنار، چیزی که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم، افسردگی. من دو سال همزمان با بولیمیا، درگیر افسردگی شدم. اصولا افسردگی با اضطراب باهم رخ میدن و رو هم اثر گذارن. و فکر میکنم بعد از اون دو سال نشانه های اضطراب هنوز روم مونده. مثلا شونه درد مزمنی که دارم، یا سابیدن دندونم توی خواب یا فشار دادن فکم وقتی حواسم نیست. بهتره راجب ناخن ها و پوست لب صحبت نکنیم.

نمیدونم هنوز آمادگی شیر کردنش رو دارم یا نه

ولی طولانیه در چند پارت میذارم