uk
Feedback
empty

empty

Відкрити в Telegram
286
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
Shayea Ft T-Dey - Ye Moghehaei (320).mp310.86 MB

آدم‌ها همه می‌پندارند که زنده‌اند ! برای آن‌ها تنها نشانه‌ى حیات بخار گرم نفس‌هایشان است کسی از کسی نمی‌پرسد: آهای فلانی! از خانه دلت چه خبر گرم است ؟چراغش نوری دارد هنوز؟.. | احمد شاملو |

خوبیِ عشق همین است که تعریف روشن و واحدی ندارد. هر کسی از نگاه خودش عشق را طوری فهميده‌. کاملا فردی است و وابسته به خواست عاشق، معنی‌اش آدم‌به‌آدم تغییر می‌کند. همین تعریف‌ناپذیریِ عشق، گسترده و مهربانش کرده، کمک می‌کند عشق را در دل زنده نگه داریم. عاشق به این "سردرگمی" پناه می‌برد و تحت نوع غریبی از امنیت، از احساسی که دارد "لذت" می‌گیرد. چون عشق تعریف ندارد، پس انکارش هم سخت است! عاشق در پیِ اثبات وجودِ عشق نیست، بلکه می‌خواهد جلوی انکارش را بگیرد.

photo content

بزرگ شدن چقدر تلخ بود...

4_5773813660879163326.mp38.72 MB

Shervin - Kenare Mahi Ha.mp35.31 MB

دلم گرفت از این گذر عمر

‏ای کاش که یلدایِ وطن را سحری بود...

کاش میتونستم امشب درِ هر غمی رو که تو دلت سنگینی میکنه به اخرین فریادهای پاییز بسپرم و باهم رد بشیم از اینهمه دلگیری و دلتنگی،کاش میتونستم هزارتا شاخه نرگس بچینم برای تک تک قدم هایی که هیچکس قامت ایستاده و دل خسته ش رو ندید. کاش میتونستم امشب فریاد بزنم به اندازه ی تموم یلداهایی که گذشت و طولانی ترین شبِ سال نشد،به اندازه ی حسِ تلخِ حسرتِ یه شادی کوچیکِ از ته دل.کاش میتونستم امشب بغل بگیرمت تا باهم فریاد بزنیم باهم اشک بریزیم کنار اینهمه بغض. .تا بدونی طولانی ترینِ شب سال،بزرگترین دلتنگیش رو برای ما در کنارِ هم به تصویر کشید...

با تو شب قشنگی ‌دارمُ طولانی مثل شب یلدا

بخاطر چیزی ک از دست دادی ، هرچند عزیز چیزایی که داری رو ازدست نده

4_5766960344773694378.mp39.84 MB

خوب حرف بزنیم حرفِ خوب بزنیم نیش و کنایه نزنیم 🫷🫸

Amir Tataloo - Parishab (128).mp37.38 MB

همیشه میگند باید ببخشی تا به آرامش برسی باید بغض و کینه را از قلبت بیرون کنی ولی آخه چجوری میشه بخشید کسی را ک یه زخم عمیق توی روحت زده و از تو یه آدم دلشکسته و غمگین و رنج دیده ساخته ...

‌ نمی‌دانم چرا اغلب خیال می‌کنند من انسان پرتحملی‌ام؟ هستم، اما نه آنقدری که ديگران فکر می‌کنند. باصلابت به نظر می‌رسم اما درونم را کسی نمی‌شناسد. لابد این‌طور دیده می‌شوم. شاید خودم را بد معرفی کرده‌ام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره می‌کند. بارها تاب و توانم را سنجیده‌ام. خرابم! ناپایدار و شکننده‌ام. اما آخرِ هر ماجرا وقیحانه زنده‌ام و دوام آورده‌ام. بی‌آن‌که بفهمم چطور. دوستانم تحسین می‌کنند. نمی‌دانم از چه می‌گویند. گاهی لذت می‌برم. پنهان نمی‌کنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش‌ هم می‌شوم، دستشان درد نکند، اما آن‌ها خبر ندارند که درونم آشوب است، می‌خواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدم‌ها نمی‌دانند که تا کجاها بی‌خبرند. ‌ حس می‌کنم‌ کسی مرا نمی‌شناسد. این نکته منشأ ناراحتی‌هایم بود. اما سن‌و‌سالم که بالاتر آمد، درک کردم که زندگی همین است. هیچکس، دیگری را نمی‌فهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کرده‌‌ایم؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر درک می‌کنم که موجود مهمی نیستم و انسان کلا مهم نیست. بگذریم. ‌ ‌ ‌ نرگس

او باخته بود. کمک کردند اما شکست در او ماند. او را از چاه بيرون آوردند، اما چاه در او افتاد و ماند. سنگی از گذشته‌ها پرت شده، حالا هر روز بر سرش می‌خورَد. هر روز که از خواب بیدار می‌شود، رویاباخته به دیوار روبرویش نگاه می‌کند. به ساعت نگاه می‌کند. تلاش دارد که امیدهایش زنده بمانند اما اراده‌اش برای تغییر کافی نیست. او یک بار قبلا در جایی شکست خورد و شکست را با خودش حمل کرد...

‌ نمی‌دانم چرا اغلب خیال می‌کنند من انسان پرتحملی‌ام؟ هستم، اما نه آنقدری که ديگران فکر می‌کنند. باصلابت به نظر می‌رسم اما درونم را کسی نمی‌شناسد. لابد این‌طور دیده می‌شوم. شاید خودم را بد معرفی کرده‌ام. انگار بیلبورد متحرکی هستم که اطلاعاتی ناقص و نامیزان را از دنیای درونم به بیرون مخابره می‌کند. بارها تاب و توانم را سنجیده‌ام. خرابم! ناپایدار و شکننده‌ام. اما آخرِ هر ماجرا وقیحانه زنده‌ام و دوام آورده‌ام. بی‌آن‌که بفهمم چطور. دوستانم تحسین می‌کنند. نمی‌دانم از چه می‌گویند. گاهی لذت می‌برم. پنهان نمی‌کنم که این نظرات مطلوب است. بخاطر تحملم، گاهی از هر جانبی ستایش‌ هم می‌شوم، دستشان درد نکند، اما آن‌ها خبر ندارند که درونم آشوب است، می‌خواهم گریه کنم و پشت دامن کسی قایم شوم. آدم‌ها نمی‌دانند که تا کجاها بی‌خبرند. ‌ حس می‌کنم‌ کسی مرا نمی‌شناسد. این نکته منشأ ناراحتی‌هایم بود. اما سن‌و‌سالم که بالاتر آمد، درک کردم که زندگی همین است. هیچکس، دیگری را نمی‌فهمد. مگر ما چقدر درون خود را برای مردم آشکار کرده‌‌ایم؟ مگر دیگران چقدر وقت و حوصله دارند. هر چه بزرگ‌تر می‌شوم بیشتر درک می‌کنم که موجود مهمی نیستم و انسان کلا مهم نیست. بگذریم. ‌ ‌ ‌ ‌

چقدر خوبه بین این همه آدم یه نفر رو پیدا کنی که شبیه هیچکدوم از کسایی که میشناختی برات نباشه، دقیقا یه نسخه ی بهتر از خودت رو به روت قرار بگیره.. نیاز نباشه خودتو تعریف کنی واسش و با یه نگاه بفهمه چی میخوایی بگی! وقتی بهش تکیه کنی مطمئن باشی هر اتفاقی هم بیفته باز تو توان مقابله باهاشو داری.. هر وقت که بغلش میکنی آنقدر احساس امنیت  میکنی که انگار خودتو بغل کردی.. یه نفر که وقتی بهش نگاه کنی احساس خوشبخت کنی از داشتنش...