Manic.
Відкрити в Telegram
هرچی نور رخنه کرد، این سیاهی تاب اورد. - t.me/HidenChat_Bot?start=2021157753 Private: https://t.me/+oasWoHQS9185YWNh
Показати більше324
Підписники
-124 години
-27 днів
+1530 днів
Архів дописів
324
تو مرا دزدی، ز اندوه.
اندوهی که سال ها زندگی ام با آن گره بود و وجود خویش در میان آن گره ها به بند کشیده شده بود و فریاد می کشید.
نوایش تا آسمان بالا می رفت؛ ابر
می گریست و آسمان دل را تاریک و تاریک تر می ساخت.
من در میان آن همه تاریکی گم شده بودم.
برگ هایم پژمرده گشت، در نومیدی، امید بستن به خویش خوش است؛ انتظار برای تکه نوری که ز مهتاب دزدیده بودم، زیرا سرزمین ما آفتاب نداشت، هیچگاه
نمی درخشید، سال ها می شود که آفتاب خوابیده و زلف سیه شب بر اقبال ننگ ما افتاده و زاری می کند. ز این پس نیز کبوتران رفته اند و ابر ها دگر همانند کودکی شاداب نمی خندند و به تماشای رنگین کمان، لباس زیبای آسمان، نمی شینند.
افسوس که آنها بی خبرند از آنچه حقیقت است، حقیقت در پس این تاریکی زذل آسمان شب نهان خواهد ماند، که من آفتاب و شکستم، پرتوی نور ما دگر توان تابیدن به ریشه های بی آب را نداشت.
ما آفتاب بودیم و شکستیم در دل شب فرومایه که خود نیز ز نبودن ما بساط فریبنده ی خویش را بر سر ما انداخت و جهان را در آغوش کشید.
و من در اندیشه ی آن جوانه ی
کوچک ام؛ همان که ز دل خاک سر بر آورد و آه شد، اندوه شد و تو آن را دزدیدی.
برای همینه که الان اندوهگین وخشمگین هستی.
