مَـهْلَکِهْ؛🛳️
Відкрити в Telegram
جایگهِ افکارِ درهمتنیدهی گریخته از جوهرهی خودکار. شیفتهی شناس بودن به بوی یاس، گرمای چای، آرامگه جنابفردوسی 𝓦𝓻𝓲𝓽𝓮𝓻: #ابهام _نوشتهها فرزندان عزیزِمنن. بدون نام نویسنده منتشر نکنید. پل ارتباطی(ناشناس): - @Ebhamnotebot آرکایو: - @Archivemahlakeh
Показати більше1 210
Підписники
-224 години
-97 днів
-4030 днів
Архів дописів
1 210
مرا به یاد میآوری؟
پرسش عجیبیست...
امروز ساعتها نشستم و فکر کردم تا «من» را به یاد بیاورم، تا یادم بیاید «من» که بود، چگونه زندگی میکرد، آدمهای دنیایش که بودند، و چه چیزهایی را دوست داشت.
او را به یاد آوردم ائارندل، کمرنگ دور، اما هنوز در اعماق سینهام سوسو میزند.
«من» حتی دلش نمیآمد گلهایش بینامونشان بمانند...
میدانی ائارندل عزیزم، از دید آن منِ دور هیچچیز نباید بینام و نشان میماند. برگ گیاه کوچکم روز تولد خودش را داشت. هنگامی که خشک میشد با دلی غمگین برایش مراسم وداع میگرفتم. باقی گلدانهایم را جای دیگری می گذاشتم تا مرگ هم نوعشان را نبینند، و دیگر، هیچ گلدان تازهای همنام گلدان فقیدم نمیشد.
این من بودم ائارندل! همین منی که حالا بر سر گورهای بینام و نشانی ایستاده که درونش نه برگ گلی بلکه جسم از هم پاشیدهی آدمها جای گرفته. همین منی که روزی ،در جاده زندگیاش- پس از زخم های فراوانی که چشیده- دست هم مسیری را رها کرده و حتی برایش مراسم وداع هم نگرفته.
شبهای من تاریک است، روزهایم تاریکتر.
ماه هم دیگر به چهرهام نمیتابد.
حالا شبهایم با نوشتن برای دورترین ستارهی کهکشان طی میشود، نوشتن برای تو ائارندل عزیز. میدانم روزی نور وجودت به زمین خواهد رسید و امیدوارم آن روز که نور تو پدیدار میشود، هنوز این ستارهی کهنهسال لبِ گور، هنوز آن من پیشین، جایی درون سینهام سوسو بزند.
- نامهای برای دورترین ستارهی کهکشان؛ ائارندل عزیز.ـ #ابهام
1 210
احیانا برگه بچهها رو به معلم نشون نمیدادید بگید چرا نیم نمره اضافهتر دادن؟😔
عجبا
1 210
Repost from N/a
1 210
Repost from •توقع نداشتم•
روی روابط باید اسم گذاشت و
همه چی مشخص باشه، اینجوری دیگه اذیت نمیشید.
"دوست رفیق همکار آشنا همکلاسی فامیل خانواده اینا یکی نیستن، لطفا برای آدما هر لقبی رو نذارید."
1 210
Repost from «بی تو هنوز ایستادهام»
«آمدی جلوه دهی راهب نصرانی را
یا خجالت بدهی طرز مسلمانی را
آمدی آمدنت دیر مرا روشن کرد
تو عوض کردی تعریف درخشانی را
بوی نانهای عراق از سر تو میآید
نذری آوردهای این خانهی لبنانی را
از همان لحظه که چشمم به سر موی تو خورد
متوجه شدهام شرح پریشانی را
تو مسیحای منی تهمت ناحق زدهاند
همهی خلق جهان عیسی عمرانی را
من مسلمان توأم ای سر بر نی رفته
از تو آموختهام بی سر و سامانی را
اشک من کاش به روی لب تو چکه کند
تا کمی، تر کند این خشک بیابانی را
خون زخم سر تو بند نمی آید که
چه کسی سنگ زد این صفحه ی پیشانی را»
1 210
دلم برای تو میسوزد و بیشاز تو برای خودم که معشوقهی فردی شدهای که آشناترین غریبههایش واژگانیاند که پیش از آمدن تو او را انگار برای همیشه ترک گفتهاند.
ـ #ابهام
1 210
Repost from مَـهْلَکِهْ؛🛳️
اگر میماندی روز هایم چگونه میشدند؟
شاید چشمهایم آنقدر تار نمیشدند که نتوانم سوزنم را نخ کنم.
شاید حواسم آنقدر پرت نمیشد که بارها نوک سوزن را درون دستم فرو ببرم.
شاید میتوانستم قلب چاک خورده ام را بدوزم...
_ #ابهام
