uk
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

Відкрити в Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

Показати більше
295
Підписники
-124 години
+27 днів
+830 днів
Архів дописів
همیشه دلم می‌خواست لم بدم روی ابرها، به نظرم خیلی نرم و راحت میومدن. کاش می‌شد.

photo content

مثل یک شعر مرا تنگ در آغوش بگیر که هوای غزلم سخت شبیه تن توست :)

photo content

حالا سپیده‌ی کمالگرای درونم مدام دم گوشم می‌گه که " از اول شروع به نوشتنش کن، پارت‌های اول خیلی خوب نیستن"، اما سپیده‌ی منطقی گوش سپیده‌ی کمال‌گرا رو گرفته و رو به من زمزمه می‌کنه " فقط ادامه‌اش بده تا پیش نویس اولیه تموم بشه".

بعد از هزاران بار تغییر، هزاران بار گفتن وای این منطقی نیست خب، به چیزی رسیدم که فعلا راضیم کرد :) حالا می‌تونم بگم که رمان ا
بعد از هزاران بار تغییر، هزاران بار گفتن وای این منطقی نیست خب، به چیزی رسیدم که فعلا راضیم کرد :) حالا می‌تونم بگم که رمان این آغاز پایان ندارد رو خیلی دوست دارم، باورتون نمی‌شه از ایده‌ی اولیه‌اش تا به حال چقدر تغییرات داستانی داشته، چقدر شخصیت‌ها جا به جا شدن و چقدر فکر کردم بهشون. حالا دیگه می‌تونم بنویسمش، حالا دیگه قرار نیست با خودم فکر کنم خب که چی؟ حالا دلیل دارم برای کارهای شخصیت‌هام، نمی‌گم بهترینه اما خب امیدوارم دلایلی که دارم برای نوشتنش، مخاطبم رو هم راضی نگه داره. حالا من می‌رم برای یک شروع دوباره با کوله باری از تجربه که به واسطه گیر افتادن وسط این قصه کسب کردم :) [۲۰ مرداد ۱۴۰۲]

یک سری ایده‌ی پراکنده و پخش و پلا برای رمان تخیلی دارم و به شدت مشتاق نوشتنشم :)

هیچ‌جا خونه‌ای که بهش تعلق داری، نمی‌شه.

من خیلی دلم می‌خواد آیدا و رویا رو از نزدیک ببینم، پر از حس خوب و خوشحالی‌ان برام، کنارشون می‌خندم، خوشم و احساس پیشرفت می‌کنم.

Repost from N/a
اگه من و سپیده هم برگردیم به نوشتن، همه‌چیز تکمیل می‌شه.

Repost from N/a
و چه‌قدر این رابطه‌ی سه نفره‌مون رو دوست دارم.

Repost from N/a
کارگاه نویسندگی با رویا و سپیده، یه چیز دیگه‌ست؛ اون‌قدر بهم خوش می‌گذره که کلاً فراموش می‌کنم در طول روز چه مشغله ذهنی‌هایی داشتم.

و سپیدارِ جنگلی🌾🪺
و سپیدارِ جنگلی🌾🪺

فردا برمی‌گردم تهران، تهران شلوغ و کثافتی که هم عاشقشم، هم فراری‌ام ازش.

من از تکرار خسته نمی‌شم، جایی خسته می‌شم که احساس کنم تکرار، معنا و مفهوم خودش رو از دست داده، اونجاست که دست می‌کشم.

نوری که از بین ابرها رد می‌شه و این‌طوری نرم و ملایم می‌تابه، حس خاصی بهم می‌ده.
نوری که از بین ابرها رد می‌شه و این‌طوری نرم و ملایم می‌تابه، حس خاصی بهم می‌ده.

خواب‌هایی که من می‌بینم تو فیلم‌های تخیلی و جنایی هم قفله.

از استخر اومدم، به شدت خسته و کوفته‌ام، تا گردن زیر پتو فرو رفتم چون می‌شه گفت هوا خنکه، روح و روانم در این لحظه آرومه، یه لیتری آب خوردم جیگرم خنکه و حس و حالم رو با یک جت شخصی عوض می‌کنم.

وجدانم درد می‌کنه.

Repost from یادگاری🪄
اما من برای خندیدن‌های امشبم با رویا و سپیده و آیدا، می‌رم جهنم. مطمئنم.😂