uk
Feedback
𝗠𝗮𝗱𝗱𝗼𝘅'𝘀 𝗪𝗿𝗲𝗰𝗸

𝗠𝗮𝗱𝗱𝗼𝘅'𝘀 𝗪𝗿𝗲𝗰𝗸

Відкрити в Telegram

Показати більше
1 381
Підписники
Немає даних24 години
-167 днів
-5730 днів
Залучення підписників
листопад '25
листопад '25
+2
в 0 каналах
жовтень '25
+7
в 0 каналах
Get PRO
вересень '25
+6
в 0 каналах
Get PRO
серпень '25
+92
в 0 каналах
Get PRO
липень '25
+12
в 1 каналах
Get PRO
червень '25
+8
в 0 каналах
Get PRO
травень '25
+10
в 0 каналах
Get PRO
квітень '25
+40
в 2 каналах
Get PRO
березень '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
лютий '25
+5
в 0 каналах
Get PRO
січень '25
+10
в 1 каналах
Get PRO
грудень '24
+6
в 0 каналах
Get PRO
листопад '24
+10
в 1 каналах
Get PRO
жовтень '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
вересень '24
+8
в 0 каналах
Get PRO
серпень '24
+18
в 1 каналах
Get PRO
липень '24
+43
в 0 каналах
Get PRO
червень '24
+79
в 0 каналах
Get PRO
травень '24
+63
в 0 каналах
Get PRO
квітень '24
+47
в 0 каналах
Get PRO
березень '24
+92
в 0 каналах
Get PRO
лютий '24
+75
в 2 каналах
Get PRO
січень '24
+280
в 20 каналах
Get PRO
грудень '23
+499
в 16 каналах
Get PRO
листопад '23
+910
в 0 каналах
Get PRO
жовтень '23
+3 187
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
22 листопада0
21 листопада0
20 листопада0
19 листопада0
18 листопада0
17 листопада0
16 листопада0
15 листопада+1
14 листопада0
13 листопада0
12 листопада0
11 листопада0
10 листопада0
09 листопада0
08 листопада0
07 листопада0
06 листопада0
05 листопада+1
04 листопада0
03 листопада0
02 листопада0
01 листопада0
Дописи каналу
لطفا برای انرژی برای ادامه دادنم، نظرتون رو برام بنویسید☺️

2
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 «سه بار به دست سرنوشت 𝗽𝗮𝗿𝘁:1 روز های آپ یکشنبه ها Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy king Writer: Akilm ❅https://t.me/tk_akilm #three_times_by_fate #fic
576
3
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 𝗽𝗮𝗿𝘁:1 روز های آپ یکشنبه ها Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy king Writer: Akilm ❅https://t.me/tk_akilm #three_times_by_fate #fic
1
4
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 𝗽𝗮𝗿𝘁:1 روز های آپ یکشنبه ها Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy king Writer: Akilm ❅https://t.me/tk_akilm #three_times_by_fate #fic
1
5
امشب پارت اولش رو میزارم
55
6
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 ( سومین فرصت سرنوشت ) Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy ki
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 ( سومین فرصت سرنوشت ) Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy king Writer: Akilm خلاصه: جونگ‌کوک، دانشجوی رشته دامپزشکی، برای پرداخت شهریه‌های سنگینش به لایو و استریم‌ پناه می‌بره. اما یه شب عادی، وقتی سگی رو توی خیابون پیدا می‌کنه و با شماره‌ی مخفی پشت قلاده‌ش تماس می‌گیره، نمی‌دونه که همین تماس ساده می‌تونه همه‌چیز رو تغییر بده! صاحب سگ، کیم تهیونگ، مردی مرموز که به طرز وسوسه‌انگیزی جذابه که با پیشنهادی غیرمنتظره، جونگ‌کوک رو به دنیای جدیدی می‌کشونه؛ پرستاری از سگش، در ازای مبلغی که می‌تونه آینده‌ی مالی جونگ‌کوک رو نجات بده! اما پشت این پیشنهاد ساده، تقدیر سومین فرصت زندگی در کمینشه... سرنوشتی که می‌تونه نه‌تنها مسیر شغل و رویاهاش، بلکه قلبش رو هم به چالش بکشه! ❅https://t.me/tk_akilm #three_times_by_fate #fic
274
7
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 ( سومین فرصت سرنوشت ) Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy ki
Name: 𝗧𝗵𝗿𝗲𝗲 𝘁𝗶𝗺𝗲𝘀 𝗯𝘆 𝗳𝗮𝘁𝗲 ( سومین فرصت سرنوشت ) Couple: Taekook Genre: Slice of life, romance, smut, daddy king Writer: Akilm خلاصه: جونگ‌کوک، دانشجوی رشته دامپزشکی، برای پرداخت شهریه‌های سنگینش به لایو و استریم‌ پناه می‌بره. اما یه شب عادی، وقتی سگی رو توی خیابون پیدا می‌کنه و با شماره‌ی مخفی پشت قلاده‌ش تماس می‌گیره، نمی‌دونه که همین تماس ساده می‌تونه همه‌چیز رو تغییر بده! صاحب سگ، کیم تهیونگ، مردی مرموز که به طرز وسوسه‌انگیزی جذابه که با پیشنهادی غیرمنتظره، جونگ‌کوک رو به دنیای جدیدی می‌کشونه؛ پرستاری از سگش، در ازای مبلغی که می‌تونه آینده‌ی مالی جونگ‌کوک رو نجات بده! اما پشت این پیشنهاد ساده، تقدیر سومین فرصت زندگی در کمینشه... سرنوشتی که می‌تونه نه‌تنها مسیر شغل و رویاهاش، بلکه قلبش رو هم به چالش بکشه! ❅https://t.me/tk_akilm #three_times_by_fate #fic
1
8
𓄳 #scenario صدای آرام همان‌طور نرم و دلبرانه ادامه داد: - یادت میاد اولین بار دیدیش؟ تو مدرسه، وقتی داشت برای اولین بار خودش رو تو کلاس معرفی می‌کرد و فکر می‌کرد کسی نگاهش نمی‌کنه... تو دیدیش. فقط تو.. بین گریه هایش لبخندی کوتاه روی صورتش نشست، لبخندی که شبیه کشیده شدن تیغ روی کاغذ بود؛ سرد و بی‌صدا. اما صدای دوم فوران کرد: -دروغگو! تو دنبالش کردی. خونه‌ش رو پیدا کردی. عکس گرفتی. سایه شدی پشت سرش. این عشق نبود… این جنون بود! انگشتانش روی گوش‌هایش فشار آوردند، انگار که بخواهد این فریاد را خفه کند! قدم‌هایش را روی زمین کشید تا خودش را به دیوار پر از عکس برساند. چشم‌ها، لبخندها، لحظه‌هایی دزدکی از زندگی تهیونگ که حتی خودش شاید یادش نبود، همگی روی کاغذ ثابت مانده بودند.. او نفس‌زنان گفت: - من فقط... نمی‌خواستم تنها باشه... نمی‌خواستم تنها بمونم... دست های سرخش بی اراده روی سفیدی صورتش کشیده شدن، انگار که یاد گذشته افتاده باشه با صدایی که به سختی به گوش می‌رسید ادامه وار لب زد: - نه... نه... من فقط میخواستم به من نگاه کنه... میخواستم خنده هاش فقط برای من باشه... م..من فقط نگاه لعنتیش رو، روی خودم میخواستم... صدای لطیفش همراه با زجه های دردآورش تو خونه می‌پیچید.. و همان صدای نرم دوباره به استقبالش آمد: - درسته. تو تنهاش نذاشتی. هیچ‌کس دیگه نمی‌فهمید نگاهش یعنی چی. اما تو... تو فهمیدی. برای همین الان آرومه... همیشه کنارته.. صدای دیگر: - تو کاری کردی که حالا اون برای همیشه تنها مونده! فریاد زد و سرش چرخید؛ انگار واقعا کسی پشت سرش ایستاده باشد. برای لحظه‌ای، تهیونگ را دید؛ نه، مطمئن بود دیده. همان چشم‌های باریک، همان خال کوچک زیر مژه‌ها. لبخند زده بود. لبخندی که فقط برای او بود. قدم برداشت، می‌خواست لمسش کند... اما دستش در هوا چیزی جز هوای خالی را گرفت. تصویر محو شد. صدای دوم با خشونت زهرآلودی گفت: -هیچ‌کس اینجا نیست، احمق. اون سه متر پایین‌تر از جاییه که وایسادی، توی خاک سرد! سقوط کرد روی زانوها و زمین سرد، لرز تمام بدنش را گرفت. قلبش محکم می‌کوبید و نفس‌های کوتاهش شبیه نیش سوزنی در سینه می‌نشستند. - تو چشم هاشو برای همیشه بستی.. و لبخندش رو تا ابد خاک کردی... صدای دوم پچپچه می‌کرد، اما حالا آرام‌تر، مثل کسی که مطمئن است برده است. صدای اول باز آمد، آرام، عاشقانه، وسوسه‌گر: - اما با این وجود نگاه اون هنوز با توئه، نه؟ هر جا بری، هر کاری کنی… همیشه روی توئه! چشم‌هایش را بست، و لبخندی عجیب میان گریه و آرامش روی لبش نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و به زمزمه‌ها اجازه داد دوباره او را ببلعند. در آن لحظه، نمی‌دانست صدایی که می‌شنود، صدای ذهن خودش است یا تهیونگی که قرار بود دیگر هرگز صدایی نداشته باشد. ... - دکتر بهتر نیست جونگ‌کوک رو بیدار کنیم؟! خیلی وقته بیدار نشده، نگرانم نکنه دوباره درگیر توهماتش شده باشه! مرد سری تکون داد: - درسته پسر جون، بیدارش کن. دیگه وقت قرص هاش هم رسیده.. وقتی اون با بیدار کردن پسر کوچکتر درگیر شد، دکتر زیر لب زمزمه کرد: - تو واقعا دوست خوبی برای جونگ‌کوک هستی.. و جمله ی بعدیش رو با صدای پایین تری تقریبا زمزمه کرد: - اما نگرانم وقتی متوجه شی توهم های خطرناک جونگ‌کوک راجب کشتن توعه هنوزم هر روز بعد از مدرسه بهش سر میزنی یا نه.. - چیزی گفتید آقای دکتر؟ مرد سرشو به تکذیب تکان داد و با مکث گفت: - نه، تهیونگ. و بلافاصله اتاق را ترک کرد.. پایان. ❅https://t.me/tk_akilm
9
9
𓄳 #scenario یک؛ ساعت در این خانه همیشه کندتر می‌گذشت؛ مثل زخمی که عمداً خراشیده شود تا دیرتر بهبود پیدا کند. نور نارنجیء غروب از پنجره‌های کدر سر می‌خورد و در گوشه‌ها گم می‌شد، و سکوتی ضخیم‌تر از نفس کشیدن فضای خانه را گرفته بود. او کنار دیوار نشسته بود؛ زانوهای لختء بغل گرفته و بازو های سرد و رنگ پریده. صدایی آرام در سرش لغزید، زمزمه‌ای نرم، عجیب و وسوسه‌گر: - دیدی؟ اونم همین‌جوری نگاهت می‌کنه... از هر جا که باشه. نترس... فقط لبخند بزن، جونگ‌کوک. اما صدای دیگری آمد، تیز و زخمی، مثل شکستن شیشه: -دروغ می‌گه! هیچ‌کس تو رو نگاه نمی‌کنه... فقط خودتی که داری نگاه می‌کنی. مثل همیشه. نگاهش با بی‌حسی به قاب عکس روی دیوار کشیده شد. شیشه‌ش ترک نداشت اما گرد زمان صورت کسی را پشت لایه‌ای محو پنهان کرده بود. از جا بلند شد و با نوک انگشت قاب را لمس کرد، انگار بخواهد گرمایی فراموش‌شده را از دل شیشه بیرون بکشد.. پسری با یونیفرم دبیرستان در قاب لبخند می‌زد؛ خط سیاه کنار قاب، حقیقت تلخی را فریاد می‌زد. لبخند کوتاهی روی لبان جونگ‌کوک نقش بست، لبخندی مبهم که معلوم نبود از یادآوری صدای نرم بود یا از چشمانی که حتی در عکس هم زنده می‌درخشیدند. صدای آرام دوباره برگشت، شبیه نفس کسی پشت گردنش: -اگه اینجا بود... لمسش می‌کردی، نه؟ لبخند خرگوشی اش درهم شکست. انگشتش روی لبخند مستطیلیء آن صورت ماند؛ خطوط محوی که حالا بیشتر به نقش خواب می‌مانستند تا آدمی واقعی.. زمزمه ادامه یافت: -یادت میاد وقتی می‌خندید، دلت آروم می چشمانش بسته شدند و نفسش کند شد. صدا اصرار کرد: -اگه الان اینجاست، چرا دستتو نمی‌بری جلو؟ انگشتانش روی شیشه کشیده شدند؛ سردی‌‌ش شبیه به یک جواب بود، نه رد می‌کرد، نه قبول. و بعد، همان صدای دوم، تیزتر از قبل مثل خنجر در گوشش فرو رفت: - تو تنها هستی. هیچ‌کس نیست. فقط عکس‌ها اینجان! چرخید. ایستاد روبه‌روی اتاقی که چهار دیوارش پر از عکس‌های بزرگ و کوچک بود. نگاهش بین قاب‌ها لغزید؛ همه‌شان یک نفر را نشان می‌دادند. لب‌هایش تکان خوردند، نامی شکست‌خورده و بی‌جان از دهانش بیرون آمد. صدای خودش غریبه بود، انگار متعلق به دیگری. و برای لحظه‌ای، حاضر نبود باور کند صدای دوم درست می‌گوید… چون بوی او هنوز در این خانه بود. اما خانه، بیشتر از هر چیز، بوی خون می‌داد. بوی خون او! چشم های درون هر عکس، شعله ای در سینه‌ش روشن می‌کردند و صداهای درون مغزش مثل حیوانی گرسنه به جان عصب‌هایش افتاده بودند! پاهای برهنه‌اش بی‌اراده به سمت مرکز اتاق رفتند. دستان لرزانش شقیقه‌هایش را گرفتند. - دیدی بهت گفتم؟ نگاه تهیونگ هنوز روی توئه. صدای نرم نجوا کرد؛ صدای دوم فریاد زد: -دروغه! اون نگاه مُرده‌ست، از اینجا برو، جونگ‌کوک! چرخید، دوباره و دوباره؛ می‌خواست مطمئن شود تمام این چشم‌ها، این لبخند کشیده با خالی کوچک زیر مژه‌های پایین، واقعاً او را می‌بینند. آن‌قدر چرخید که سقوط کرد؛ مست افتاد میان غلظتی از سرخی. پیراهن سفیدش خون را بلعید و قلبش درون سینه شکافت. صدای اول زمزمه کرد: -مگه نمی‌خواستی نگاهش فقط روی تو باشه؟ یا رو تو... یا زیر تابوت؟ صدای دوم با خشونتی بی‌رحمانه پاسخ داد: - تو بودی که نگاهش رو برای همیشه خاموش کردی! و گریه‌ های خاموش، عجزآلود و شکسته‌ش، اتاق را پر کرد… ادامه دارد.. . ❅https://t.me/tk_akilm
417
10
𓄳 #scenario .دو؛ دست‌هایش از خون خیس خورده بودند؛ بوی آهن در سوراخ‌های بینی‌اش می‌سوخت، ولی انگار هیچ‌چیز را حس نمی‌کرد. بدنش سنگین شده بود، اما ذهنش... ذهنش در جایی دیگر گیر کرده بود. صدای آرام همان‌طور نرم و دلبرانه ادامه داد: -یادت میاد اولین بار دیدیش؟ تو مدرسه، وقتی داشت برای اولین بار خودش رو تو کلاس معرفی می‌کرد و فکر می‌کرد کسی نگاهش نمی‌کنه... تو دیدیش. فقط تو.. لبخندی کوتاه روی صورتش نشست، لبخندی که شبیه کشیده شدن تیغ روی کاغذ بود؛ سرد و بی‌صدا. اما صدای دوم فوران کرد: -دروغگو! تو دنبالش کردی. خونه‌ش رو پیدا کردی. عکس گرفتی. سایه شدی پشت سرش. این عشق نبود… این جنون بود! انگشتانش روی گوش‌هایش فشار آوردند، انگار بخواهد این فریاد را خفه کند. قدم‌هایش را روی زمین کشید تا خودش را به دیوار پر از عکس برساند. چشم‌ها، لبخندها، لحظه‌هایی دزدکی از زندگی تهیونگ که حتی خودش شاید یادش نبود، همگی روی کاغذ ثابت مانده بودند. او نفس‌زنان گفت: - من فقط... نمی‌خواستم تنها باشه... نمی‌خواستم تنها بمونم... صدای نرم زمزمه کرد: - درسته. تو تنهاش نذاشتی. هیچ‌کس دیگه نمی‌فهمید نگاهش یعنی چی. اما تو... تو فهمیدی. برای همین الان آرومه... همیشه کنارت. صدای دیگر: - تو کاری کردی که حالا اون برای همیشه تنهاست! فریاد زد و سرش چرخید؛ انگار واقعا کسی پشت سرش ایستاده باشد. برای لحظه‌ای، تهیونگ را دید؛ نه، مطمئن بود دیده. همان چشم‌های باریک، همان خال کوچک زیر مژه‌ها. لبخند زده بود. لبخندی که فقط برای او بود. قدم برداشت، می‌خواست لمسش کند... اما دستش در هوا چیزی جز هوای خالی را گرفت. تصویر محو شد. صدای دوم با خشونت زهرآلودی گفت: -هیچ‌کس اینجا نیست، احمق. اون سه متر پایین‌تر از جاییه که وایسادی، توی خاک سرد! سقوط کرد روی زانوها و زمین سرد، لرز تمام بدنش را گرفت. قلبش محکم می‌کوبید و نفس‌های کوتاهش شبیه نیش سوزنی در سینه می‌نشستند. دستش روی یکی از عکس‌ها کشیده شد؛ چهره تهیونگ با لبخندی خسته و بی‌خبر از مرگ. انگشتش مسیر خال کوچک زیر چشم را دنبال کرد، همان‌طور که بارها در تاریکی اتاق‌های بی‌پنجره کرده بود. - تو چشم هاشو برای همیشه بستی.. صدای دوم پچپچه می‌کرد، اما حالا آرام‌تر، مثل کسی که مطمئن است برده است. - اما با این وجود نگاه اون هنوز با توئه، نه؟ هر جا بری، هر کاری کنی… همیشه روی توئه! صدای اول باز آمد، آرام، عاشقانه، وسوسه‌گر. چشم‌هایش را بست، و لبخندی عجیب میان گریه و آرامش روی لبش نشست. سرش را به دیوار تکیه داد و به زمزمه‌ها اجازه داد دوباره او را ببلعند. در آن لحظه، نمی‌دانست صدایی که می‌شنود، صدای ذهن خودش است یا تهیونگی که قرار بود دیگر هرگز صدایی نداشته باشد. ... - دکتر بهتر نیست جونگ‌کوک رو بیدار کنیم؟! خیلی وقته بیدار نشده! مرد سری تکون داد: - درسته تهیونگ، بیدارش کن. دیگه وقت قرص هاش هم رسیده.. پسر جوان مشغول بازی کردن با دست پسر روی تخت شد و دکتر پرونده ی اون رو برای برسی کردن قرص هاش برداشت.
2
11
𓄳 #scenario .یک: ساعت در این خانه همیشه کندتر می‌گذشت؛ مثل زخمی که عمداً خراشیده شود تا دیرتر بهبود پیدا کند. نور نارنجی از پنجره‌های کدر سر می‌خورد و در گوشه‌ها گم می‌شد، و سکوتی ضخیم‌تر از نفس کشیدن فضای خانه را گرفته بود. او کنار دیوار نشسته بود؛ زانوهای لختء بغل گرفته و بازو های سرد و رنگ پریده. صدایی آرام در سرش لغزید، زمزمه‌ای نرم، عجیب و وسوسه‌گر: - دیدی؟ اونم همین‌جوری نگاهت می‌کنه... از هر جا که باشه. نترس... فقط لبخند بزن، جونگ‌کوک. اما صدای دیگری آمد، تیز و زخمی، مثل شکستن شیشه: -دروغ می‌گه! هیچ‌کس تو رو نگاه نمی‌کنه... فقط خودتی که داری نگاه می‌کنی. مثل همیشه. نگاهش با بی‌حسی به قاب عکس روی دیوار کشیده شد. شیشه‌اش ترک نداشت اما گرد زمان صورت کسی را پشت لایه‌ای محو پنهان کرده بود. از جا بلند شد و با نوک انگشت قاب را لمس کرد، انگار بخواهد گرمایی فراموش‌شده را از دل شیشه بیرون بکشد. پسری با یونیفرم دبیرستان در قاب لبخند می‌زد؛ خط سیاه کنار قاب، حقیقت تلخی را فریاد می‌زد. لبخند کوتاهی روی لبان جونگ‌کوک نشست، لبخندی مبهم که معلوم نبود از یادآوری صدای نرم بود یا از چشمانی که حتی در عکس هم زنده می‌درخشیدند. صدای آرام دوباره برگشت، شبیه نفس کسی پشت گردنش: -اگه اینجا بود... لمسش می‌کردی، نه؟ لبخندش شکست. انگشتش روی لبخند مستطیلیء آن صورت ماند؛ خطوط محوی که حالا بیشتر به نقش خواب می‌مانستند تا آدمی واقعی. زمزمه ادامه یافت: -یادت میاد وقتی می‌خندید، دنیا آروم می‌شد؟» چشمانش بسته شدند و نفسش کند شد؛ نفس کسی که بارها و بارها از دست دادن را تجربه کرده باشد. صدا اصرار کرد: -اگه الان اینجاست، چرا دستتو نمی‌بری جلو؟ انگشتانش روی شیشه کشیده شدند؛ سردی‌اش شبیه جوابی بود، نه رد می‌کرد، نه قبول. و بعد، همان صدای دوم، تیزتر از قبل: - تو تنها هستی. هیچ‌کس نیست. فقط عکس‌ها. چرخید. ایستاد روبه‌روی اتاقی که چهار دیوارش پر از عکس‌های بزرگ و کوچک بود. نگاهش بین قاب‌ها لغزید؛ همه‌شان یک نفر را نشان می‌دادند. لب‌هایش تکان خوردند، نامی شکست‌خورده و بی‌جان از دهانش بیرون آمد. صدای خودش غریبه بود، انگار متعلق به دیگری. و برای لحظه‌ای، حاضر نبود باور کند صدای دوم درست می‌گوید… چون بوی او هنوز در این خانه بود. اما خانه، بیشتر از هر چیز، بوی خون می‌داد. خون او. چشمان هر عکس شعله‌ای در سینه‌اش روشن کردند. صداهای درون مغزش مثل حیوانی گرسنه به جان عصب‌هایش افتاده بودند. پاهای برهنه‌اش بی‌اراده به سمت مرکز اتاق رفتند. دستان لرزانش شقیقه‌هایش را گرفتند. - دیدی بهت گفتم؟ نگاه تهیونگ هنوز روی توئه صدای نرم نجوا کرد. صدای دوم فریاد زد: -دروغه! اون نگاه مُرده‌ست، از اینجا برو، جونگ‌کوک! چرخید، دوباره و دوباره؛ می‌خواست مطمئن شود تمام این چشم‌ها، این لبخند کشیده با خالی کوچک زیر مژه‌های پایین، واقعاً او را می‌بینند. آن‌قدر چرخید که سقوط کرد؛ مست افتاد میان غلظتی از سرخی. پیراهن سفیدش خون را بلعید و قلبش درون سینه شکافت. صدای اول زمزمه کرد: -مگه نمی‌خواستی نگاهش فقط روی تو باشه؟ یا رو تو... یا از زیر تابوت؟ صدای دوم با خشونتی بی‌رحمانه پاسخ داد: - تو بودی که نگاهش رو برای همیشه خاموش کردی! و گریه‌ای خاموش، عجزآلود و شکسته، اتاق را پر کرد…
7
12
بعضی مکان ها اینقدر قشنگن که آدم رو به فکرء خودکشی وادار می‌کنن!
315
13
تیکه ای از قلمء جدید من تقدیم به نگاه‌هاتون. ممنونتون میشم با دوست‌هاتون هم به اشتراک بزارید و اگر نظری داشتید از طریق لینک ناشناس برام بنویسید!💙
308
14
𓄳 #scenario Name: Say please! Couple: Taekook To pen: Akilm ❅https://t.me/tk_akilm
648
15
+1
Немає тексту...
305
16
𓄳 #scenario Name: Say please! Couple: Taekook To pen: Akilm ❅https://t.me/tk_akilm
1
17
My seven💙
347
18
دستاشون، نگاه تهیونگ.. چقدر بیشتر بهم میان فاک نه...
دستاشون، نگاه تهیونگ.. چقدر بیشتر بهم میان فاک نه...
353
19
Немає тексту...
324
20
😭😭😭😭
317