«آبنبات هل دار »
Відкрити в Telegram
و ما ریشههایِ تَنیده از اُمیدیم🌿✒️... ■دانشجوی کارشناسی روانشناسی
Показати більше1 410
Підписники
-324 години
-87 днів
-4030 днів
Архів дописів
1 410
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی، بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی، مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان، چون غنچه با دلِ تنگ
وآنجا به نیکنامی، پیراهنی دریدن
گه چون نسیم با گل، راز نهفته گفتن
گه سِرّ عشقبازی، از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار، اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی، از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ، از یاد شاه یحیی
یا رب به یادش آور، درویش پروریدن
حافظ عزیزدل 🌱
1 410
دقیقهی آخر
پاییز تقویم را معطل می کند
شاید برگردی..
یلدا مگر همین نیست؟
-معصومهصابر
1 410
🌱
بیا گاهی فقط گوش شنوای هم باشیم..
باور کن همهی مشکلات جهان، معطل نصیحتهای من و تو نیستند!
بعضی سوالها جواب نمیخواهند و بعضی اشکها بدون مقصر میریزند.
آدمها گاهی دلشان میگیرد. نه اینکه حتما مشکل بزرگی داشته باشند، آدمها از شنیده نشدنها دلشان میگیرد.
باورت که کردند، پناه میآورند، درد دل میکنند، و از زمین و زمان گله دارند.
بغض میکنند، اشک میریزند، حرف میزنند، آرام میشوند،
میروند و سکانس بودنشان را با انگیزهی بیشتری ادامه میدهند. به همین سادگی!
بیا نظر ندهیم، سرزنش نکنیم، دنبال مجرم و مقصر نباشیم و ژست آدمهای فهمیده و کامل را به خود نگیریم!
فقط گوش باشیم، گوشی شنوا برای حرفهای مانده در گلوهای یخ زده.
خوب کردن حال دیگران فقط کمی درک میخواهد
آدمها آنقدرها هم سخت و پیچیده نیستند!
گاهی تمام مشکلاتشان، با یک شنیدن ساده حل میشود و
دنیای خستهشان جای زیباتری میشود، برای زیستن :)
1 410
Repost from بايكوت
من
همیشه منتظر ماندم.
مثل ایستگاهی
که آخرین قطار هم رد شد
اما چراغهایش را خاموش نکرد
چون باور داشت
شاید کسی
دیر رسیده باشد…
اگر یک دقیقه
به پایانِ زندگیام مانده باشد،
من همان یک دقیقه را
وقفِ نرسیدنِ تو میکنم…
بعضیها
منتظر میگذارند
و میروند.
ولى من
منتظر میمانم،
حتی وقتی
دیگر رسیدنی در کار نیست.
بعضیها رفتن را بلدند،
من
ماندن را…
#علي_قاضي_نظام
@baycot ✅
1 410
حسهایی هستند که نام ندارند، نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب هم نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی. نه دلت میخواهد بمانی، نه آرزوی رفتن داری، دلت میخواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی.
معین دهاز
1 410
نیازمندی:‹یه شبِ زمستونی، آسمون قرمز، پنجره رو باز میکنی، کوچه سفید شده و صدای هیچی نمیاد، سکوت و سکوت و بارش برف.›
