dəsoxyn
Відкрити в Telegram
200
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
هربار که دستمال قطرات خون رو کنار میزد،قسمتی تازه از تیغه ی تیز چاقو زیر نور ضعیف تک لامپ برق میزد.
-چندمین بارته؟
صدای سرد و بی روحش توی اتاقک اکو شد و چندین بار توی گوشش پیچید.
-شمارش از دستم در رفته!
نیشخندی تلخ زد و برگشت،تمام اجزای وجودش در فشار بودن.
با خودش میگفت که کار درستی کرده،اما چیزی در ژرفای تاریکی میگفت که این تن خسته رو اسوده بزاره.سنگینی اشباع شده ی ته گلوشو فرو داد و به چهره ی خونین خودش،خیره شد.
-اینم میگذره.
به قاتل روانی بالای سرش نگاهی انداخت و درحالی که زخم خونینش رو میفشرد از کنار توده ی یخی ای که از جسم خودش برخواسته بود رد شد
-خودت گفتی اگر حماقت کردی بعنوان روحت حق دارم تنبیهت کنم.
-حرفمو پس نگرفتم.هنوز نه.
کاغذ نبودم که با قیچی تکه تکهش کنی
سنگی بودم که برای آغوش کاغذ باخت رو ترجیح داد!
میخواستم چشم و گوشِ من باشی،قلب و روحم باشی،اشک و خنده هام باشی،امید و استیصالِ من باشی..
اما اعتماد کردن شروع یک بازیِ بی پایانه.
It could be the best song and your lips,on a cold day
But it became the voice of my tears and the walls painted by blood.
Наконец, свет, который воссияет над тобой, — это свет моего взгляда на твоей могиле.
نمیدونم چقدر برای نصب کردن طناب بالای درخت وقت صرف کردم ولی به شاهکارِ روبه روم وقتی بدن پر از بریدگی های عمیقت بین زمین و آسمون معلقه و سرت در حال جدا شدن از بدنته می ارزید.
یکی از ما دو نفر همیشه احساس زیادی خرج کرده و بیشتر از دیگری زخم برداشته،یکی که از خیرِ ترمیمِ سوختگی های قلبش گذشت و تصمیم گرفت به همه چیز و همه کس پشت کنه بخاطر قلبی که نا آروم میتپید،من آدم فداکاری نیستم پس تا الان فهمیدی ازت چی میخوام.!
