dəsoxyn
Відкрити в Telegram
200
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
غبار طرهٔ پیچ خوردهٔ مشکی موهایت رو کنار بزن که شاید پشت ذاتِ این پردهٔ سیاهرنگ،نوایی از نرمی سبز مردمک هات نصیبم شه.
-عادت به رفتن و پس کشیدنت جریان خون توی رگامو منجمد میکنه.من همیشه برات صبر کردم ژنرال..اینبار هم میکنم.اما تنها گذاشتنِ من برات ضرر داره..نداره؟!
تقریبا نیمه جون بودی،بالهات زخمی بودن،نفس هات به شمارش افتاده بودن.نای زندگی نداشتی.آدما بی تفاوت از کنارت گذر میکردن و حتی نیم نگاهی به بالهای شکسته و بدن غرق در خونت نمیکردن.
یادت میاد؟!
من بهت نگاه کردم،کنارت توقف کردم و از زیر پای آدمای پستِ خودخواه به اغوشم هدایتت کردم،بارون میومد.تنها چیزی که بدنمو گرم نگه میداشت سویشرتم بود .. از تنم درش اوردم و روی بدنت گرفتم . من نجاتت دادم،تورو به خونه ی گرم و امنم راه دادم،بالتو بستم و بهت گفتم: من نمیزارم ادما بهت اسیب بزنن،من همیشه مراقبتم.
حالا چیشده پروانه ی من؟!بال هات که خوب شد،خیالت که تخت شد..از پنجره ی قلبم جستی و منو برای همیشه فراموش کردی.
نه!گریه نکن پروانه..اشتباه از من بود که نذاشتم بمیری،من اجازه دادم توی حصار امنم بال و پر بگیری و وقتش که رسید،خودتو تو اغوشِ دیگری بندازی.
و اگر روزگار روزی با ما یار نبود تیغه را تیز خواهیم کرد،هنگامی که از دست میدهیم به یاد خواهیم داشت و وقتی به دست می آوریم گمان میکنیم از دست نخواهیم داد.!
