並行死
Відкрити в Telegram
به راستی آیا من واقعی ام؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-811131-MdeI3jJ ناشناس @chisai_sakka
Показати більше276
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
276
_و بعدشم من میام استینای پیراهن مشکیمو بالا میزنم یه نگاهی بهت میکنم تو بهم نمیگی چرا کشتیش منم نمیپرسم از کافه بیرون میام با هم جنازرو پشت کافه میبریم و من روش بنزین میریزم. بعدش دوتایی فندکامونو میندازیم روش.
276
خانم قاتل با خودش فکر کرد:《من عاشق اون وقتیم که به ادما میگم میکشمشون بهشون میگم فرار کنن حتی میگم چطور میکشمشون ولی اونا یه پوزخند میزنن و فک میکنن چون قدم کوتاهه و دستام کوچیکه نمیتونم شیشه رو روی شاهرگشون بکشم و فواره ی خونو تماشا کنم.وقتی میفهمن جدیم که جنازشون توی یه کیسه جلوی اون کافه دنج پیدا میشه.》
276
بهش گفتم:《 اگه توی این کیسه جسد باشه چی؟》
_تا حالا جسد دیدی؟
_آره یه بار
_چه شکلی بود؟
_ آروم.خیلی آروم. کاملا معلوم بود که روح تو بدنش نیست. سرد و کمرنگ بود. محو بود انگار وجود نداشت. میتونستم حس کنم زجر کشیده و بارها روحشو از دست داده.
راستش جنازه ها چقدر عجیبن نه؟ مثلا اگه تو بمیری جسدت چه فرقی با الان داره؟ فقط سردتر و بی روحه.
_میخای امتحان کنی؟ من میتونم مقتول خوبی باشم. کوچه تاریکه کسیم نیست.
_تو همین الانشم مردی.
276
واسه من صرفا برای تخیله عصبانیته. از هر چی دم دستم باشه استفاده میکنم.
وقتی قصد داشته باشم به بقیه نشون بدم باید به دقت درست کنم و هیچ لذتی نمیبرم.
من فقط میخام عصبانیتمو رو کاغذا خالی کنم برا همین فیلم نمیگیرم.
چون قراره یه وحشی رو مشاهده کنید که داره با کاغذا دعوا میفته.
276
جورنال یه جورایی به ذهن خط خطی و شلوغ، شکل و شمایل میده تو میتونی اون احساساتو بیاری با پاره کردن کاغذا و چسبوندنشون و کنار هم چیدنشون افکارتو مرتب کنی
276
یکی ازم پرسید چرا جورنال درست میکنم.
خب برای تخلیه احساسات!
چیزی که شما میبینید اونیه که من درست میکنم تا ببینید شاید ۱۰ ۱۵ تا صفحه خوشگل و مرتبه بقیش همه خط خطیه و با یه عصبانیت و وحشی گری خاصی درست شدن.
من از جورنال هدف تولید محتوا و اینا ندارم.
276
می دانی غم همیشه پیروز است.
غم جوری تمام اتاق را فرا گرفته که نمیتوانم نفس بکشم.
از حرکت باد لای پرده تا رقص دود عود چیزی جز غم را نشان نمیدهد.
تخت خالی. کمد خالی. کتاب های خوانده شده. لامپی که سو سو میزند و نزدیک خاموش شدنش است. گل هایی که عاجزانه سعی دارند زنده بمانند اما در این محیط غم آلود نمناک آنها نیز به زودی خواهند مرد.
صاحب اتاق روزهایی را به یاد می آورد که لبخند هنوز بر در و دیوار این اتاق باقی بود.
اما حالا لبخند اخرین چیزیست که زندگی به آن مزین است.
276
من همه چیز را به یاد دارم.
از رقص باد لا به لای کتابی که میخواندی تا دختری که کنارت نشسته بود و به پاهایش زل زده بود.
من به یاد دارم که درست روبرویت ایستاده بود و بی وقفه و بدون پلک زدن نگاهت میکردم اما تو سرت را بلند نکردی.
یک روز بهاری بود. باد ارام و خنک میوزید و خورشید ملایم میتابید.
من تنها میخواستم فرار کنم.
میخواستم قدم هایم را تند کنم و از آنجا دور شوم اما لحظه ای که قدم اول را برداشتم چشمان سرد و بی روحت نگاهش را روی من دوخت.
از آن روز من دیگر قلب ندارم. نه قلب دارم نه لبخند.
276
وقتی چنلای ادمایی که میشناسمو چک میکنم فقط به یه چیز فکر میکنم با دیدن عکسا و احساساتی که اونا تجربه کردن نه حسودی بلکه فقط به این فکر میکنم که چقدر ما باهم فرق داریم.
از احساسات گرفته تا ادمایی که میشناسیم.
دوستامون اتاقامون و حتی نوع عکس گرفتنامون.
اهنگا و فیلمایی که دوست داریم.
فقط این همه تفاوت و تنوع سلیقه واسم ترسناک و در عین حال جالبه.
