شعر و غزل ناب🦋
Відкрити в Telegram
محفلی برای دیده شدن #شعر # غزل #دوبیتی #دلنوشته ارتباط باادمین @Navay_del_sa
Показати більше730
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-430 днів
Архів дописів
جگرگوشه ، پسر،دختر، همان اولاد یعنی
قد و بالا بلند و شاخه ی شمشاد یعنی
تبر خورد و درخت سبز میهن در شبی سرد
شبیه اتفاقی ،ناگهان افتاد یعنی
سکوتت را نباید می شکستی سرو آزاد!
تو افتادی به جرم نعره و فریاد یعنی
تو را پیچیده مادر در لباس و خلعتی نو
به آغوشت کشیده مثل یک نوزاد یعنی
پدر همراه مادر کِل کشان با خنچه عقد
و می رقصد سر گورت، شدی داماد یعنی
چهل روز از شب شیرین دامادی گذشته
عروسی که نمی بیند رخ فرهاد یعنی
خداحافظ کبوتر بچه های سرزمینم
کبوتر های فارغ از قفس ، آزاد یعنی
#علی_قهرمانی
#شعروغزل_ناب🦋
گفته بودید کمی باد میآید، پس کو؟
اندکی زمزمهٔ شاد میآید، پس کو؟
مژده دادید اگر با خفهخون صبر کنیم
یکی از غیب به امداد میآید، پس کو؟
سهم ارثِ همه را خرجِ عروسی کردید
وعده دادید که داماد میآید، پس کو؟
قول دادید اگر دست به چیزی نزنیم
از زنِ باکره نوزاد میآید، پس کو؟
عهد بستید اگر مقنعه بر سر بکنیم
برف در نیمهٔ مرداد میآید، پس کو؟
فکر کردیم که با این همه بدبختی و درد
لااقل شیخ به فریاد میآید، پس کو؟
شبِ رقصاندنِ جلّاد میآید پس کِی؟
روز برچیدنِ بیداد میآید، پس کو؟
#شروین_سلیمانی
#شعروغزل_ناب🦋
در افق نگاه مان
طلوع صبح
موج می زند
و از شب های تار و پرتشویش
روزنه های امید
نوید رهایی سر می دهند
باز ست آغوش راه مان
تا سحر
#رویا_احمدی (#آلما)
#شعر_رها
#پایگاه_ادبی_نوین
.
Repost from N/a
در افق نگاه مان
طلوع صبح
موج می زند
و از شب های تار و پرتشویش
روزنه های امید
نوید رهایی سر می دهند
باز ست آغوش راه مان
تا سحر
#رویا_احمدی (#آلما)
#شعر_رها
#پایگاه_ادبی_نوین
.
Repost from N/a
در افق نگاه مان
طلوع صبح
موج می زند
و از شب های تار و پرتشویش
روزنه های امید
نوید رهایی سر می دهند
باز ست آغوش راه مان
تا سحر
#رویا_احمدی (#آلما)
#شعر_رها
#پایگاه_ادبی_نوین
.
💚🍃
چگونه پُر کنم با غصّه اوقات فراغت را؟
گرفته انتظارت از دو چشمم خواب راحت را
شبیه بچههای شرّ و شیطان میشوم،شاید
کمی پنهان کنم پشت نقاب خنده،حسرت را
میان اهل ایمان،عدل معنا میشود با تو!
بخوان از چشم مظلومان عالم،این حقیقت را
پدر از كودكى میگفت:وقتی میرسی از راه
به دست خویش داری پرچم سبز عدالت را
جهانِ غمزده سنگ صبوری سخت میخواهد
و شاعر میکشد بر دوش خود بار رسالت را!
چگونه حس کنم وقتی که در زندان تاریکم
گذشت قرن و سال و ماه و گاه و روز و ساعت را؟
بگو صبح کدامین جمعه ی خاموش و سردرگم
به پایان می رسانی قصّه ی یک عمر غیبت را؟
#امید_صباغ_نو
#شعروغزل_ناب🦋
شب است و جاده و چشمانِ مهگرفتهی ماه
لِهولَورده تنم میرود به اردوگاه
به من که ماندهی راهم دوباره نامه بده
به نامهدادن خود باز هم ادامه بده
از آب و آینه، از ماه و آسمان بنویس
به فکر حال دلم باش مهربان بنویس
در انتهای افق تیرگی تنیده شده
بگو ادامهی شب تا کجا کشیده شده؟
به جستوجوی زمانی که رفته از دستم
به بوی پیرهنت فکر میکنم هستم
به بوی پیرهنت فکر میکنم چه کنم؟
به انحنای تنت فکر میکنم چه کنم؟
که آنچه میطلبم را زبان نمیگوید
حروف داغ لبم را زبان نمیگوید
نگفتهام به تو هرگز تمام حادثه را
مگر به کار ببندم زبان لامسه را
هوای فاصله ابریست دوستت دارم
به اختیار خودم نیست دوستت دارم
#سعید_مبشر
#شعروغزل_ناب🦋
#چهلم
سر بیسروری در این سرای هفتسر دارم
نه از دیوار خرسندم، نه امّیدی به در دارم
به هرکس شاخ و برگی داده بودم، قدردانی کرد
که اکنون قدر یک جنگل کنار خود تبر دارم
خداداند به حلق خویش میریزم اگر زهرم
خداداند خودم را حلقآویزم اگر دارم
خدا یا نور! یا منصور! رحمی بر من شبکور!
مگر غیر از تو در پیکار با ظلمت سپر دارم؟!
جگر صدپاره، دندان کُند، از داغ جگرگوشهست
که یک گوشه اسیر بند، دندان بر جگر دارم
شنیدم پهلوانافکنترین درد است آگاهی...
بدا بر من که با این جان کمطاقت خبر دارم
«دلم میسوزد و کاری ز دستم برنمیآید»
دلم گر چه هنرمند است، دستی بیهنر دارم
دلم میسوزد و هر روز از آیینه میپرسم
به قدر شعلهی کبریتی آیا من خطر دارم؟
چرا در عصر ما شمشیرها پیوسته پیروزند
خداوندا من از خون انتظاری بیشتر دارم!
میان مردمکهایم هزاران دستهگل افروخت
هزاران حنجر زخمی، هزاران چشم تر دارم!
خیابان نامهای را از گلویی سرخ میخواند
چگونه گوش بسپارم! نبارم! گام بردارم!؟
خیابان روضه میخواند لباس ابرها مشکیست
به دل داغ هزاران ماهروی رهگذر دارم
پس از این «مردهبادا زندگی» حرف خیابان است
که من تا زنده هستم، شرمسارم، گوش کر دارم
وطن بسملزنان پیش نگاهم مرد، پرپر شد
خدایا ننگ بر من که کماکان بال و پر دارم
به جای رخت دامادی درون کیسهای مشکیست
تصور کردنش سخت است بابا من پسر دارم
پدر فردای عقد دخترش از غصه میمیرد
خبر از گریههایش از دل تنگ پدر دارم
خدا داند به دنبال «چه کس کشته» نمیگردم
که در حد «چرا کشتید» پرسش از بشر دارم
درون ایستگاه هجدهم شعر از نفس افتاد...
#علی_فرزانه_موحد
با من بگو که همرهِ من پیر میشوی
یا آنکه بینِ راه، ز من سیر میشوی؟
ای ماهِ دوردستِ من، ای ماهیِ گُریز!
کی در میانِ بِرکه به زنجیر می شوی؟!
چون چکهای ز نور، درآیینه میچِکی
آنگاه مثلِ آینه تکثیر میشوی
رویای صادقی که سرانجام میرسی
یک خوابِ عاشقانه که تعبیر می شوی
چین میخورَد نگاهِ غم انگیزِ آینه
وقتی ز دستِ آینه دلگیر میشوی
میروید ازکویرِگلویم، گُلی کبود
وقتی شبیهِ بُغض، گلوگیر میشوی!
دست ازفریب وفاصله بردار، خوبِ من!
داری برای خوب شُدن دیر میشوی..!
#یدالله_گودرزی
#شعروغزل_ناب🦋
دل عاشق شبیه بیکران آبی دریاست
همین دریای بیساحل همیشه ناخدای ماست
مراد ماست جان دادن در این دریای شورانگیز
که غرق عشق بودن، رفتنی رویایی و زیباست
مرا از خشم امواجت نترسان پهنهی دریا
که این زن سینهاش لبریز از طوفان بیپرواست
دلم در سینهی پاک و زلال تو به دام افتاد
که قربانگاه آهو دشت صافی در دل صحراست
اگر چه هستی اما ترس رفتن سخت جانفرساست
پلنگِ سیر اگر خوابید، در اندیشهی فرداست
#شیدا_التیام
#شعروغزل_ناب🦋
#شعر_جدید
گیرم که ندارم گله از فقر و گرانی...
آیا تو بر آنی جگر از من بچلانی؟!
در جادهی تردید هر آیینه تباهم
بینقشهی راهی، بلدی، سنگِ نشانی
یادم بده غیر از تو کسی را نپناهم
امّید نبندم به فلانی و فلانی
یادم بده صدنعله و بیشِکوه بتازم
آن گونه که از لطف مهارم بکشانی
یادم بده آزادی دل را که نلغزد
در ماتم رعیت شدن و شادیِ خانی
غیر از تو چه کس گفت گلستان شود آتش؟!
غیر از تو چه کس گفت به خنجر نبرانی؟!
دلتنگ همان آدم دیروزیام امروز
ای آن که همانی و همانی و همانی
تا چند ستمدیدن و افسوسشمردن
دندان رمقی دارد و انگشت توانی
تا چند به رهزن بدهم قافلهام را
تا کی کند از گلّهی من گرگ شبانی
تا چند جفای مغولان را بنبینم
بینایی عطار کجا و من فانی!؟
من پرچم تسلیم و تو شیپور نبردی
مرداب ندارد رمق پیلچرانی
گفتم که بیاگاهمت از آهنوشتن
هر چند که چندیست تو هم نامهنخوانی
رفتم که بگویم به تو ای رب سلیمان
آزردن این مور ندارد هیجانی
دیدم نفسی هست و کسی هست کنارم
دیدم تپشی هست و دلیل ضربانی
دیدم همهی آنچه که یک عمر ندیدم
در نهر ندانستن و در بحر معانی
افتاد نگاهم به دوتا معبد نرگس
پلکی زد و از پنجره پر زد نگرانی
کفرانهام افروخت، تمام بدنم سوخت
در چشم زنی، کورهی خورشیدپزانی
زن بود، ولی آن طرف مرز تفاوت
گودال به پا خواستهای، کوه روانی
در دیدهی اسطورهشناسم نمیآمد
نزدیک به وی هیچکسی، هیچزمانی
فهمیدم از آینده میآید چه شکوهی
فرزانه به دیوانه بدل شد چه توانی
در خویش فرو رفتم و گفتم به خود ای کوه!
کو آن همه صبرت چه شده در فورانی
دربند دلی، ای اولو الالباب! موحد!
پرهیز؟ بپرهیز که هی لب بگزانی
پابند چهلساله علی! دستبجنبان
تا چلچلهی آه به کیوان بپرانی
گفتم که به شوق تنت ای زن به رگانم
صد گلهی اسب است خودت در جریانی
پس پردهگشایی کن از آن جام بلورین
من سنگ نیام، بادهی نابم، در امانی
بزم است فراهم اگر آمادهی عیشی
رزم است مهیا اگر از تهمتنانی
دور تو بگردد علی آنگونه که گویی
ماری بزند چمبره بر گنج گرانی
دور تو چنان میکشم از شعله زبانه
تا آن دو قمر را به دو عقرب برسانی
#
نزدیک اذان بود که لبخند زد و گفت
شکوه نکنی دیگر از آنی که از آنی
#علی_فرزانه_موحد
دی ماه ۱۴۰۴
#شعروغزل_ناب🦋
یکبار بیا تورا ببینم
بی چون و چرا تورا ببینم
سجاده ملول شد که کردم
هر لحظه دعا تو را ببینم
محراب معطل است و باید...
ای قبله نما تورا ببینم
با اینکه نبوده ام ولی باش...
پابند وفا تورا ببینم
قانع به خیال و خوابم ای کاش
حتی به خطا تو را ببینم
حیف است نباشم از سعادت
همراه تو یا تو را ببینم
والله عدم بِه از وجود است
گر نیست بنا تو را ببینم
هرچند که میکُشد مرا ذوق
رخصت بده تا تو را ببینم
ترسم که معاد قصه باشد
آنوقت کجا تورا ببینم
آنوقت کجا تورا ببینم
آنوقت کجا تورا ببینم💔💔💔💔
#مهدی_شریفی_زاده
#شعروغزل_ناب🦋
حبسِ غمم بی تو در
کلبه ی احزان دل
کی خبرت آید ای ...
یوسف کنعان دل
شعر تر انگیزد از
خاطر از غم تهی
هست تهی از طرب
دفتر دیوان دل
حاجت دل را دهد
مردنم از شوق تو
حیف که دست اجل
نیست به فرمان دل
یا بنما چهره را
یا برسانم خبر
نیست برایم جزین
مرهم و درمان دل
جز تو کسی در دلم
نیست قسم میخورم
جان خودم جان تو
جان همه جان دل
کور شدم بی تو از
گریه ی هر روز و شب
کی رسد از جلوه ات
نور به چشمان دل
#بانو_صادقی
فرا رسیدن نیمه شعبان برهمگان مبارک باد😍
نسیمِ دلکشی از راه دور می آید
شمیمِ نرگسِ عصرِ ظهور می آید
برای منتظرانش خبر رسیده که آن
حریفِ یکتنه بر قومِ زور می آید
تمام قد همه آماده ی قیام شوید
که پادشاهِ به غایت غیور می آید
دهید مژده که آن ماهِ برتر از خورشید
برای جلوه گری غرقِ نور می آید
خزانِ هجر از این عصر رخت می بندد
بهارِ پر گلِ فصلِ حضور می آید
نوید عید رسیدست، چشممان روشن
زمانِ رفتنِ شیطان به گور می آید
همان که وارثِ عدل است از تبار علی
برای یاریمان با غرور می آید
به شیخِ غافل از اندوهِ تشنه باغ بگو
تبر به قامتِ فسق و فجور میآید
به درد پیرهنِ عافیت بپوشاند
علاجِ چشمِ طبیبانِ کور می آید
گشایش است برای تمام مشکل ها
یگانه منجی کل امور می آید
خوش است تا ابد از این پیاله مست شدن
شرابِ کهنه ی آلِ طهور می آید
جهان ز شوق وجودش به وجد می آید
به ذهن خسته ی دنیا شعور می آید
بیا که چشمه به پایت به جوش می آید
به دشتِ تشنه ی عالم سرور می آید
#امیررضابهنام
#شعروغزل_ناب🦋
میلاد امام مهربان میآید
مانند سحاب از آسمان میآید
با منتظران حضرت ماه بگو
بر ظلمت ما نور و نشان میآید
#سیدعلیخوشقامت
صد شکر که صاحبالزمان میآید
میلاد امید مومنان می آید
بر پیکر چون کویر اصحاب زمین
مانند نفس برای جان میآید
#سیدعلیخوشقامت
#میلادماه
#نیمهشعبان
#شعروغزل_ناب🦋
جز سحرم نیست پناهی که بگیرم قرار
بس که درآورده ز جانم غم هرشب دمار
روسیه ام روسیه از بار گناهان خویش
کاش که در نافله یادم کنی ای رستگار
نیمهی شعبان شد ودل باز هوایی شده
نرگس بی خار بیا تا نشوم بی تو خوار
جمعه شد و باز دل تنگ مرا غم گرفت
روی نهان کردهای از ما به چه قصد ای
نگار
بیشتر از این اگرت هست توقع به صبر؟
طاق شده طاقت من بگذر ازین انتظار
ای شه خوبان تو به فریاد دل ما برس
ما که نداریم به غیراز تو کسی دادیار
صد گره افتاده به کار دل من چاره کن
حضرت معشوق بیا گشته دلم بی تو زار
در دوجهان علت غایی تویی ای سرورم
خیز و نقاب از سر ظلمت فکن ای شهسوار
هستی عالم همه از هست تو امد پدید
خاک نشین سر کوی توام ای شهریار
#رویا_احمدی(آلما)
یا اباصالحالمهدی❤️
خون خورد زمین از لبهی تیغِ زبونان
سیراب نشد مرتعِ این تشنهبهخونان
شمشیر مرصَّع به کفِ زنگیِ مست است
دنیای دنی، روی نمودست به دونان
آراسته دیهیم به لعلِ جگرِ خلق
بر جبهّ نگین بافته از مغزِ نگونان
کولی ز رعایا بگرفتند وکیلان
قشر از سر اقشار بکندند قشونان
یک جار نبرخاسته از جیرهبگیران
یک «بار» نبرداشته این «ابنِلَبونان»
روشن نتوان کرد چراغ سخن ایرا
آشفته شود خوابِ خوشِ تیرهدرونان
روی سرمان اسلحه، یعنی که «میَندیش»
روی لبمان بخیه، که خاموش! مگو «نان»
#سیدرضا_هاشمی
#شعروغزل_ناب🦋
چنان بر سینه دست ظلمشان حک کرد داغت را
که می گیرد دمادم مرگ با حسرت سراغت را
فروغ از چشمها برده ست خشم تیر دژخیمان
خدا را باز روشن کن وطن جان چلچراغت را
به تاراج خزان بردند در دی ماه خون پالا
شغالان سیه کردار روح سبز باغت را
شکسته پشت صبرت را فراقی مرگبار؛ آخر
بریده خنجر خونریزشان، نای فراغت را
چراغ هستی اش خاموش باد آن کس که در ظلمت
برای حظِّ خود خاموش می خواهد چراغت را
دهان وا کرده زخم کهنه ی این قوم ای زاهد
بیا سیراب کن از خون هیولای ایاغت را
سمند ظلم را در زیر ران داری و می تازی
پریشان کی کند رنج، نگونبختان دماغت را
هزاران بلبل از باغ وطن کشتی ببر با خود
به گورستان تاریخ آخرین گردان زاغت را
#زهرا_وهاب_ساقی
#شعروغزل_ناب🦋
کدام سو برویم از جنون ظلم جهان
نشان گرفته کمان را بسوی پیر وجوان
دوباره کینه ی ظلمت به نور ، طغیان کرد
تبر به حکم شیاطین زنند بر انسان
بس است این همه ظلمی که سوی خلق خدا
رسید از دل نامردمان ، نهان وعیان
جنازه ها بغل جادههای نامردی
بدون هیچ گناهی به خون خود غلطان
هجوم سرکش سرما شکوفه ها را کشت
رسیده بر دل دنیا دوباره فصل خزان
نوشته شد به تمامی دفتر تاریخ
به رنگ خون که چه از سر گذشت بر دگران
خدا کند که بیاید به جنگ تاریکی
همان که وعدهی حق باشد و امام زمان
#رویا_احمدی(آلما)
#شعروغزل_ناب🦋
1404/11/3
≣ ✿ ✿ ≣
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفتوگوی تو خیزم به جستوجوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم
#حضرت_سعــــدی
#شعروغزل_ناب🦋
