uk
Feedback
محمد ظریف رستمی

محمد ظریف رستمی

Відкрити в Telegram

«فلک گر شیر ما را آب کرد از وی نمی رنجم خدا از ما نگرددگر فلک بر گشت بر گردد» بیدل

Показати більше
Іран154 287Категорія не вказана
687
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1130 днів
Архів дописів
مادر! سلام، ما همگی ناخلف شدیم در قحط‌سال عاطفه‌ها تلف شدیم مادر! سلام، طفل تو دیگر بزرگ شد اما دریغ کودک ناز تو گرگ شد مادر! اسیر وحشتِ جادو شدیم ما چشمی گزید و یک‌سره بدخو شدیم ما مادر! طلسم دفع شر از خوی ما ببند تعویذ مهر بر سر بازوی ما ببند ای ماه! ما پلنگ شدیم و تو سوختی ما صاحب تفنگ شدیم و تو سوختی ☆☆☆ پرسیده‌ای که: ماه چه شد، اختران چه شد؟ من مانده‌ام که وسعت این آسمان چه شد؟ دوشیزگان قریه‌ی بالا کجا شدند؟ گل‌چهره و گل‌آغه و گلشا کجا شدند؟ گلشا شکوفه داد، جوان شد، عبوس شد در دشت‌های تفته‌ی تفتان عروس شد گل‌چهره- خوش‌ به‌حال‌ غمش- غصّه سیر خورد یک‌ شب کنار مرز وطن ماند و تیر خورد از او نشان سرخ‌پری مانده است و هیچ اما فقط شکسته‌پری مانده است و هیچ اینک زمین پیاله‌ی خون است و هیچ نیست زخم است، آتش است، جنون است و هیچ نیست امشب هجوم دوزخی باد دیدنی‌ است این گیرودارِ گردن و پولاد دیدنی است در چارسو دمیده و در چارسو دوان اینک منم چو باد دی، آواره در جهان اینک منم دوپای ورم کرده در مسیر اینک منم مسافر این خاک سردسیر ☆☆☆ بگذار تا به‌چشمه‌ی خون شست‌وشو کنم بگذار رو به‌کوه، کمی گفت‌وگو کنم این کوه، شانه‌های مرا چون برادر است بگذار با برادر خود گفت‌وگو کنم کوه از کمین و صیحه‌ی مردان عقیم ماند این بیشه هفت‌سال پیاپی یتیم ماند این بیشه هفت‌سال پیاپی پدر ندید گوساله‌های بت‌شده دید و پدر ندید یک‌ بار سروهای کهن ریشه‌کن شدند مردان این قبیله‌ی عاشق کفن شدند رخش و غرور و تیغ و کمان را فروختیم کام و زبانِ شعله‌فشان را فروختیم خوش‌قامتان به قد دوتا خو گرفته‌اند مردان کج به بوی طلا خو گرفته‌اند در تَیه مانده‌ایم و چهل‌سال شد تلف چشم‌انتظار معجزه‌ی آب‌های کف چشم‌انتظار معجزه تا سنگ گُل دهد بیرون کشند از تن ناپاک‌شان صدف اينک نشسته‌ايم سبک در کمين خويش چشم‌انتظار سوختن آخرين خويش... "سیّد ابوطالب مظفری"

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد! به کوه خواهد زد! به غار خواهد رفت! * تو کودکانت را، بر سینه می فشاری گرم و همسرت را، چون کولیان خانه به دوش میان آتش و خون می کشانی از دنبال و پیش پای تو از انفجارهای مهیب دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت و آشیان ها بر روی خاک خواهد ریخت و آرزوها در زیر خاک خواهد مرد! * خیال نیست عزیزم!... صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر و برق اسلحه، خورشید را خجل کرده ست! چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟ چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟ صدای ضجهء خونین کودک عَدَنی است، و بانگ مرتعش مادر ویتنامی، که در عزای عزیزان خویش می گریند، و چند روز دگر نیز نوبت من و توست، که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم! و یا به کشتن فرزند خلق برخیزیم! و یا به کوه، به جنگل، به غار، بگریزیم “فریدون مشیری”

امروز زاد روز کوثر سما، دختر نازنينم است. او نخستین فرزند ما است که در ۲۴ جوزای سال ۱۳۹۶_ با آمدنش دنیای ما را قشنگ ساخت
امروز زاد روز کوثر سما، دختر نازنينم است. او نخستین فرزند ما است که در ۲۴ جوزای سال ۱۳۹۶_ با آمدنش دنیای ما را قشنگ ساخت

لیلا صراحت روشنی، از پروان جان! می‌کُشد آخر مرا، اين بار سنگين است، ای‌دوست! اين سکوت، آتشفشان بغض خونين است، ای‌دوست! می‌کشد
لیلا صراحت روشنی، از پروان جان! می‌کُشد آخر مرا، اين بار سنگين است، ای‌دوست! اين سکوت، آتشفشان بغض خونين است، ای‌دوست! می‌کشد آخر مرا اين ابر دلتنگ درونم ناله‌ی افسرده، در نايی غم‌آيين است، ای‌دوست! قصه‌های زرد پاييز دلم بشنو، خدا را قصه‌ی غم را شنيدن، گاه شيرين است ای‌دوست! می‌کشد آخر مرا اين غربت و بی‌همزبانی بی‌کسی، بی‌هم‌نوايی، زندگی اين است ای‌دوست! گر بيايی آفتاب از مشرق شادی بر آيد گر نيايی روزها چون شام، غمگين است ای‌دوست! کوله‌بار دردها آزرده کرده شانه‌ام را می‌کشد آخر مرا، اين بار سنگين است ای‌دوست!

درست است که بر جمهوری اسلامی ایران، نقد وارد است اما از به خاک و خون افتادن یک مسلمان، یک انسان و هم‌زبان ایرانی، اتن کردن ما مردم جز عقده خالی کردن چیزی دیگری نیست. بدا به حال ما

سال ۱۳۹۵_ برنامه نقد و روگشایی مجموعه‌ شعر "من به عشقم ادامه خواهم داد " انجمن قلم_ کابل
سال ۱۳۹۵_ برنامه نقد و روگشایی مجموعه‌ شعر "من به عشقم ادامه خواهم داد " انجمن قلم_ کابل

عید ندارم هم وطن عیدت مبارک! باز عید آمد و عیدانه ندارم به شما غیر یک شعر غریبانه ندارم به شما باز عید آمد و عیدانه‌ی من دلتنگی‌ست سفره‌ی عید من و خانه‌ی من دلتنگی‌ست به کفِ دستِ گدا نقشِ حنایی نرسید گوش‌ها کر شده انگار، صدایی نرسید باز عید آمد و کودک به پدر می‌گوید: تاجر از دغدغه‌ی کیسه‌ی زر می‌گوید ما به یک لقمه‌ی نانی که رسد می‌میریم پاره‌ای کهنه کتانی که رسد می‌میریم باز عید آمده از عید چه گویم به شما؟ نیست در خانه‌ام امید، چه گویم به شما؟ طفل همسایه‌ی ما نان جوین می‌خواهد پاره‌ی رخت غریبانه ترین می‌خواهد طفل همسایه‌ی ما کشته‌ی نان است هنوز در غم نان شب‌اش دل‌نگران است هنوز امشب از کوچه شنیدم که مسافر می‌گفت طفل همسایه‌ی بیچاره به تاجر می‌گفت تو و خوش قسمتی و دغدغه‌ی عید دگر من و غم نامه‌ی بی‌نانی و تهدید دگر باز عید آمده این عید مبارک به شما برکت و نعمت و امید مبارک به شما ما غریبیم در این شهر به یک لقمه‌ی نان می‌شوی گرچه سرم قهر، به یک لقمه‌ی نان *** وقتی پاهای لُچِ طفل گدا را دیدم سنگ بر شیشه‌ی اندیشه زدم، پاشیدم وقتی دیدم که به خوان فُقرا چیزی نیست فکر کردم که به درگاه خدا چیزی نیست سنگ بر شیشه‌ی اندیشه زدم، نالیدم تاکه غم نامه‌ی خوان فُقرا را دیدم #عبدالمالک_عطش

هر سال موقع عید قربان، فاز روشن‌فکری رفیقم اتومات روشن میشه.  تا بگویی عیدت مبارک، در جواب می‌نویسند: انسانم آرزوست، گپ از قربانی که میشه میگه این واقعآ تهوع آور است و اضافه می‌کند چه عید مضحک و چُندش آوری. اما قصه سر خوردن که میرسه مثل پشک خانه‌ به خانه، بو میکشه که کی گوشت گاو قربانی پخته تا شکم خوده چرب کنه. اصلن غیر از کباب گوساله و گوسفند خوشش نمیایه

امروز در لیسه خصوصی نخبگان اکسیر نمبر ۳، برنامه عیدی داشتیم. شعر خواندیم، شاگردان برتر را تقدیر کردیم و میوه خشک و تازه هم می
+2
امروز در لیسه خصوصی نخبگان اکسیر نمبر ۳، برنامه عیدی داشتیم. شعر خواندیم، شاگردان برتر را تقدیر کردیم و میوه خشک و تازه هم میل فرمودیم🥰 اجازه دهید که عید قربان را دو روز پیش، خدمت شما خوبان تبریک بگویم. چون در روز عید انترنت به‌گونه بی‌سابقه ضعيف و خیله‌خند می‌باشد. عید شما عزیزان مبارک باشه

کسی را بیش از اندازه احترام کردن و بیش‌تر از ظرفیت‌اش تعریف کردن زیان‌بار است و پشیمانی در پی دارد. باری در دفتر فرهنگی معاونیت اول ریاست‌جمهوری، با یکی از فرهنگیان کسی شوخی می‌کرد و جناب فرهنگی به آن شخص گفت که چنین شوخی با من نکن که پیش رستمی، و سایر جوانان فرهنگی من خیلی قداست دارم. از آن روز به بعد با آن استاد خودخوانده قطع رابطه کردم و تا امروز از او نفرت دارم. من به آن فرهنگی، هیچ‌گاهی احترام آن‌چنانی که او برداشت کرده بود، نداشتم

۲۶ ثور_ مصادف است به زاد روز بنده، امروز ۳۴ ساله شدم یعنی شش‌سال کم چهل ساله. سال گذشته در روز تولد بنده یک‌تعداد بیادرا زیاف
۲۶ ثور_ مصادف است به زاد روز بنده، امروز ۳۴ ساله شدم یعنی شش‌سال کم چهل ساله. سال گذشته در روز تولد بنده یک‌تعداد بیادرا زیاف خرج و باد کدن و خوده زخمی و اوگار کدن، امسال به همو میلس سال گذشته اکتفا می‌کنیم

امروز در صنف هشت، در مورد شعر و زندگی‌ شاعر مورد علاقه‌ام مرحوم صوفی غلام‌نبی عشقری، و در صنف شش، در مورد شعر و زندگی استاد خ
امروز در صنف هشت، در مورد شعر و زندگی‌ شاعر مورد علاقه‌ام مرحوم صوفی غلام‌نبی عشقری، و در صنف شش، در مورد شعر و زندگی استاد خلیل‌الله خلیلی، در مضمون ادبیات فارسی، درس داشتم و می‌خواستم که مفصل در مورد هردو بزرگوار صحبت کنم، با تاسف که وای سوخت ماندم. از یک‌سو بیان این همه از حوصله ساعت درسی بیرون بود و از طرفی متوجه شدم که دانش‌آموزان خیلی علاقه به حاشیه‌روی ندارند.  به اشاره‌ای که در کتاب مکتب، در مورد این دو شاعر گرامی شده بود اکتفا کردم

هر بامداد از خانه بیرون تا به شامِ روز جان می‌کَنَم با سه‌صد افغانی تمامِ روز طفلی صدايش را برای قرص نان بخشيد خوش‌حال شد راننده‌یی در ازدحامِ روز مردان‌ دیگر دست پُر در خانه برگشتند من دست خالی آمدم در اختتامِ روز با خانم و اولاد‌ خود شب بر سر سفره خورديم از پس‌ماندگی‌های طعامِ روز ای‌کاش شب هرگز به پایانش نمی‌آمد آلوده‌ با عصيان نمی‌شد کاش نامِ روز کی این‌قدر خون‌خوار و‌خود‌خواه جهان می‌شد می‌بود اگر در اختيار من‌ لگامِ روز رستمی روز کارگر گرامی باد

بدون تو بیابان در بیابان طاقت آوردم بدون چتر، حتا زیر باران طاقت آوردم بدونت زیر شلاقِ تگرگِ مرگ رقصیدم بدونت در تب سرد زمستان طاقت آوردم بدونت کوچه کوچه با دریغ و درد لرزیدم نمی دانی، خیابان در خیابان طاقت آوردم چه شب‌هایی که پشت میله‌های آهن و آتش چه شب‌هایی که با زنجیر و زندان طاقت آوردم چه شب‌هایی که در جغرافیای نکبت و نفرین میان ازدحام نسل بی نان طاقت آوردم تو اما در تب تکرار غربت طاقت آوردی من اما در شب خونین انسان طاقت آوردم چقدر این شهر زیر چکمه‌ی نامردمان لِه شد چقدر این شهر را در فقر وجدان طاقت آوردم عبدالمالك عطش

در پیوند به روز جهانی کتاب به همین مناسبت می‌خواستم که امسال‌ کتاب‌هایم را غافل‌گیر کنم و پس از سال‌ها صاحب الماری شوند تا با
در پیوند به روز جهانی کتاب به همین مناسبت می‌خواستم که امسال‌ کتاب‌هایم را غافل‌گیر کنم و پس از سال‌ها صاحب الماری شوند تا باشد از گزند گرد و خاک، موش و مهمان در امان بمانند.  به چند نجاری سر زدم و نرخ الماری، را پرسیدم که حداقل قیمت کم‌تر از شش هزار افغانی نبود و پس از مشورت و رای‌زنی با جیب، از خیر الماری گذشتم و در دلم گفتم اگر شش هزار افغانی، باشد می‌شود با آن بسیار کتاب خرید. اگر شما در خارج از کشور زندگی می‌کنید و کتاب‌های‌تان در وطن مانده و کسی نیست که از آنان مواظبت و محافظت کند،  بنده به گونه داوطلبانه در قسمت حفظ و نگهداری کتاب‌های شما آماده به خدمت است. شما بردارانی که از نزد بنده کتاب به امانت برده‌اید کتاب‌ها را برگردانید که قریب به سه‌سال شد. بزرگان گفته‌اند چون دیر شد زیر می‌شود

نه گهر ماند نه هنر ماند و نه آیین قدیم نه ادب ماند و نه فرهنگ و نه شعر و سخنا خزف نظم ز بس بر سر بازار شده است گهر شعر فرو رفته به قعر لجنا نیست از عالم و دانشور پیشینه خبر کیمیا گشته و سیمرغ یکی علم و فنا هر کجا مکتب و دانشکده‌یی گَرد آلود هر کجا مدرسه‌یی بسته به قفل و رسنا من ندیدم که شود مسجد دارالاشراف یا که دار‌الفن یک شهر چو دار الفتنا چه توان کرد به این خیل منافق یا رب! لفظ قرآن به لب و زندقه اندر یخنا سفر کعبه ولی راه به ترکستانا رخ‌ به محراب و دل اندر گروه برهمنا سنگ‌ها جمله به زنجیر و سگان جمله رها چشم‌ها باز ولی بسته زبان و دهنا شده آواره پیشاور و دهلی تا توس رفته تا شهر فرنگ از بر تو مرد و زنا وطن غیر بدادند و بگفتند(لکم) وطن ما بگرفتند و بگفتند(لنا) من چه گویم که چه‌سان می‌گذرد بر سر من زندگی نیست به‌جز مرگ به یک بی‌وطنا وطنا! خانه‌ی خونین جفا دیده‌ی من ای تو شیرین منا، منت همان کوهکنا خبرت هست از آن شهر بلا دیده من؟ هیچ می‌دانی از آن زادگهِ شوم منا مایه‌ی فخر خراسان و جهان شهر هری سرزمینی که بُدی رشک بهشت عدنا باغ او جلوگه سنبل و ریحان و گلاب راغ او جایگه سنبل و سرو و سمنا ارغوان‌زارش چون دکه‌ی عطار بُدی خجل از بوی خوشش نافه‌ی مشک ختنا دیگر امروز چو ماتمکده‌ی ویرانی‌ست لانه‌ی جغد و نواخانه‌ی زاغ و زغنا باره و حوض و مصلی شده با خاک یکی مسجد و مدرسه مرداب سیاه جگنا نه دگر سایه‌ی شمشاد و سپیدارانی نه دگر جلو‌یی از سروبن و نارونا نه جوانی به کمند سر زلفی در بند نه کهن‌سالی افتاده به چاه ذقنا باد‌ شب بوی تن سوختگان می‌آرد جای عطر سمن و شنبلی و نسترنا از دل خرمن باروت گَون روییده است جای آن باغچه و سبزه‌ی همچون پرنا ای خدا! کور شود دیده که نظاره کند سوی ویرانی و خاکستر و خون و گونا نظری کن تو بدین مجمر آتش ملکا! رحمتی کن تو بدین ورطه‌ی خون ذوالمننا یاد داشت: این قصیده را از کتاب «من باغ آتشم» مجموعه‌ی هفت دفتر شعری استاد ناظمی انتخاب کرده‌ام. این کتاب از سوی بنگاه نشراتی « تاک» و به کوشش محمد حسین محمدی، داستان نویس خوب کشور ما چاپ و منتشر گردیده است. این کتاب در تهران و کابل، انشارات مقصودی واقع پل سرخ، قابل دست‌رس است.

بخشی از قصیده استاد دکتر لطیف ناظمی، را باهم بخوانیم که خیلی دردمندانه سروده شده است سر زمینی که تماشاگهِ عالم بودی شده امروز
بخشی از قصیده استاد دکتر لطیف ناظمی، را باهم بخوانیم که خیلی دردمندانه سروده شده است سر زمینی که تماشاگهِ عالم بودی شده امروز دگر باره چو بیت الحزنا پُشته‌ها بینی از کشته همه مالامال کُشته‌ها بینی افتاده همه بی‌کفنا سر هر کوچه فتاده است بسی بی پدرا لب هر بام و دری خفته بسی بیوه‌زنا من ز غر ناطه همی تا به لب قلزم هند وز ختن تا به بخارا و خلیج عدنا نشنیدم که رود این همه بیداد به خلق یا به ملکی رسد این مایه عذاب و محنا آن گزندیت که از لشکر سقلاب رسید کس نخوانده است به تاریخ نوین یا کهنا نشنیده است ز چنگیز کسی این بیداد یا از آن پادشهِ لنگ چنین تاختنا آن‌چنان باغ و گلستان تو خارستان شد که سزد هر زن و مرد تو شود خارکنا اسفا! خاتم پر فیض سلیمانی تو دیر گاهی‌ست در انگشت یکی اهرمنا

گروهی با خبر از فطرت پستِ تبرداران کلید باغ را دادند در دستِ تبرداران تهی گردیده میدان از سواران و سرافرازان عجب می‌تازد هر سو، مرکب مستِ تبرداران سپیدار دگر سر می‌زند از باغ و می‌ریزد شبی در کام آتش جملگی هستِ تبرداران به پای مرگِ هر کاج جوان و هرچنار پیر همیشه بوده مُهر روشن و شست تبرداران بله! گیسو بریده دختر جنگل، چنین می‌گفت: به غم آغشته گردد عمر پیوستِ تبرداران رستمی

دوستی‌هایی که تهداب‌شان با "نان جنگی" نهاده می‌شود زود متزلزل می‌شود. دوستی‌هایی که اساس‌شان با "اخلاص" نهاده می‌شود مادام‌العمر است. ما با دسته اول ساخته نمی‌توانیم چون واجد شرایط نیستیم. در ردیف دوم هم کم‌تر افراد جذب می‌شوند. از سخنان محمد ظریف رستمی کاپیسایی یادداشت: اینمی گپه اگه کدام خارجی می‌گفت فوری نامش د کتاب‌ها سفت می‌شد.