قصر شرقی؛ اقامتگاه کاج و ابر.
Відкрити в Telegram
1 288
Підписники
+824 години
+337 днів
+8930 день
Архів дописів
خدای من، من اصلاً دلم نمیخواد تهران شبیه غزه بشه... غزه قبل از ماجرای ۷ اگتبر خیلی قشنگ بوده...
تهران قشنگتربن شهری بوده که با چشمهام دیدم. حتی وقتی از ایران بیرون رفتم، و شهرهای دیگه کشورهای دیگه رو هم دیدم؛ بازم معتقد بودم تهران قشنگترین شهریه که میتونی ببینی. همیشه زندگی توش قشنگه. فرق نداره آفتابی باشه یا ابری، شلوغ باشه یا خلوت، اعتراضات باشه یا آرامش. تهران همیشه سبزه، همیشه آبیه، همیشه زرده، همیشه روشنه. تهران واقعاً زیباترین جایی بوده که تاحالا دیدم، هرجاش. از شمالش تا جنوبش، از غربش تا شرقش... واقعاً فکر نمیکنم دیگه تهرانی که توی اون ۲۴ سال دیدم، دیگه ببینم.
مطمئن نیودم باید چیزی میذاشتم اینجا یا نه، ولی نمیخوام اینجا جوری باشه انگار خاک مرده پخش کردن توش...
Hear your voice echoing in my head
Every step I take brings me closer to hell
If I could turn back the time; i was trying to live a happier life, I took deeper breaths, i smiled at more people, i would pet more cats, and said more "love you" to her.
خدایا من واقعاً دارم بدون داشتن اطلاعاتی از دوستام دیوونه میشم. میشه تمومش کنید؟
این روزها بیشتر از هروقت دیگهای آرزو میکنم. آرزو میکنم که این روزهای سیاه تموم بشن، و آرزو میکنم هیچکسي هیچیش نشه. چه خانواده و آشنا، و چه دوست و غریبه. و آرزو میکنم... مدام و مدام برای سالم موندنش. برای نترسیدنش، برای اینکه گریه نکنه. آرزو میکنم تموم شه، و توی بغلم بگیرمش؛ و موهاش رو ببوسم... آرزو میکنم اونقدری زنده بمونم که بتونم این کارهارو کنم. آرزو میکنم زنده بمونم تا موهاش رو نفس بکشم و بین دستهاش زندگی کنم. آرزو میکنم... چون هیچکار دیگهای ازم برنمیاد، و فقط امید و آرزو ـه که زنده نگهم میداره. زنده نگهمون میداره.
نمیدونم ترسه یا ناامیدی. چون من رسماً بدون دسترسی به دوستام و ادمای مهمم، امیدم به زندگی رو کامل از دست میدم.
