uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋

𝐃𝖾𝗏𝗂𝗅 𝐊𝗂𝗅𝗅𝖾𝗋

Відкрити в Telegram

𝐃rug,𝙎moke,𝐌aybe s’ex,

Показати більше
874
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
Repost from N/a
هرچقد آدم بدبختی باشم کارمای وحشتناکی دارم مراقب خودتون باشید

‌بارانِ رم کرده وحشیانه خود را به آغوشِ شیشه‌ی بزرگِ پنجره میکوبید ... صدای رفت و آمد کالسکه‌ها بر روی سنگ‌فرش های خیابان کمتر و هیاهویِ شادی‌وارِ مردم اکنون خاموش شده بود و نوایِ دل‌انگیزِ بارانِ پاییزی جایگزینِ آن ... برای چند لحظه ، سکوتی غریب مارسی را در آغوش میگرفت و بازهم به رسمِ همیشه صدایِ پیانویِ دل‌نوازی از آن واحدِ متروکه هبیتیت به گوش میرسید ... پیرمردِ سالخورده که بر خلافِ سنِ زیادش بسیار زیبا به نظر میرسید بازهم پشتِ پیانویِ شکسته و رنگ‌و‌رو رفته‌اش به آرامی نشسته بود و خیره به زیباییِ درخشانِ ماه پشتِ ابر‌های پاییزی ؛ ملودیِ دل‌انگیزی را با دست‌های چروک شده‌اش مینواخت ... لب‌هایِ خشکیده‌ و بی‌رمقش را نم‌دار کرد و بعد از خیره‌شدن به قابِ عکس پوسیده‌ٔ روی دیوار ، لبخندی میهمانِ لب‌هایش شد ... مصمم‌تر کلاویه‌های سفید رنگِ پیانو را لمس کرد ... و بازهم رؤیا‌هایِ لمس‌شدنی‌اش از گوشه‌ی خیالش بر اتاقِ بهم ریخته و قدیمی‌اش قدم گذاشتند ... رایحه‌ی خنک و دل‌چسبِ نعناع و بویِ نمِ دل‌انگیزِ باران نشان از حضورِ پسرکی را میداد که مرد بی‌نهایت دلتنگش بود ... پسرکِ ظریفی که پیچ‌و‌تابِ تنش برای پرستیده شدن آفریده شده بود و عطر نعنای مست‌ کنندهٔ موهایش قلبِ هر کسی را به لرزش وا میداشت ... حال کلاویه‌های رنگ و رو رفته ، بدونِ اختیارِ مردی نواخته میشد که طعمِ تلخِ دلتنگیِ نگاهش بر روی دلبرکش خانه کرده بود ... –نـعنـاع‌به‌خـونه‌برگشتـه‌هیونـگ! و بعد صدایِ بهشتیِ خنده‌های مست کننده‌اش بود که واحدِ غرقِ در تاریکی و خاک گرفته‌ی مرد را جانی دوباره میبخشید ... پاهایِ بی‌رنگ و خوش‌تراشش دلبرانه بر کفِ چوبیِ اتاق میرقصیدند و حریرِ سفیدرنگِ پیرهنش با هر وزشِ نرمِ نسیم به هر طرف پرواز میکرد ... حال حتی بارانِ مارسی هم به‌خاطر حضورِ او به شوق آمده بود و عاشقانه تر میبارید ... لبخندِ غمگینی لب‌های تلخ‌شدهٔ مرد را زینت میداد ... با یک‌بار باز و بسته شدنِ چشم‌های بارانی‌اش ، به واقعیتی از جنسِ طعمِ گس و گیج‌کنندهٔ سیگارهایش پرت شده بود و هیچ خبری از دلبرکِ فرشته‌گون و خنده‌های بهشتی‌اش نبود ... اما هنوزهم صدایِ پیانو از کلاویه‌های خاک گرفته‌ٔ پیانو به گوش میرسید ... هنوزهم هرشب نسیمِ سردِ پاییز ،‌ رؤیای دلبرکِ نعنایی و گریزانش را بر آغوشش پرت میکرد ... هنوزهم نعنایِ شیرینش قولِ کوچکش را فراموش نمیکرد و هرشب بعد از 22سال بر رؤیای خاک گرفته‌اش قدم میگذاشت... هنوزهم نعنایِ خنک و‌ بوسیدنیِ مرد ، رویاهایش را ترک نمیکرد ... هرچند غیرواقعی!

Repost from N/a
با کلیدش در رو باز کرد و وارد خونه شد. کتش رو درآورد و به چوب لباسی آویزون کرد، کیفش رو گذاشت کنار کاناپه و با قدم های بلند سمت در مخفی انتهای راه روی خونه راه افتاد. هیچکس از وجود اون در خبر نداشت؛ چرا که با تابلوی بزرگی که نقاشی مبهمی از یک فرد خاص بود، پوشیده شده بود. توی اون نقاشی، صورت فرد مشخص نبود، فقط اندام زیباش وسط یک جنگل معلوم بود، صورتش رو با گل های وحشی پر کرده بودن. تابلو رو کنار زود با لبخند در اتاق رو باز کرد. باد سرد لرز به تنش انداخت ولی توجهی نکرد و با لبخند سمت گل وحشیش رفت و کنار تخت سنگیش نشست. -سلام جونگ‌کوکی، حالت چطوره؟! عاه دلت برام تنگ شده بود؟ منم همینطور عزیزم، متاسفم که طول کشید، قول میدم دفعه آخر باشه و دیگه نذارم دل تنگم بشی. آروم دستش و روی صورت پسر کشید و از سردی بیش از حدش تک‌خندی زد. بدن پسر برهنه و منجمد شده بود، و تنها پارچه تقریبا کوچیکی پایین تنش رو پوشونده بود. بالا تنش با گلبرگ نقاشی شده بود و درست شبیه یک الهه خوابیده بود. -باهام حرف نمیزنی؟ عاه بیخیال کوکی، منکه کار اشتباهی نکردم. نکنه از اتاق خوشت نمیاد؟ میخوای برات عوضش کنم؟ اگه بخوای انجامش میدم، فقط ممکنه یکم طول بکشه میدونی. چی؟ چیزی گفتی قلب من؟ ازم متنفری؟..چرا جونگ‌کوکی؟ چرا هیچ‌وقت قبولم نمیکنی؟ چرا نمیفهمی قلبم برای تو میتپه با وجود اینکه چشماتو بستی؟ عصبی از جاش بلند شد و شروع کرد به قدم زدن تو اتاق. -من هیچ کار بدی نکردم جونگ‌کوک، هیچ خطایی نکردم. من فقط میخواستم تو مال من باشی، کنارم باشی و باهام زندگی کنی. چیز زیادی بود؟ من تهت درمان بودم جونگ‌کوک، داشتم آدم میشدم اونم بخاطر تو. ولی تو نخواستی، تپشای قلبمو نخواستی، گفتی نمیتونی انجامش بدی، نمیتونی قبولم کنی. همش تقصیر توعه کوکی، هر اتفاقی افتاده بخاطر توعه. چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید، سمت در رفت و آروم بازش کرد. سرش رو سمت پسر برگردوند و با صدای خشداری گفت -بهت گفته بودم جئون، گفته بودم یا مال من میشی، یا سیاه میکنم قلبی رو که بخواد برای کسی جز من بتپه. —𝖣𝖲 .

–از خوردن شدنت لذت میبرم. +حتی ندیدی این قلب شکستم،هر هزار تیکش زیبایی و دیوانگی تورو منعکس کردن.

Repost from N/a
آرمین میگفت دنیای بیرون دیوار ها خیلی قشنگه، ولی من میدونستم این یه دروغه اخه من میکاسارو داخل دیوار ها دیدم(:

Repost from N/a
گردنم نسخ نفساته

Repost from ذهن مریض
- هیچ‌کس شبیهت نیست، شاید برای همینه کسی نمیتونه هیچ‌وقت مقابلت قرار بگیره که باهات برابر باشه و من نگاه ازت بگیرم.

Repost from ذهن مریض
گذر زمان هیج چیزی رو درست نمیکنه هیج چیزی رو تموم نمیکنه،اون فقط مثل بی حسی عمل میکنه تو هنوز درد رو توی وجودت داری ولی سِر شدی نسبت بهش،عادت کردی بهش.

Repost from N/a
عشقت مرا در بند گرفته جز چشمانت اینه ای ندارم جز دستانت ارامشی ندارم جز اغوشت پناهی ندارم مرا از این بند رها نکن