663
Підписники
Немає даних24 години
-67 днів
-1730 день
Архів дописів
یه نیرو هم استخدام کردیم متولد ۸۸ه😭 چطوری ۸۸یها انقدر بزرگ شده😭 من ۸۸ فارغالتحصیل شدم😭
ماشین رو پارک کردم بیام در پارکینگ رو باز کنم ماشین رو بیارم تو، اومدم دیدم یه گربه رو ماشین خوابیده.
در خونه رو باز کردم بیام تو، یه بچه گربه پرید تو خونه :))) امروز روز گوربهایه🐈
کارگاه طوری شده که مشتری میاد خرید کنه، به کار میگیرمش و میگم وایسا کار کن. تا حالا حدود ۷ تا نیروی جدید استخدام کردم 🤦♀ بعد همچنان بیپولم😭
Repost from _تا میتوانی بنویس_
سرم را که با میگرن رابطهی نزدیکی دارد با تکهای سیاه بستهام انگار میان درد و این رنگ نسبت نزدیکیست.
پیراهن تنم هم، اتفاقی سیاه است. پسرم تازه از مکتب رسیده، در را باز میکند سلام میدهد و میگوید (مامان، چه قشنگ شدین.) من اما غرق خبرهایی هستم که وضعیت امشب تهران را پیشبینی میکنند. در را میبندد، میآید داخل و میپرسد غذا چی داریم؟ میگویم نگران نباش، برنج هم میپزم.
دخترم در اتاقش لغتهای انگلیسی را حفظ میکند. چند دقیقه بعد بیرون میآید و همان جمله را تکرار میکند (مامان، چه قشنگ شدین.) لبخندی میزنم. اما ذهنم گرفتار ضربالاجل تعیین شده برای ایران باتمدن و کهن است. به شمارش سالها مشغول میشوم؛ از سیوهفت سال عمرم، نزدیک به بیستوپنج سالش در کوچههای تهران گذشته. همین حساب ساده، دلیل نگرانیام را روشن میکند.
صدای فشفش دیگبخار، درد سرم را تیزتر میکند. منتظرم برنج در قابلمه جوش بخورد تا آبکش کنم. چشمم به زیرنویس شبکهی اینترنشنال میافتد؛ کسی از بمبارانی که به کشورش میشود تشکر کرده و نوشته (به امید روز آزادی.) یاد آزادی سربستهای میافتم که آمریکا خیلی سال پیش نویدش را به کشور من هم داده بود.
برنج را صاف میکنم و با دمکنی که مادرم دوخته دم میدهم. ظرفهای اضافه را میشویم و اجاق را پاک میکنم. برای خودم چای میریزم و دوباره روی چوکی مینشینم. میخواهم ادامهی پادکستی که نیمه رهایش کردم را بشنوم، تلگرام را باز میکنم؛ پیش از آنکه پادکست را ادامه بدهم، چشمم به نوشتهی خانم افسانه واحدیار میافتد. خیسی چشمهایش حتا از پشت کلمات هم حس میشود. چند روز پیش خانم هما همت هم از پناه کودکیاش در ایران نوشته بود.
میبینی؟! اندوه، در هر روایت شکل خودش را پیدا میکند. خاطرات متفاوتاند اما با شکلی مشترک که تغییر نمیکند.
دروازهی خانه به صدا درمیآید. سرم هنوز درد میکند. دخترم در را باز میکند. همسرم خیس از باران وارد میشود، نگاهم میکند، سلام میکند و میگوید
(چهقدر مقبول شدی؟)
۱۴۰۵/۱/۱۸
#ماریا
بچهها بهترین، راحتترین و با کیفیتترین ریش تراش مردونه چیه؟ قیمت تا ۱۰،۱۵ تومن اوکیم. تولد اوستاس😭
کاش ماهی بودم. خاطرات منو دیوونه میکنند. خیلی ازشون فرار میکنم اما یه وقتایی زور اونا بیشتر میچربه. چرا باید الان وسط این همه کار و خستکی یادم بیاد که دقیقا ۲۳ سال پیش همچین شبی برای آخرین بار واسه مامانم توت فرنگی خریدیم و مربای مورد علاقهش رو درست کردیم؟
داشتم گالری رو چک میکردم که یه عکس پیدا کنم به این رسیدم! این شیطون الان ۶ سالشه! چقدر زمان زود میگذره.
https://www.instagram.com/reel/DVGtrY-DJ9B/?igsh=cWJraWN5NW15cWdi
هنوز هم عین همون روزها، با دیدن عکساشون گریم میگیره. چجوری تونستید؟؟؟
