uk
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Показати більше
1 962
Підписники
+124 години
+87 днів
+2230 день
Архів дописів

خانم فروغ فرحزاد می‌فرمایند اگر تو نباشی که مرا ببوسی، من هر شب پیرتر می‌شوم…

گمان می‌کنید پیش از این من از وقوع این زخم‌ها آگاهی نداشته‌ام؟ من در همان نخستین دیدار عمق زخم او را پیش‌بینی کرده بودم. اما افسوس! گاهی آدمی در زندگی به کسانی برمی‌خورد که بی‌اختیار در دل می‌گوید او ؛ ارزش زخم‌های پس از عشق را دارد! و بعد از آن دیگر گله‌ای نیست … @donntnow |

‘ داستان دست‌ها.
‘ داستان دست‌ها.

من نویسنده‌ی خوبی می‌شدم اگه تورو کنار خودم داشتم! مثلا می‌شد از خطوط کنار چشم‌هات، وقتی می‌خندیدی یه کتاب بنویسم؛ یا از اشک‌هات وقتی از سراشیبی گونه‌هات، به زیر چونت می‌رسن … مثلا می‌شد از دست‌هات، قطورترین کتاب دنیارو بنویسم… اما نیستی دیگه! نیستی عزیزدلم ... @donntnow |

خوابیدن، تنها آغاز ماجراست. هیچ استراحتی این خستگی دائم را در هم نمی‌شکند … @donntnow |

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست ...  

دخترم! بعدها كه تجربه‌هاى گسترده‌تر و برخوردهاى بيش‌تر پيدا كردى، مى‌بينی كه تمامى زندگى‌ها و تمام آدم‌ها، از زن و مرد و محروم و بهره‌مند، با رنج‌هايى همراه هستند. داشتن و نداشتن، هر دو رنج است. داشتن، غصّه‌ى جدايى را دارد و نداشتن، تلخىِ محروميت و زخمِ تحقير! و سرشارى و كامروايى هم، رنج پوچى را دارد و دردِ بى‌دردى؛ كه دل آدم، از دنيا بزرگ‌تر است. دل ما، از تمامى هستی، بزرگ‌تر است... 📚 نامه های بلوغ @donntnow |

بعضی چیزها هیچ‌وقت تکراری نمی‌شوند، اندوه‌ها از بی‌شماری تکرارشان و لبخندهای واقعی از به ندرت بودن اتفاقشان! @donntnow |

احساس من به تو، فراتر از منطق است. بی‌دلیل، چون دلتنگی شب‌هایم، دوستت دارم... @donntnow |

شاید از کارهای او غمگین می‌شد. و شاید تمام شب را هم در خفا می‌گریست! اما دیگر چه می‌توانست بکند؟ وقتی که باز می‌نگریست می‌دید که او تنها چیزی‌ بود که ارزش انتظار فردا را داشت… @donntnow |

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ لا نَحتاجُ الفرح بقدر ما نحتاج السَكينة اونقدر که به آرامش احتیاج داریم به شادی احتیاج نداریم!

[ غنی از لحاظ معنی ]

اون سکوتی که چند ساعت قبل از برف اومدن توی صحرا حاکم میشه، اون بنفشی خاص یه ربع قبل از اذان مغرب که همه‌ی اتوبان‌ها رو فرا میگیره، اون سکوتی که چند دقیقه بعد از دعوا حاکم میشه، اون صدای خش‌خش برگ‌های زیر پاش وقتی که داره قدم میزنه و ازت دور میشه، اون تنگی نفسش وقتی که داره گریه می‌کنه و حرف‌های آخرش رو میزنه، اون صدای خفه‌ای که به سختی از لب‌هاش بیرون میاد وقتی که سعی میکنه بغضش رو قورت بده، اون لرزش پلک‌هاش وقتی داره خودش رو کنترل میکنه که گریه نکنه، بلندترین فریاده که داره میگه من رو با تنهایی تنها نذار.

حالا که برای رسیدن به تو ؛ پای هیچ‌کس در میان نیست، تنهایی‌ام رقابت می‌کند با عشق... @donntnow |