uk
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Відкрити в Telegram

Показати більше
489
Підписники
+124 години
-47 днів
-230 днів
Архів дописів
Talking to you from the other side of a wall in my mind And it's clear that you're near to me... @MimBe_Notes

من تمامِ اندوخته‌ی صبرم را به پای تو ریختم. تمام اشک‌هایم را به قلبِ خالی از حیاتِ تو بخشیدم تا روزی جوانه‌ی عشق را در آن ببینم، تا تجسم احساسم را در کالبدِ تو بیابم. من تمام آن‌چه یک‌نفر برای زنده ماندن _نه صرفا نفس کشیدن_ نیاز داشت را به تو بخشیدم و حالا با دست‌های خالی و قلبی خالی‌تر، رها شده‌ام. آن روزها نمی‌توانستم درک کنم که بی‌حسی با آدم چه می‌کند. با خودم می‌گفتم؛ مگر می‌شود دیگر گرمای هیچ احساسی قلبم را لمس نکند؟ به‌هرحال، تو آمدی تا به ندانسته‌هایم رنگِ تجربه ببخشی. مدت‌ها طبق عادتِ گذشته، سعی بر انکار آن‌چه که رخ داد داشتم. تلاشم مثل قطره‌‌ی جوهری در دریای مشکلات محو می‌شد، گویی هرگز وجود نداشت. حالا از نبرد با آن‌چه تغییرناپذیر است، خسته‌ام. رنجیده‌ام. ناتوانم. می‌دانم آخری را قبلا هم گفته بودم. با خودم بیگانه‌ام در حالی که فقط این خودِ فروپاشیده برایم باقی مانده است. این غریب‌ترین غریبگی‌ست. اوجِ درماندگی‌ست. می‌‌خواهم نام این سکانس از زندگی‌ام را بگذارم دست‌های خالی، یا شاید هم دست‌های کوتاه. آن‌قدر کوتاه که هیچ‌وقت به تو نخواهند رسید. نوشتم دست‌های کوتاه، یاد نوشته‌ای افتادم که دوستش دارم : دست‌های ما کوتاه بود و خرماها بر نخیل. ما دست‌های خود را بریدیم و به سوی خرماها پرتاب کردیم. خرما فراوان بر زمین ریخت، اما ما دیگر دست نداشتیم. @MimBe_Notes

نمی‌دانم چه بر من می‌گذرد. جایی میان نخواستن و نتوانستن اسیر شده‌ام. این‌بار هم نمی‌دانم که باز نشدنِ این گره‌ها از ناتوانی من است، یا نمی‌خواهم که رها شوم. حتی نمی‌دانم چرا این کلمات را کنارِ هم می‌چینم. شاید نیمی از وجودم می‌خواهد به آن نیمِ دیگر ثابت کند که اگر از پسِ زندگی‌ کردن برنمی‌آیم، دستِ کم می‌توانم افکارم را به کلمات بدل کنم. چه تلاش غم‌انگیزی! مدت‌هاست نمی‌توانم، یا نمی‌خواهم که بگویم چه احساسی دارم. اسیر افکارم هستم و این زنجیر‌های نامرئی، زاینده‌ی این نخواستن‌ها و نتوانستن‌‌ها هستند. البته خیلی چیزهای دیگر هم هستند که نمی‌خواهم یا نمی‌توانم، اما به‌شکل غمگینی شادم که هنوز می‌توانم بنویسم. لحظاتی که می‌نویسم، سنگینی آن زنجیرها برایم قابل‌تحمل می‌شود. حتی میان دو نیمه‌ی وجودم صلح حکمفرما می‌شود، هرچند می‌دانم که موقتی‌ست. فعلا همین نوشتن را می‌خواهم تا روی زندگی را کم کنم و فکر کردن به ناتوانی‌ها را به آینده موکول می‌کنم، البته اگر آینده‌ای در کار باشد. @MimBe_Notes

آینده پیش روست و مرزهای خیال دور. آن‌قدر خیال می‌بافم که آخر سر آینده ازم فرار می‌کند‌. می‌دوم دنبالش؛ می‌خواهم بگیرمش تا مال خودم باشد، آنطور که میخواهم، باب میل... اما لاکردار چنان جستی می‌زند که عمرا دستم بهش برسد. انگار که ماهی باشد و من ماهیگیری بی‌استعداد که ماهی‌ها از قایقش می‌سرند و به آب فرار می‌کنند؛ مدام از توی دست‌هام لیز می‌خورد و در می‌رود. اینبار باید یاد بگیرم بگذارمش به حال خودش. با خودم می‌گویم دنبال کردن نمی‌خواهد! بگذار هرچه می‌خواهد بشود. به قول گفتنی زندگی دو روز که بیشتر نیست! اصلا آینده برود به درک واصل شود! کاش به همین آسانی می‌شد رهایش کرد. اما این کِرم بیست‌سالگی‌ست که میفتد به جان آدم و به ولوله می‌اندازدش که آینده را تعقیب کند و بگیردش توی مشت‌های آهنینش تا همان‌طور که خود می‌خواهد سر و شکلش را در بیاورد. اما زهی خیال باطل! بیست‌سالگی آدم‌ها می‌گذرد، هیچ‌کدامشان هم زورشان به آینده نمی‌چربد‌. یکهو می‌بینند چند سال بعد نشسته‌اند دور هم و دارند به خود بیست‌ساله‌شان می‌خندند؛ بی آنکه "آینده" ذره‌ای شبیه آنچه باشد که روزی در رویاهاشان ساخته‌بودند...

امشب خیلی از گذشته نوشتم. پس این را هم می‌نویسم و پرونده‌ی گذشته را _حداقل برای امشب_ می‌بندم. عادتی که سال‌های سال با من بوده و هست، مقایسه احساسم قبل و بعد از یک‌سری اتفاقات است. البته بهتر است بگویم شکنجه، که نامِ عامه‌پسندش شده مقایسه. قبلا احساسات خودم را در ترازو می‌گذاشتم و از توازنِ نداشته‌‌شان رنج می‌بردم، اما مدتی‌ست آدم‌های دیگر را هم وارد دایره‌ی قیاس‌هایم کرده‌ام. امشب این کتاب را بی هیچ برنامه‌ای انتخاب کردم، می‌شود گفت فقط بخاطر نام نویسنده که دردی عمیق را برایم یادآوری می‌کرد. حالا پشت میزم نشسته‌ام و فکر می‌کنم که آقای اسماعیلیون در سال ۸۷، یعنی زمانی که این کتاب را نوشت، حسِ هولناکِ از دست‌دادنِ خانواده‌اش را درک نکرده بود. طعمِ تلخِ ظلم، زندگی را به کامش زهر نکرده بود. حتی به ذهنش خطور نمی‌کرد که زندگی‌اش دست‌خوشِ چه اتفاقاتی خواهد شد. دلهره‌آور و عجیب است. انگار دنیا هیچ قانونی ندارد و از گرفتنِ هیچ‌چیز و هیچ‌کس از ما، نمی‌ترسد. اهمیتی ندارد که چه پیش می‌آید و چگونه باید با رنجِ حاصل از اتفاقات دست‌و‌پنجه نرم کرد. می‌گوییم "عادت می‌کنیم" و ادامه می‌دهیم و فکر می‌کنیم عادت کرده‌ایم تا وقتی که یک خاطره، یقه‌ی‌مان را می‌گیرد و پرتمان می‌کند وسطِ گذشته، می‌بینیم که نه! فقط ادای عادت‌کردن را در می‌آوردیم. رنج، هیچ‌وقت عادی نشده و قرار نیست بشود. اصلا زخمی مثلِ نبود ری‌را، چگونه قرار است عادی شود؟ یا هزار و یک زخمِ دیگر که شاید با خواندنِ این خطوط، دردش را بارِ دیگر احساس کرده‌اید. آقای اسماعیلیون و کتابش همان دستی شدند که یقه‌ام را گرفتند و پرتم کردند وسط گذشته. اما برای امشب کافی‌ست. فعلا می‌خواهم بدانم چرا به‌نظر آقای اسماعیلیون آویشن قشنگ نیست؟ @MimBe_Notes

این موسیقیِ زیبا را یکی از شما برایم فرستاده، از همین‌جا تشکر خودم را اعلام می‌کنم. :) @MimBe_Notes

از تو پناهی ساختم که خود بهتر از هرکسی به سست بودنش واقف بودم، اما پس از هر نبرد با زندگی، بی‌تابانه به‌سویت بازمی‌گشتم. من در آن پناهِ غیرقابل‌اطمینان، احساسی را تجربه کردم که تنها رنگی از آرامش داشت، اما آرامش نبود، تو هم این را خوب می‌دانی. من چشم‌هایم را روی رنگِ این احساس بستم، تا بتوانم پناه خود بخوانمت. مدتی بعد اما با آوار شدنت روی تمامِ هستی‌ام، چشم گشودم. چه چشم گشودنی! به من بگو خودفریبی چه رنگی دارد؟ رنگش را هنوز نمی‌دانم، فقط طعمِ تلخ و گزنده‌اش را به‌خوبی چشیده‌ام. حالا تنها آرزویم بازگشت به روزهایی است که چشم‌هایم را بسته بودم، یک کورِ خودخواسته بودم که از دیدنِ حقیقت می‌گریخت، اما نمی‌دانستم که حقیقت همین‌جاست، در پستو‌های قلبم. اگر به آن روزها برگردم، سیلیِ محکمی به خود خواهم زد، آن‌قدر محکم که تا مدت‌ها از بستنِ چشم‌هایم هراس داشته باشم. شاید این آرزو نیز اشتباه باشد، زیرا من آن‌چه را که نباید حس می‌کردم با تمام وجود، با همه‌ی رگ و ریشه‌ام درک کردم. حالا به گذشته برگردم که چه؟ به قولِ آن بزرگ، گذشته مدت‌هاست گذشته؛ فقط نمی‌دانم چرا سایه‌اش هنوز بر سر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. نه، نمی‌خواهم به گذشته برگردم. همین‌که این سایه‌ی نحس از زندگی‌ام عبور کند، برایم کافی است. @MimBe_Notes

تو را از تهِ دل به‌ یاد می‌آورم، دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست. پابلو نرودا.

میانِ تمامِ راه‌ها، تو بی‌رحمانه‌ترین را برای ابدی شدن در قلبِ من برگزیدی؛ رفتن را. @MimBe_Notes

دلم می‌خواهد همه‌چیز و همه‌کس را پشتِ سرم جا بگذارم و بروم. حتی نمی‌دانم کجا، اما به قول آن نویسنده‌ی بزرگ، آن‌که می‌گریزد از گم شدن نمی‌ترسد. من هم نمی‌ترسم. احساساتِ دیگری هستند که پشتِ پلک‌هایم کمین کرده‌اند، ترسناک‌تر از ترس. ناتوانی عذابم می‌دهد، می‌ترساندم. ترس از اینکه هرگز نتوانم خودم را از پسِ این نقاب‌ها بیرون بکشم، به اعماق روحم رسوخ کرده است. گاهی اوقات فکر می‌کنم که من با این نقاب‌ها به دنیا آمده‌ام و این قصه، آن‌گونه است که باید باشد. اما اگر همه‌چیز درست سرجایش است، چرا رنگِ آرامش به چشمم نمی‌آید؟ احساس می‌کنم چیزی را گم کرده‌ام که هرگز نداشته‌ام. این احساس، آرامم نمی‌گذارد. سرگشتگیِ مداومی را در رگ‌هایم جاری می‌کند. مرا به جست‌و‌جوی چیزی وا می‌دارد که نمی‌دانم چیست و فکر نمی‌کنم هرگز به آن پی ببرم. از جست‌و‌جو، از گشتن به دورِ خودم خسته می‌شوم. سرگیجه وجودم را فتح می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و به این فکر می‌کنم که به نقاب تازه‌ای نیاز دارم. نقابی که ترس را پنهان کند. @MimBe_Notes

آزاد برای آینده، با زنجیر‌هایی به گذشته. @MimBe_Notes

غمِ تو غباری‌ست در چشمم؛ همان لحظه‌ای که می‌خواهم به خوش‌بختی نگاه کنم. @MimBe_Notes

و کابوس‌هایم متولد می‌شوند تا با دست‌‌های خود، جامه‌ی حقیقت بر تنشان بپوشانم. @MimBe_Notes

دوست دارم برای تو، با همه فرق کنم.. @MimBe_Notes

بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌ام و خوب می‌دانی که چه اتفاقی در انتظارِ من است. لحظاتی را مثل گذشته نقش بازی کن، وانمود کن که می‌خواهی ناجی‌ام باشی. هلم بده. تمامم کن. @MimBe_Notes

از کتابِ مجوس، نوشته‌ی جان فاولز.
از کتابِ مجوس، نوشته‌ی جان فاولز.

خاطراتت را گوشه‌ای پنهان کردم، تا تنها برای من بمانند. می‌ترسم این‌بار نه برای ماندن کنارِ من، بلکه برای پس‌گرفتنشان به دیدارم بیایی. تو بی‌رحم نیستی، اما من دیگر توانی برای از دست دادن ندارم. @MimBe_Notes

نگاهِ ناباور به همه‌چیز و باورِ محکم به برنگشتنِ تو، هر روز مرا می‌کشد و بارِ دیگر به مسلخ می‌برد. @MimBe_Notes

تو آفتاب بودی، و عشق من چون منشوری تو را شکست.. زیباتر شدی، اما عبور کردی. معین دهاز.