معمای عشق
Відкрити в Telegram
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm
Показати більше789
Підписники
+224 години
Немає даних7 днів
+930 днів
Архів дописів
788
○
بهار من تویی؛
سبز شو
در واژه واژه های احساسم
و جوانه بزن؛ بر
شاخه شاخه های
عریان پیچک تن ام
من با تو سبز می شوم
در تو...نفس می کشم
تو؛ در من زاده می شوی
من بی تو؛
در بهاری بی باران؛
خشک می شوم...
بی تو؛ من می میرم...!
✍#فرح_فریماااا
📕 معمای_عشق
جان و دل تان سبز و بهاری
🎤#مهناز_مکتبی_فرد
@Mmaktabifard
🍏🍎🍃
788
●
مرا از پریشانی
و بغضِ شب
به عمقِ تنِ
خیسِ باران ببر
مرا تا طلوعِ ستاره
مرا تا تبِ عشق؛
به سر مستیِ
شادِ رویا ببر
مرا... تا به موجِ نگاهت
مرا تا به آغوشِ فردا ببر
مرا تا به چشمانِ مهتاب
مرا تا نسیمِ خیال ات ببر
مرا تابه رویا مرا تا به فردا
مرا تا شبِ خوابِ یلدا ببر!!
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
❀✦•┈❁🌸🍃❁┈•✦❀
788
●
مرا از پریشانی
و بغضِ شب
به عمقِ تنِ
خیسِ باران ببر
مرا تا طلوعِ ستاره
مرا تا تبِ عشق؛
به سر مستیِ
شادِ رویا ببر
مرا... تا به موجِ نگاهت
مرا تا به آغوشِ فردا ببر
مرا تا به چشمانِ مهتاب
مرا تا نسیمِ خیال ات ببر
مرا تابه رویا مرا تا به فردا
مرا تا شبِ خوابِ یلدا ببر!!
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
❀✦•┈❁🌸🍃❁┈•✦❀
788
○
الهی
یاری ام کن؛
تا با تواضعِ دست های بارانی ات
بذر محبت؛ بر جان ها بیفشانم
یاری ام کن؛
تا با روشنایِ چشمِ تو؛
به جهانِ هستی بنگرم
تا قاصدک هایِ حضورم
نامه برانِ عشق و
خرد وآزادگی باشند!!
✍ : فرح_فریماااا_معمای_عشق
🎙 : مجـــید _ معصومی
🍏🍎🍃
788
🍂🍂🍁🍁🍁🌷🌷
وقتی قدم های خیابان ها
همه تاریک و بن بست است؛
وقتی بر تنِ
دیوارهای کوچه و برزن؛
پر از عریانی ِ تن پوش مرگ است!
وقتی تمام فصل ها... سرد است
چراغ کومه ها،
خاموش... پر از درد است؛
نگاه پنجره خسته ست؛
به روی چشم های
آفتاب... بسته است...
وقتی تمام واژه ها، زخمی ست؛
تمام جمعه ها... ابری ست!
"نباید چشم های شاپرک ها را
به روی آفتاب زندگی بست..."
باید ؛ که باران شد
تن سبز خیابان شد
"خواب صبح شنبه ها را دید"
و نایِ نی لبک؛
در باد و بوران شد
و از سبوی رنگ...
رنگِ زندگی؛ باید که نوشید
و عطر عشق را...
بر گونه های
سرخ گل... مستانه بویید...!!
#فرح_فریمااا
اوا اکرم 🌹🌹🍃
788
○
کاش دست هایِ باد
نیشگونی باشد
بر گونه هایِ کبودِ ابرها؛
تا ببارد باران
بر کویر دل ها
و بر خاکِ ترک خورده یِ بی عشق؛
در برهوت سالیانِ
ابری ِ بی باران...
فرح_فریماااا📕معمای_عشق
شاهین شاهدوست
https://t.me/nedaaye_aramesh
788
🎼❤️🎼
یارب! چه فرخ طالعند،
آنانکه در بازار عشق
دردی خریدند و
غم دنیای دون بفروختند
👤#شیخ_بهایی
🍏🍎🍃
788
○
شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»
سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»
شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»
سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»
و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»
سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»
دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.
شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»
سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»
شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»
و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.
شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»
سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»
شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »
سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری شازده_کوچولو
🍏🍎🍃
