𝐌𝐎𝐎𝐍𝐄𝐃𝐈𝐓
Відкрити в Telegram
815
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-2230 днів
Архів дописів
815
میگفت که:
«حاجی پشت تموم این شوخی های آدما
یه حس ناامن و بدی میده، نگرانم از این وضعیت دنیا»
815
این خاصیته غمه عزیزم، دنیارو به چشمت تیره و تار میکنه، انقدر که فراموش میکنی خورشید تو بودی.
815
مینویسم برای تولدم
برای 21 سالگی که الان نفس های آخرشو
زندگی میکنم:)
برای سالی که گذشت؛
پستی بلندی هایی که از سر گذروندم شدن من!
انگار همین دیروز بود که خونه ی مامان بزرگم در کنار روحش نشسته بودیم و نگاهی ب جایی که
قبلا می نشست، انداختیم و حسرتی که میشه تو نگاها خوند و خنده هایی که طعم غم میداد...
همون شبش خیلی هوا سرد شد و منتظر بودم
ساعت 00:00 بشه که استوری تولدمو بزارم
جدی انگار همین دیروز بود!
حتی تمام اسکرین شات ها رو دارم (مدرکی که بدردم میخوره!)
اون اوایل سنم تنها خوشحالی من این بود که
مهارت جدیدی یاد گرفتم و علاقمو پیدا کردم
و هنوز هم کمابیش ادامه میدم...
اتفاقایی که تو ذهنم دارم به صورت خطی تصور میکنم؛
عین ضربان قلبِ فردی بود که تصادف وحشتناکی کرده و با اینکه خونریزی شدید داشت اما
چشاش باز!
«دلیلِ مبهمش همین جا بود»
خیلی دیر به بیمارستان رسوندنش
نفس های همراه با خون که وجودشو داشت خفه میکرد از درد مچاله میشد ولی چشاش اشکی
ازش سرازیر نمیشد چون اون محدوده ی جسم و روحش مطلقا پر شده بود.
ضربان قلبشو که دیدن در واقع هیچ بالا و پایینی نداشت؛ یک خط نا متنهای صاف
عین نقاشی بچه ای که به طور اتفاقی خط هموار
کشیده و پدر مادرش از ذوق عکس میگیرن...
یک دکتر بود و پرستارهای دانشجویی که
میومدن و میرفتن ولی دیدن اوضاع از حالت طبیعی خارج شده و کم کم همهمه ی جمع بیشتر
و بیشتر میشد
از دکترای شهر های مجاور خواهش کردند که بیان
و منو از این برزخ نجات بدن که یا زندگی یا مرگ!
زمان برد تا برسند و من داشتم در این منجلاب
خون غرق میشدم
و چیزی از من نمانده بود جز خاطره هایی تو
سرم عین پروانه ها میچرخیدند و من
با چشم های تار میدیدم
خط همچنان صاف
وسطِ این برهوت همه چیز متوقف شد
آدما، صداها حتی خونم
ولی یک چیز بود که متوقف نمیشد
پروانه ها!
یکی از پروانه هایی ک به رنگ آبی روشن بود
اومد سمت قلبم نشست
سردی حس کردم که تمام روحم فرا گرفت
انگار از سردی های مشرق اومده بود
اینو از ته قلبی که ضربان نمیزد حس میکردم
چون چشام روشنایی میدید
همان موقع بود که همچی جریان پیدا کرد
به حالت طبیعی قبل برگشت و ضربان قلبم
از خط صاف رسید به امضای نوجوانی که به شکل
سبزه بود و کلی از این ایده کیف کرده!
درسته؛ نقطه ی عطف زندگی من همون پروانه بود
که به دلایلی تشبیهش کردم...
اون جان تازه ای به روح خسته ی من بخشید
و قلبم ضربان میزد
و خونم جریان پیدا میکرد.
همیشه از راه دور همراهم بود و قاصدکی که
خبر ازش میورد
به قول مهراد هیدن؛
اورد برام خبر یه قاصدک
نزدیکمی با اینکه خیلی دوره فاصلت!
داستانش هنوز تو ذهنم زندس
با اینکه خیلی کوتاه بود ولی عین قلبم
تا نفس های آخر، در وجودش نقش بسته
نمیدونم تا چه حدی تونستم اشاره ی مستقیمی
به ریز و بم زندگیم نکنم
فقط تونستم اتفاقاتی که در طی یه سال از سر
گذروندم رو تشبیه کنم
تصادف اتفاقات، آدما
دکتر و پرستار، خونواده و دوستان
بیمارستان، خونه این دنیا
پروانه، شخص نجات دهنده
با تشکر از عوامل پشت صحنه😂
که تونستند یه قابی از زندگیم رو به تصویر بکشن
از ذهن مریضم به خاطر اورثینک بودنش،
کمال تشکر رو دارم
و همچنین تو 21 عزیزم
از تو ممنونم که قوی موندی ، صبور و استوار
دلم نمیاد باهات خداحافظی کنم اما تقدیر این
چنین است...
22 عزیزم از تو خواستارام که ورق تازه ای
از زندگیم بزنی که سال بعد اگر زنده موندم
بنویسم همچی از 22 سالگی شروع شد.
خب؟!
من بهت خیلی امیدوارم
مرسی بابت وجودت فری جان
تولدت مبارک من:)
815
"فاضرب بيدك اليمنى على قلبك وقل له… أثبت،فإن ما شاء الله كان وما لم يشأ لم يكن."
«با دستِ راستت روی قلبت بزن و بهش بگو؛ آروم باش، چیزی که خدا میخواد شده و چیزی که خدا نخواد نمیشه!»
