Clair de lune
Відкрити в Telegram
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
Показати більшеІран154 913Категорія не вказана
202
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
شهیار قنبری اصلاً الگوی قابل پیشبینیای در جواب دادن پیامها نداره. یکی متن شعرش رو کامنت میکنه مینویسه رو غزلا، ریپلای میده "درود. : رو غزل ها." بعد اونوقت در جواب یکی دیگه که براش نوشته حتم دارم فرهاد ما رو میبینه و روحش از این کار شاد میشه گفته مرسی کیومرث جان. :))))))) با این که ترانه از خودشه. :)))) فرهاد چرا شاد میشه از این که شاعر ترانهی خودش رو خونده و و گذاشته رو فیلمهایی که "خودش" طی سالهای کودکیش گرفته یا ازش ضبط شده؟ :))))
حیف. من با اون temperamentای که معمولاً داره و فکر این که الان یک جواب تند بهش داده ریپلای یوتوبش رو باز کردم. فکر کردم الان مینویسه درود ! سپاس از ناسپاسی شما دوست عزیز .متن ترانه متعلق به خود بنده ست. ترانه ی کودکانه ، کو د کانه !!!! نه بوی عیدی و نه اسم های دیگر ، کاش یک بار برای همیشه نام شاعر و ترانه هایی که می شنوید را حفظ کنید . امروز زادروز اَلبر کمو -
- هوای آلوده چی میشه؟ ((:
- هوای آلوده اونجا تعریف نشده. آسمون انقدر آبی و تمیزه انگار واقعی نیست. در صورتی که چرا.
- از این به بعد اینجا برف و بارون تعریف نشده.
- از این به بعد نه، اینجا از هشتاد و پنج به بعد فکر میکنم برف و بارون تعریف نشده. از الان به بعد نیست.
اینم چون امروز عصر دوتایی داشتیم زمزمهش میکردیم. من کمی ازش رو زیر لب خوندم و تو ادامه دادی، خوب کاری کردی. بقیهش رو بلد نبودم. دوستت دارم.
که کاش بارون بیاد.
ترانهسرا: محمدعلی رضازاده
سهتار: نیما هاشمپناه
کمانچه: نگین محمدی
۱. هر پاییز، یک دور طاهر قریشی. این رسم من از سیزده سالگی تا الانه. سالی نیست که از مهر تا آذر یک بار پرتقال من رو نشنوم. هر دفعه یک جور. یه آهنگ ازش هست که دلم نمیآد بذارم اینجا. دلم رو میشکونه. وقتی میگه "من و تو که همزبونیم؛ قصهی همو میدونیم." یادمه یک بار به مائده گفتم اگر کسی قرار بود آهنگی برای کتابهای عباس معروفی بخونه اون طاهر قریشی بود.
۲. چند وقت پیش میخواستم به یکی از همکلاسیهام بگم کتاب موردعلاقهم ازش چیه و اسمش رو یادم نمیاومد. اما اون روز صبح که عجله داشتم پیکر فرهاد رو برداشتم که تو راه دوباره بخونم. همیشه برام سخته. همیشه برام سخته که بهش برگردم. اون روز تو مترو چند بار از خودم پرسیدم مطمئنی میخوای الان بخونیش؟ یادمه جزو محدود کتابهایی بود که به طور معجزهآسایی با حال اون روزهایی که میخوندمش یکی شده بود.
۳. رشت خریدمش. از یک کتابفروشی قدیمی کوچولو، نزدیک شهرداری. وقتی آهو از یه کتابفروشی برام عکس فرستاد یه لحظه فکر کردم شاید همونجاست. یادتونه دو سال پیش پنج نفری چند دقیقه بیخیال از غم و غصه وسط شهرداری چای آلبالو خوردیم؟ من نمیدونم اون موقع کی غمگین بود.
۴. تو آخرین کوهی که رفتیم، روزی که میخواست نوزده سالم بشه و هنوز نشده بود؛ یه فال از پیدیاف کتاب گرفتم. به طرز عجیبی با حالمون میخوند. نشونت دادم. ما رسيده بودیم به جایی که هدف بود، بالاخره یک چيزی فتح کرده بودیم. قلبم یک جوری شد. خوب یادمه. الان هر بار که میخوام یک صفحه ازش رو باز کنم یک چیزی تو وجودم فرو میریزه. یاد همون روز میفتم. فکر میکنم چقدر این خطها با زندگیم گره خورده بود. من که نیستم. من که نبودم.
۵. الان هم یک آهنگ پلی شد که وقتی پونزده سالم بود تو یک جای سبزی که آفتابگردون و آفتاب قشنگ داشت راه رفتم و گوش دادم. قسمتی از اون سفر، که خیلی هم برام دورهی مهمی بود، یک جورهایی الکی به این آهنگ مربوط شد.
۶. تو یک کانالی خونده بودم Renee یک اسم فرانسویه. کمکم داشتم بیشتر عاشق کلمات میشدم. الان آفتابگردونی که میخرم کمرنگتره، چون خورشید مستقیمی نیست که بتابه روش. و عشقی که احساس میکنم منفعلتر، شاید.
Just walk away Renee.
دیشب هم میتونستم این کار رو بکنم. :((
I hate it when people mess with my plans. You creatures fuck everything up. I hope you burn in hell and never come back. I hope no one even bothers to step on your ashes after you're dead. whatever.
در روزهای عادی هیچوقت پرده رو نمیکشم پایین. حتی اگه خیلی سرد باشه. هر طور شده خودمو گرم میکنم ولی اوضاع رو طوری تنظیم میکنم که روشنی رو حتی شده از پشت یک حفاظ و از فاصله ببینم. اما تازگیها، در این دو سه هفتهی اخیر، آخر هفتهها پرده رو پایین میدم. میذارم نوری که صبح قراره برسه رو کامل از دست بدم. خوب میدونم این تنها دو روزیه که میتونم همچین چیزی رو afford کنم. خواب موندن رو، حتی یک لحظه با خورشید چشم تو چشم نشدن رو. چهارشنبه شب و پنجشنبه شب. شبهایی که با خیال راحت سر رو بالش میذارم؛ به فردا کار ندارم، به امشب بدهکارم. آسودگی رو. سکون رو.
اتوبوس بغل یه اتوبوس دیگه نگه داشته میگه بیا بریم شمال. :))) بعد دارن لایف آپدیت به هم میدن تو مسیر.
سیاه چشم من
سیاه چشم من؛
کنون که آن کبوتر سپید ز بامِ خانهها گریخته
تو که هنوز شرنگِ تیرهگی به کام چشم کودکانهات نریخته
رها کن این خموده خواب را
نگاه کن آفتاب را
که تا اگر چو من شدی کسی که با دو چشم باز کور بودهاست
و در کنار استوا از آفتاب دور بودهاست
در آن زمان که زور سپیدِ چشم باور تو را سیاه میکند
تو را تباه میکند…
اگرچه حق از آنِ زور بودهاست
به خاطر آوری که نور بودهاست
- محمد ابراهیم جعفری
