𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Відкрити в Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Показати більше1 368
Підписники
-124 години
-67 днів
-3030 днів
Архів дописів
1 368
امروز صبح اتفاقی موسیقی لهستانی Dwa serduszka رو درحالی که پلی لیستم رو
حالت شافل بود شنیدم که تا امروز نشنیده
بودم. چقدر آهنگ های قشنگ در دنیا وجود
داشت که نشنیده بودم. چه چهره های زیبایی
از کنارم گذر کردن که ندیدم؛ چقدر رویا های
عجیبی دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم،
هرگز به یاد نیاوردم، بویی آشنا دلم رو چنگ
میزنه که هرگز نمیدونم متعلق به چه کسی بوده.
1 368
به نظرمیاد شروع کنی به سفر کردن و
بازگشت به خودت میشه بخش ضروری
از این سفر. انگار که از فرسودگی زندگی
شهری همه چیز رو رها میکنی و میخوای
بری جای جدیدی رو ببینی ، منظره جدیدی
رو کشف کنی برمیگردی به جایی که شاید
هرسال به همونجا برمیگردی، جا جای جدید
و خاصی نیست؛ مکان همون مکانه، آدمها
همون آدما ولی هردفعه یه چیزی متفاوته
انگار که همیشه وقتی داری کوله پشتیت رو
میبندی کل غم هات، دغدغههات، سردرگمی
هات رو هم میریزی و بعد راهی میشی.
چجوری بگم انگار خودت رو برای دیدار
آماده میکنی دیدار با کسی که توی اون
سفر دوباره به زندگی برمیگردونیش، انگار
که مقصود از سفر باید همین باشه اینکه تو
با ریشههای از یاد رفته خودت، تو برنمیگردی
که کسی یا جایی رو ببینی بلکه برمیگردی
که قدرت بگیری از خودی که سفر نمیکرد
و سکونش مثل یه درخت ساکن توی باد
شاخ و برگش رو به هرطرف میکشون و از
جا درنمیومد. بعد از اینهمه سال باد برام خبر
از تازگی میاره و دور تنم میپیچه و بهم
خوشآمد میگه و من آزادانه اختیارم رو در
دستش قرار میدم این همون باد چند سال
پیشه و حالا اومده و میگه دلش برام تنگ
شده برای اونهمه کنجکاوی و احساس
سرزندگی که با قدم ها و دویدنم جاری بود.
منم ، من هم دلم تنگ شده بود برای سفر
برای بازگشت.
1 368
از داستانهای رومنس اونجایی رو دوست
دارم که طرف غرورش رو زیرپاش میذاره،
اونجا که همهی دنیا میگن نمیشه ولی اون
دست برنمیداره، اونجایی که میدونن همه
چیزمحتمله شکستن قلبشون، ازبین رفتن
اعتماد شون، بیخوابی های شبانه و بیقراری
اما با همهي اینها بازهم همه شجاعتشون
روجمع میکنن تا برای فرد موردنظرشون
خرجش کنن. شهامت به زبون آوردن و
نشون دادنش رو به دست میارن. همهی
وسایلشون و زندگیشون رو جمع میکنن
تا برن برای دیدن اونی که باید، دویدنها،
اسمی رو داد زدن،همه و همه اینا فقط
برای اینکه چند لحظه همه اون چیزی که
باید رو نشون داد. و شاید دوست داشتن
چیزی جز شجاعت نیست!
1 368
هیچی مثل صدای پرنده تو جنگل و باد میون
بارون نمیتونه نشونت بده که دنیا چقدر بزرگ
تر و زندهتر از جمجمه کوچیک توئه که وقتی
زیر یه درخت بشینی میفهمی چقدر تمام
فکرهایی که قبلا وقت قدم زدنات روی
آسفالت سیاه دور سرت چرخ میزد دود شدن
رفتن هوا، همه ترسها، حسرت ها، پشیمونی
ها ، تمام چیزایی که اینهمه مدت تو سرت
نگهشون داشتی و بزرگشون کردی، انگار که
اصلا به حساب نمیان، انگار که تاوانی که باید
میدادی رو دادی و راهی رو که باید میدویدی
رو دویدی، اشکی که باید میریختی رو
ریختی، هرآنچه که باید رو از سر گذروندی
و حالا هم اینجایی زیر این درخت، تازه
میفهمی چقدر دور بودی، دور بودی و اینهمه
مدت این بیرون بارون روی برگها میباریده
و پرنده ها زندگیشون رو میکردن.
1 368
با تمام هستی گمشدهام برای رسیدن به جایی
که نیست؛ در جستجوی مسیری ام که نیست
معلق میان هیچ و همهچیز.
1 368
راستش من خیلی به معنای فرار فکرمیکنم
اما فرارکردن رو دوست ندارم؛ به جاش
سکوت و کنارهگیری از دنیا رو پیش میگیرم.
برنامهها رو پاک میکنم دسترسیم رو کم
میکنم، کمتر با کسی حرف میزنم، آشنایی با
آدمهای جدید رو به تعویق میندازم، چیزایی
که دوست دارم رو بیشتر انجام میدم،
ساعتها کتاب میخونم، آهنگای جدید پیدا
میکنم، تمام فکرم رو روی کاغذ پیاده میکنم و
مکالمه ای رو شکل میدم که بعدها فکرمیکنم
برای نزدیکانم گفتم، این دوره همیشه خیلی
سرگردونم ولی در عین حال آروم! انگار دنیا
خالی از آدمها شده و حالا منم و زندگی و
واقعیاتی که باید باهاشون کنار اومد اما این
گوشه دنیای خودم رو میسازم و دلم نمیخواد
با هیچکس راجع بهش حرف بزنم؛ انگار که به
معبدی رفته باشم و همه ارتباطم با دنیا رو
قطع کرده باشم و شروع به گوشه نشینی
کرده باشم. راستش این زمان سخت میگذره
اما هردفعه تعجب میکنم که ابعاد روحی آدم
چقدر گسترده میتونه باشه که همیشه یک
بخشی از خودت رو کشف میکنی که هرگز
از وجودش خبر نداشتی بعد دقیق میشی، به
صدای باد که از درز درمیاد، جابهجایی برگا
موقعی که آفتاب میتابه و رقص نور روی
زمین، به راه رفتن آدمها و واکنششون به بازی
دوتا بچه گربه. راستش فکرنمیکنم آدمهای
زیادی به اینکه چقدر از خودشون دورن و با
خودشون غریبه ن اهمیت بدن، ولی این مهمه
که ببینی از کی انقدر با خودت غریبه شدی
که دیگه رقص موهات تو باد، صدای گنجشکا
صبح زود وقتی باد خنک می وزه دیگه
خوشحالت نکرد.
