uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

Відкрити в Telegram

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

Показати більше
1 365
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-2430 днів
Архів дописів
3.29 KB

امشب وقتی دیگه گریم نگرفت فهمیدم.

موسیقی در گوش‌هایم پخش می‌شود،دراز می‌کشم دنیا دور سرم می‌چرخد،دختر همسایه که با تلفنش حرف می‌زند بلند بلند می‌خندد،گوش می‌دهم دنیای من خالیست،از بیرون دست پر به نظر می‌رسم اما از اینجایی که من ایستاده ام تمام من را پوچی فرا گرفته‌ست،به دختر حسودی‌ام میشود و با خود میگویم: یعنی به چی میخنده؟مگه هنوز هم چیز خنده‌داری وجود داره؟؛ به نظرم عجیب می‌رسد اگر شادی وجود دارد چرا من مدتیست آن را نچشیده ام!!پس چرا خنده‌ام نمی‌گیرد!گویی مشکل از من است.هرروز به خود قول می‌دهم هیچ خبری را نخوانم،ولی بازهم روزگار در کاسه‌ام می‌گذارد، پستی،آدمی،صدایی همیشه چیزی هست که تورا مطلع کند حتی اگر خودت نخواهی،چیزی هست که به یادت بیندازد که از بد روزگار تو دقیقا در جایی از جهان افتاده‌ای که هیچ چیز خوب پیش نمی‌رود. برخی اوقات خسته می‌شوم مثل امروز، سرجمع دو یا سه کلام با دیگران حرف می‌زنم،خسته می‌شوم، به اتاقم برمی‌گردم می‌آیم فیلم ببینم،نمی‌توانم همه چیز را خاموش میکنم،دراز می‌کشم به سقف خیره می‌شوم،یادم می‌آید که مدتهاست با آدم‌های اطرافم صحبت نمی‌کنم راستش دست خودم نیست گویا رشته کلامم را بریده باشند،دیگر نمیدانم چه بگویم. خسته ام از گفتن، گفتن چه فایده وقتی دردی که داری بی‌درمان است!هر روز بلند می‌شوم و نمیدانم که با خشم فرو خورده خود چه کنم!مثل بمبی گوشه ای افتاده‌ام آخر روزی منفجر خواهم شد و ترکش‌ هایم را به همه جا پرت خواهم کرد.هرروز را میگذرانم و زیرلب میگویم:بسه دیگه خودت تموم شو.

The scariest thing about distance is that you don’t know whether they’ll miss you or forget you.

Repost from موومان
میشه بپرسم چرا تظاهر به چیزی که نیستی میکنی وقتی خود واقعیت از آدمی که ساختی خیلی قشنگتره؟!

از صحبت کردن و انتقال مفاهیم به آدم‌ها عاجزم.

Repost from ahimé.
تا الان که فرای توانایی آدمی بوده، پاییز درستش می‌کنه دیگه؟

اما رنگین کمان نوید داده است که می‌آید.

حوالی خواب‌های ما سال پر بارانی بود.

"The story can resume. I will return. Find you, love you, marry you and live without shame." -Robbie Turner, "Atonement"

حالا جایی در بیست و دو سالگی که به آن فکر میکنم وقتی از دور به آن نگاه میکنم ما در میانه آن جاعل حق وزحقل باطل پا به این دنیا گذاشتیم. جایی که می‌گفتند بیست سالی میشود که دیو رفته است و فرشته آمده است،باطل از میان برداشته شده‌است و حال حق جایش را گرفته‌است. حال چند سالی بود برای اینکه به بهشت هدایت شویم در همه جا زیر نظر بودیم در خیابان ها، مدارس،مناطق گردشگری،کوچه و خیابان و حتی در اتاق های خودمان زمانی که در اتاق را میبستیم و روی سجاده پهن شده می‌نشستیم و زیر لب به خدای خود به غُر می‌زدیم و خدا خدا میکردیم که مبادا یک نفر وارد شود و خلوت دروغینمان را تماشا کند.به نه سالگی که رسیدیم دنیا رویش را برگرداند و حال باید چیزی به اسم روسری سر میکردیم و مثل مادرانمان زنانی بالغ و با عفت به نظر می‌رسیدیم ، در مدرسه هر روز چک می‌شدیم که مبادا با زیر ابرو های مرتب،ناخن های بلند،بوی اسپری و رسیدگی به خود، دیگر دختران را از صراط مستقیم دور کنیم،دیگر دوران خوشی سر آمده بود. با زیر نظر گرفتن مدام و تربیت چکشی مو لای درز نرو قرار بود جوری بار بیاییم تا شک نکنیم دنیا خیلی جای حساب و کتاب داریست،حق آمده بود باطل رفته بود و به همه ثابت شده بود که نتیجه هر بدی قطعا بدیست و هر خوبی پاداش درخوری دارد و این خوبیست که می‌ماند.سال ها تجربه کردیم و تنبیه شدیم که بفهمیم هر کاری که حوصله مان را سر می‌برد خوب است و هرکار که کیف دهد و حال آدم را جا بیاورد بد است.البته فقط برای ما حتی اگر در خلوت خود انجامش دهی و هیچکس هم پشت در اتاق نباشد تا قافل گیرت کند،باز یک خدای همیشه خشمگین و عصبی با شلاق نشسته بالای همه جا و همه چیز را خواهد دید که مثلا یواشکی به جای نماز خواندن تلویزیون را روشن کرده ایم و با صدایی که به اندازه ویز ویز زنبور به گوش خودمان می‌رسید سی‌دیه کارتون را پلی کرده ایم و با شوق منتظریم ببینیم که دخترک قدرت جادویی اش را به دست می‌آورد یا نه! آخر هم نفهمیدیم این چند دقیقه ذوقی که در دل داشتیم به جای نماز در آن بالا در دم و دستگاه خدا چه بالایی را پایین کشیده که خداوند را سر خشم بیاورد که بخواهد گوشمالی مان بدهد. بله ما باور کردیم ، باور کردیم و تمام عمر سعی کردیم که آدم های خوبی باشیم و حق را ناحق نکنیم و چشممان را روی کارهای قند توی دل آبکن بستیم یا جوری باعذاب وجدان انجامشان دادیم تا زهرمان شود. اما باز حساب هایمان جور در نیامد. گذشت و گذشت تا زندگی گاهی جوری رویمان شمشیر کشید و خونمان را ریخت و امانمان نداد تا بپرسیم:چه خبره بابا مگه من چیکار کردم؟! مثلا بیست و دو ساله باشی و با برادرت برای تفریح به خانه اقوام در تهران آمده باشی،با کلی ذوق و لباسی مأمور پسند بیرون روی و همین که پایت را از در مترو بیرون میگذاری به خاطر اینکه از نظر عده‌ای پوششت مورد پسند نبوده ،کشمکشی رخ دهد و سرت ضربه‌ای ببیند،بازداشتت کنند و ندانی که دقایقی دیگر مرگ در خانه ات را می‌زند. و در لحظه آخر انقدر سرت پر از خون شده باشد که نتوانی فکر کنی آخر مگر ما چه کار کردیم؟چه خونی ریخته بودیم؟چه جنایتی کرده بودیم که شایسته چنین انتقام سختی بودیم؟فقط بخاطر آنکه به جای نماز خواندن کارتون دیدیم!یا که نخواستیم اول صبحی سر صف خوش رقصی کنیم و برای مرگ این و آن صدایمان را روی سرمان بیندازیم.یا اینکه در گوش هم به مدیرمان گفتیم ارواح مطهره و هِر هِر خندیدیم؟ما که مال کسی را نخورده بودیم،حقی را ضایع نکرده بودیم،رودی را نخشکانده بودیم. هرچه فکر میکنم بدی های ما آنقدری نبود که خون تمام این سالها و آنچه برما گذشت به دلمان شود. مگر اینکه کسی از ما پشت در اتاقش به جای کارتون دیدن و قِرِ ریز کار دیگری کرده باشد کاری خیلی بد که حال دنیا دارد تاوانش را از ما می‌گیرد.

فک کنم نخِ قرمز سرنوشت مارو به فیلم و کتاب ها بستن!

Repost from Kim ice cream
دلم میخواد بنویسم، اما کلمات همراهی نمی‌کنن و احساساتم تقریبا خاموشن.

در زندگی خیلی چیزها بستگی دارد به این که در کودکی چه کسی موقع خوردن صبحانه پشت دستت زده؛ این خیلی مهم است. شخصی که وقتی چهار سال داشتی، سر میز صبحانه به خاطر شیطنت کشیده‌ای به صورتت زده، همان کسی است که بعدها اولین کتاب را روی میز کنار تخت‌خوابت گذاشته یا به مناسبت عید کریسمس به تو هدیه داده است. همین کتاب‌ها شخصیت ما را شکل می‌دادند. در مورد من که چنین بود. به خصوص کتاب‌هایی که در دوران کودکی و نوجوانی خواندم، مرا به این صورتی که هستم در آوردند.کریستوف کیشلوفسکی

خیلی‌ها نورشون تاریکیه

از لحاظ روحی نیاز دارم زودتر پاییز بشه.

” خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند دنیا چیزی به آن‌ها بدهکار است و بقیه را مقصر انتخاب‌های نادرستشان در زندگی قلمداد می‌کنند. “ - سنگ کاغذ قیچی

باید چیزای جدید رو امتحان کنی، با آدمای جدید آشنا شی،تجربه های جدید به دست بیاری؛ در آخر یادت باشه زندگی خیلی کوتاهه و اگه دست نگه نداری تا یه نگاهی به دور و برت بندازی از دستش میدی.

Repost from petrichor
متنفرم وقتی یه کتاب رو تموم می‌کنم؛ انگار باید تا ابد با اون شخصیت‌ها خداحافظی کنم. با اون دایره گرم و صمیمیشون و شخصیت‌هاشون که مدت‌ها بود مثل دوستام شده بودن. انگار داری ترکشون می‌کنی و میری و دیگه هیچوقت نمی‌تونی چیزی دقیقا مثل اون رو تجربه کنی.