uk
Feedback
شعرِ خونبارِ من

شعرِ خونبارِ من

Відкрити в Telegram

#شعر_خونبار_من، ای باد، بدان یار رسان که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم حافظ زیر نظر: @mo_shaere

Показати більше
1 327
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
+530 днів
Архів дописів
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی سر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی که به پاکی‌اش نرُفتی و به سختی‌اش نبستی به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی تو که ترک سر نگفتی ز پی‌اش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی #فروغی_بسطامی

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق... حالی داشت بی‌خیال زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت با اشارات نظر آرامش دنیای هم بودیم نامه‌‌هامان گرچه گاهی از غم دوری ملالی داشت در پناه گیسوانش دستمان بر گردن هم بود خلوت ما در هجوم برف و باران چتر و شالی داشت عشق حافظ بود و با شاخ نباتش زندگی می‌کرد شعر با قند لب و چشم سیاهش خط و خالی داشت شب که می‌آمد به خوابم گود می‌افتاد آغوشم ماه من بر گونه‌هایش وقتی که می‌خندید "چال‌"ی داشت گوشه‌ای تا صبح حال منزوی را بغض می‌کردیم بی‌هوا باران که می‌آمد برایم دستمالی داشت زندگی می‌گفت باید زیست باید زیست اما آه... آخرین آغوشمان در باد بغضی داشت حالی داشت! #اصغر_معاذی

یقین دِرُم اثر امشو به های های مو نیست که یار مسته و گوشِش بگریه‌های مو نیست خدا خدا چه ثِمَر ای موذنا کامشو خدا خدای شمایه خدا خدای مو نیست نمود خو‌نمه پامال و خونبها مه نداد زدم چو بر دَمَنش دست‌، گفت پای مو نیست بریز خونمه با دست نازِنین خودت چره که بِیتر ازی هیچه خونبهای مو نیست بهار اگر شوِ صدبار بمیرُم از غم دوست بجرم عشق و محبت‌، هنوز جزای مو نیست #ملک_الشعرا_بهار

این روزها به هرچه گذشتم کبود بود هر سایه‌ای که دست تکان داد، دود بود این روزها ادامه‌ی نان و پنیر و چای اخبار منفجر شده‌‌ی صبح زود بود جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست محبوب من چقدر جهان بی‌وجود بود! ما همچنان به سایه‌ای از عشق دلخوشیم عشقی که زخم و زندگی‌اش تار و پود بود پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید ساعت برای با تو نشستن حسود بود دنیا نخواست؟ یا من و تو کم گذاشتیم؟ با من بگو قرار من این‌ها نبود! بود؟! #عبدالجبار_کاکایی

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی‌ ام حتی اگر به دیده‌ی رؤیا ببینی‌ ام من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینی‌ ام شاعر شنیدنی‌ست ولی میل ، میل توست آماده ای که بشنوی ام یا ببینی‌ ام این واژه ها صراحت تنهایی من اند با این همه مخواه که تنها ببینی‌ ام مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی بی خویش در سماع غزل ها ببینی‌ ام یک قطره ام و گاه چنان موج می‌ زنم در خود که ناگزیری دریا ببینی‌ ام شب های شعر خوانی من بی‌فروغ نیست اما تو با چراغ بیا تا ببینی‌ ام .. #محمدعلی_بهمنی

مگر نسیم سحر بوی یار من دارد که راحت دل امیدوار من دارد به پای سرو درافتاده‌اند لاله و گل مگر شمایل قد نگار من دارد نشان راه سلامت ز من مپرس که عشق زمام خاطر بی‌اختیار من دارد گلا و تازه بهارا تویی که عارض تو طراوت گل و بوی بهار من دارد دگر سر من و بالین عافیت هیهات بدین هوس که سر خاکسار من دارد به هرزه در سر او روزگار کردم و او فراغت از من و از روزگار من دارد مگر به درد دلی بازمانده‌ام یا رب کدام دامن همت غبار من دارد به زیربارتو سعدی چو خر به گل درماند دلت نسوخت که بیچاره بار من دارد

ای با عدوی ما گذرنده ز کوی ما ای ماهروی شرم نداری ز روی ما؟ نامم نهاده بودی بدخوی جنگجوی با هر کسی همی گله کردی ز خوی ما جستی و یافتی دگری بر مراد دل رستی ز خوی ناخوش و از گفتگوی ما اکنون به جوی اوست روان آب عاشقی آن روز شد که آب گذشتی به جوی ما گویند سردتر بود آب از سبوی نو گرم است آب ما که کهن شد سبوی ما اکنون یکی به کام دل خویش یافتی چندین به خیر خیر چه گردی به کوی ما؟ #منوچهری

نمی‌دونم چند ساعت در محل کار گریه کردم‌. بی‌وقفه‌. از سوزش چشم به خوبی نمی‌تونم تایپ کنم‌. در پاسخ به پرسش: «چی شده؟» هق زدم و این نیم‌بیت رو توی دلم خوندم. ذوق تمکین در دل آشوب‌گستر سوختیم مرهم کافور در زخم سمندر سوختیم از خس و خاشاک تن برق محبت عار داشت جمله دل گشتیم و در سودای دلبر سوختیم اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت آب بر آتش فشاندیم و مکرَّر سوختیم تیرگی می‌جوشد از غم‌خانه‌ی افلاک و ما شمع بزم خویش را در بزم صرصر سوختیم داغ سودا خالی از اظهار آشوبی نبود کوکب خود را به‌‌جای داغ بر سر سوختیم «طالب» از دریافشانی لحظه‌ای باز آی ایست خانمان دیده را زین آتش تر سوختیم #طالب_آملی

ما شمع دل به محفل سودا بسوختیم بر عضو عضو داغ تمنا بسوختیم ما را دل از وصیت پروانه سر نتافت گشتیم گرد سوختگان تا بسوختیم بستیم دل به عشق و سراپای درگرفت یک‌جا زدیم آتش و صد جا بسوختیم از آه ما رسید حرارت به‌کوه قاف زین شعله آشیانه‌ی عنقا بسوختیم زین نه کتابخانه یکی صفحه‌ی عذار کردیم انتخاب و دگرها بسوختیم تا کی بود نشیمن ما این جهان پست؟ از اشتیاق عالم بالا بسوختیم مارا چو سینه تاب نهان‌سوختن نبود خود را به شعله‌ای زده، رسوا بسوختیم هرگز گلی سراغ شبستان ما نکرد حیف از چراغ عمر که تنها بسوختیم «طالب» لباس خامی ما بر بدن بسوخت با آن‌که هم‌چو شمع سراپا بسوختیم #طالب_آملی

سوختم در آتش سودای خویش ساختم با سوزِ جانْ فرسای خویش بال و پر درباختم پروانه‌وار در هوایِ یار بی‌پروای خویش من به راه عشق،رسوای دلم دل نه رسوای تو شد رسوای خویش بس که از حد شد هجوم ِگریه ام گوش بگرفتم ز های‌هایِ خویش در فراق او تراوش‌های داغ دارَدَم شرمنده از اعضای خویش بس که دست و پا زدم در راه دوست گاه بوسم دست خود،گَه پای خویش «طالب» آسایش نمی‌بینم به خواب در زمانِ چشمِ طوفان‌زای خویش #طالب_آملی

Repost from به قول غزل
شعرخوانی شاعر خوش‌ذوق و دوست عزیزم #محمد_عزیزی رو بشنوید و در کانالی که آیدیش رو این پایین قرار دادم، به این شعر رای بدید. به سقف خیره شدن‌های قبل خواب بس است بخواب! فکر و خیالات بی‌حساب بس است مرا به عالم و آدم چه کار تا «غم» هست اگر منم که مرا این رفیق ناب بس است سکوت پاسخ اظهار عشق من به تو بود مرا که اهل سخن هستم این جواب بس است پی تو بودنم و دورتر شدن تا کی؟ دویدن و نرسیدن به این سراب بس است میان برزخ وصل و فراق مگذارم بیا و یکسره کن کار را عذاب بس است @mohammadaziiiiziiii

خار در جيبِ گلستان فِكَنَد گلخن ما دسته بر نغمه‌ی داوود زند شيون ما ما ملامت‌زدگان آفتِ محصول خوديم خوشه‌چين برق به دامن برد از خرمن ما تعزيت خانه‌ی ما منتِ نوري نكشد فارغ از پرتو خورشيد بُوَد روزنِ ما دفع يک مو الم از پيكرِ ما ممكن نيست مانع تيزنگاهی نشود جوشن ما كثرتِ ضعف به حدی‌ست كه نتوانْ فهميد تن ما را ز یکی رشته‌ی پيراهن ما عشق در پيكرِ ما قوتِ آهي نگذاشت گو سبك ساز دلِ خويش كنون دشمن ما طالب از رهزن خورشيد مجو جلوه‌ی نور نظر انداز به درگاهِ دلِ روشن ما #طالب_آملی

باز آی دلبرا که دلم بی‌قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست جز باده‌ای که در قدح غمگسار توست ساقی به دست باش که این مست می پرست چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست هر سوی موج فتنه گرفته‌ست و زین میان آسایشی که هست مرا در کنار توست سیری مباد سوخته‌ی تشنه کام را تا جرعه نوش چشمه‌ی شیرین گوار توست بی‌چاره دل که غارت عشقش به باد داد ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست ای سایه صبر کن که برآید به کام دل آن آرزو که در دل امیدوار توست #هوشنگ_ابتهاج

ما شمع دل به محفل سودا بسوختیم بر عضو عضو داغ تمنا بسوختیم ما را دل از وصیت پروانه سر نتافت گشتیم گرد سوختگان تا بسوختیم بستیم دل به عشق و سراپای درگرفت یک‌جا زدیم آتش و صد جا بسوختیم از آه ما رسید حرارت به‌کوه قاف زین شعله آشیانه‌ی عنقا بسوختیم زین نه کتابخانه یکی صفحه‌ی عذار کردیم انتخاب و دگرها بسوختیم تا کی بود نشیمن ما این جهان پست؟ از اشتیاق عالم بالا بسوختیم مارا چو سینه تاب نهان‌سوختن نبود خود را به شعله‌ای زده، رسوا بسوختیم هرگز گلی سراغ شبستان ما نکرد حیف از چراغ عمر که تنها بسوختیم «طالب» لباس خامی ما بر بدن بسوخت با آن‌که هم‌چو شمع سراپا بسوختیم #طالب_آملی

امید ِ رفته به کوی توام چو از سفر آید به هر قدم که رود، حسرتیش بر اثر آید به وعده‌ای زتو خرسند گشت خاطر و ترسم که روز مرگ من از روز وعده پیشتر آید من و زیارت ِ کویی که پای دیده به راهش اگر به سنگ بر آید، به سنگ ِ سُرمه بر آید نگاه، خشک ْلب آمد برون، ز دجله‌ی چشمم چو ماهی‌ای که ز سر چشمه‌ی سراب بر آید #طالب_آملی

شب که بی‌تابانه بر قلب سپاهی ریختیم چرخ را کشتیم، یعنی خون داهی ریختیم بزم گردون چون چراغ بخت ما بی‌نور بود مومِ دل بگداختیم و شمع آهی ریختیم شرم‌ داریم از سرشک خشک بر مژگان خویش کآن گل پژمرده را بر خاکِ راهی ریختیم دوش بر فرق عزاداران خاک از بادِ آه کهکشان چرخ را چون مشت کاهی ریختیم بود مژگان خشک لب کردیم پیرایش ز اشک برقی افشردیم و در کامِ گیاهی ریختیم صد چو "طالب" غمزهٔ او کشت و یک‌بار از لبش سر نزد کافسوس خونِ بی‌گناهی ریختیم #طالب_آملی

ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم گفتی به رنگ من گلی هرگز نبیند بلبلی آری نکو گفتی ولی ما نیز هم بد نیستیم تا چند گویی ما و بس کوته کن ای رعنا و بس نه خود تویی زیبا و بس ما نیز هم بد نیستیم ای شاهد هر مجلسی و آرام جان هر کسی گر دوستان داری بسی ما نیز هم بد نیستیم گفتی که چون من در زمی دیگر نباشد آدمی ای جان لطف و مردمی ما نیز هم بد نیستیم گر گلشن خوش بو تویی ور بلبل خوشگو تویی ور در جهان نیکو تویی ما نیز هم بد نیستیم گویی چه شد کان سروبن با ما نمی‌گوید سخن گو بی‌وفایی پر مکن ما نیز هم بد نیستیم گر تو به حسن افسانه‌ای یا گوهر یک دانه‌ای از ما چرا بیگانه‌ای ما نیز هم بد نیستیم ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم گفتم تو ما را دیده‌ای وز حال ما پرسیده‌ای پس چون ز ما رنجیده‌ای؟ ما نیز هم بد نیستیم گفتی به از من در چگل صورت نبندد آب و گل ای سست مهر سخت دل ما نیز هم بد نیستیم سعدی گر آن زیباقرین بگزید بر ما همنشین گو هر که خواهی برگزین ما نیز هم بد نیستیم #سعدی

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش #حافظ

ما شمع دل به محفل سودا بسوختیم بر عضو عضو داغ تمنا بسوختیم ما را دل از وصیت پروانه سر نتافت گشتیم گرد سوختگان تا بسوختیم بستیم دل به عشق و سراپای درگرفت یک‌جا زدیم آتش و صد جا بسوختیم از آه ما رسید حرارت به‌کوه قاف زین شعله آشیانه‌ی عنقا بسوختیم زین نه کتابخانه یکی صفحه‌ی عذار کردیم انتخاب و دگرها بسوختیم تا کی بود نشیمن ما این جهان پست؟ از اشتیاق عالم بالا بسوختیم مارا چو سینه تاب نهان‌سوختن نبود خود را به شعله‌ای زده، رسوا بسوختیم هرگز گلی سراغ شبستان ما نکرد حیف از چراغ عمر که تنها بسوختیم «طالب» لباس خامی ما بر بدن بسوخت با آن‌که هم‌چو شمع سراپا بسوختیم #طالب_آملی

شد باغ از بهار، سفید و سیاه و سرخ مرغانِ شاخسار، سفید و سیاه و سرخ دارم ز گریه در رهِ شوقِ تو دیده‌ای چون ابرِ نوبهار، سفید و سیاه و سرخ صد رنگ موج، جلوه در این بحر می‌کند چون نقشِ پشتِ مار، سفید و سیاه و سرخ گردیده داغِ کهنه و نو جمع در دلم همچون زرِ قمار، سفید و سیاه و سرخ هرگه _سلیم!_ جام ز دشمن گرفت یار گشتم هزاربار سفید و سیاه و سرخ #سلیم_تهرانی توضیحاتی در مورد ردیف بلند

شعرِ خونبارِ من - Статистика та аналітика Telegram каналу @shere_khoon