uk
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Відкрити в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Показати більше
3 293
Підписники
-124 години
+117 днів
+11630 днів
Архів дописів
این‌جا کامل نوشتم.

سلام به روی ماهت. یک سوال (عجیب و رندوم)قدیمی ترین خاطره ای که از کتابها داری چیه ؟

شما خیلی لطف دارید💗

وای خدای من چقدر شما زیبایید. و چه وایب دلنشینی!

سلام💗 @GhostoflibBot

دوست دارم تا پائیز تمام نشده، روی یک نیمکت زیر درخت نارنجی بنشینم و باز 'بلندی‌های بادگیر' رو بخونم.
دوست دارم تا پائیز تمام نشده، روی یک نیمکت زیر درخت نارنجی بنشینم و باز 'بلندی‌های بادگیر' رو بخونم.

پارسال این موقع کلیدر می‌خوندم [ایموجی دلتنگی]

Repost from شهرزاد
جلد هفتم کلیدر هم تمام شد. یکی از موضوعات حائز اهمیت در کلیدر، جایگاه و قدرت زن است. از دامان زنی به نام «بلقیس»، پهلوانانی چون «گل‌محمد»، «خان‌محمد»، «بیگ‌محمد» و دختری « شیرو» نام، متولد می‌شوند. پسرها آزادانه زن می‌ستانند، دو تا دو تا، دخترِ نامبُرد داشته را به زور برای خود می‌کنند، اما وقتی خواهرشان «شیرو» با معشوقه‌اش فرار می‌کند، عاق‌ش می‌کنند. پشتش را خالی می‌کنند. با بریدن گیسوان بلندش بی‌آبرویش می‌کنند. آن وقت هم که بعد از سختی‌های بسیار به خانه رو می‌آورد، برادران حتی با التماس‌های مادر، همو که آن‌ها را زاییده است، پذیرای خواهر نمی‌شوند. شخصیت‌هایی همچو «شیرو»  که سرنوشت‌شان با آوارگی گره خورده در قسمت‌های دیگر قصه هم خلق شده‌اند. از سویی دیگر زنانی هستند همچو «لالا» که چون زیر یوغ مردی نیستند، زبان تند و تیز دارند و آزاد زندگی می‌کنند، بی‌صاحب و آبرو تلقی می‌شوند. در این میان، «دولت آبادی» زنی چون «مارال» را خلق می‌کند؛ «مارال» که ایل را با اسب سیاه یکه‌سوارش که «قره آت» می‌نامندش ترک می‌گوید، با عشق ازدواج می‌کند و درست زمانی که تنها از او انتظار می‌رود شیر بدوشد و بچه بزرگ کند، تفنگ «برنو» بر دوش انداخته و سوار بر «قره‌آت» راه همسر را می‌بندد. نمی‌دانم واکنش مردها چه خواهد بود..

photo content

کاش این تصویر برای حالا بود.

روزها جان می‌کَنی تا انجام کاری به عادت تبدیل شود، آن‌وقت یک سرماخوردی، یک احساس ناراحتی یا عصبانیت یا یک هدف و پروژه‌ی جدید، از راه نرسیده هر چه رشته شده بود را پنبه می‌کنند. زیر پنبه‌ها مدفونم. زندگی‌‌ام رم کرده، مهار آن از دستم خارج شده و چند ساعت یک‌بار هم زمین‌ام می‌زند. فکر کردم حالا که نوشیدن قهوه را کنار گذاشته‌ام و روزها مثل قبل شروع نمی‌شوند، حداقل صبح را با نوشتن شروع کنم؛ باز کردن گره‌های کور کلاف ذهنم چیزی حدود هفت صفحه کاغذ برده است. خارج شدن از محدوده‌ی امن زندگی تنها در نقطه‌ی شروع نیست که مشکل است، تازه پس از ترک آن است که پی می‌بری آن بیرون چه‌قدر تاریک، سرد و ترسناک است. مثل دست بردن داخل یک جعبه‌ی بسته که نمی‌دانی چه چیزی انتظارت را می‌کشد. تا مدت‌ها حس می‌کنی از اصل خودت دور شده‌ای و فرصت برای کارهای گذشته بسیار اندک است. فکر می‌کنم ترس و شک جزئی از مسیر باشند. نمی‌دانم.

ممنونممم💗💗

این اولین ویدیوی شهرزاد عزیزه و امیدوارم بازهم ازش بیشتر ببینم^

🫂ممنونممم

کوتاه‌ترین اولین ویدئوی دنیا آپلود شد. از نظر محتوا خیلی از چیزی که تو ذهنمه فاصله داره که امیدوارم گام به گام بهش برسم. پیشاپیش ممنون که می‌بینین و نظر می‌دین. 💌

You will burn and you will burn out; you will be healed and come back again. The Brothers Karamazov, Fyodor Dostoevsky
+1
You will burn and you will burn out; you will be healed and come back again. The Brothers Karamazov, Fyodor Dostoevsky

چی زنده نگه‌مون می‌داره؟ همین نیم‌ساعت چهل‌دقیقه‌هایی که بین کار فرصت می‌کنیم کتاب بخونیم.