شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 291
Підписники
-124 години
+67 днів
+11530 днів
Архів дописів
3 292
به لطف میم عزیزم به اقیانوس pdfها و در بین اونها به کتاب زبان اصلی Inez دست پیدا کردم.🤍🤍🤍🤍
• وب سایت oceanofpdf
3 292
شهریور از حیث خبرهای ناگواری که به همراه داشته تا مدتها برای من ماه بدیمنی به حساب میآمد. یکی از همین شهریورهای کذایی بود که مادرم بغکرده و هراسان در حالی که در صندلی شاگرد فرورفته بود، برگهی آزمایش پدربزرگم را بلند خواند و همان یک خط گزارش پایین برگهی آزمایش که خبر از سرطانی بدخیم میداد، زورش به تمام زندگی پدربزرگ چربید و تابستان سال بعد دیگر او را نداشتیم.
۱۰ شهریور سال یک هم، در راه برگشت از باشگاه بودم که پیامک داد "عباس معروفی رفت." از تمام دور و بریها با سماجت خواسته بودم پشتبند نام من، نام عباس معروفی باشد که در ذهنشان نقش میبندد و حالا چپ و راست خبر درگذشت بود که از کانالهای تلگرامی فوروارد میشد. کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. در کودکانهترین حالت ممکن یک ویدئومسج هم ظبط کردم که در آن میان هقهق گریه با کلمات مقطعی که فقط خودم متوجه میشوم میگویم این صبح لعنتی دهم شهریور را هرگز فراموش نخواهم کرد و حسرت هفت کتاب نیمهکاره ایشان قلبم را آتش میزند. دهم شهریور را فراموش نکردهام.
3 292
Repost from شهرزاد
شهریور از حیث خبرهای ناگواری که به همراه داشته تا مدتها برای من ماه بدیمنی به حساب میآمد. یکی از همین شهریورهای کذایی بود که مادرم بغکرده و هراسان در حالی که در صندلی شاگرد فرورفته بود، برگهی آزمایش پدربزرگم را بلند خواند و همان یک خط گزارش پایین برگهی آزمایش که خبر از سرطانی بدخیم میداد، زورش به تمام زندگی پدربزرگ چربید و تابستان سال بعد دیگر او را نداشتیم.
۱۰ شهریور سال یک هم، در راه برگشت از باشگاه بودم که پیامک داد "عباس معروفی رفت." از تمام دور و بریها با سماجت خواسته بودم پشتبند نام من، نام عباس معروفی باشد که در ذهنشان نقش میبندد و حالا چپ و راست خبر درگذشت بود که از کانالهای تلگرامی فوروارد میشد. کل مسیر برگشت از خانه را اشک ریختم. در کودکانهترین حالت ممکن یک ویدئومسج هم ظبط کردم که در آن میان هقهق گریه با کلمات مقطعی که فقط خودم متوجه میشوم میگویم این صبح لعنتی دهم شهریور را هرگز فراموش نخواهم کرد و حسرت هفت کتاب نیمهکاره ایشان قلبم را آتش میزند. دهم شهریور را فراموش نکردهام.
3 292
متفاوتترین آثار فرانسویای که تا اینجا خواندهام:(متفاوت از سبک و سیاق بالا):
۱. قلعه مالویل، روبر مرل
۲. چرم ساغری، اونوره دو بالزاک
۳. باباگوریو، اونوره دو بالزاک
۴. گابریل لامبر، الکساندر دوما
۵. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس🤍
۶. همه میمیرند، سیمون دوبووار
۷. تریلوژی دوقلوها، آگاتا کریستوف
۸. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین🤍
معرفی شما:
سالامبو، فلوبر
آتالا و رنه، شاتوبریان
نقشه و قلمرو، میشل اوئلبک
3 292
متفاوتترین آثار فرانسویای که تا اینجا خواندهام:(متفاوت از سبک و سیاق بالا):
۱. قلعه مالویل، روبر مرل
۲. چرم ساغری، اونوره دو بالزاک
۳. باباگوریو، اونوره دو بالزاک
۴. گابریل لامبر، الکساندر دوما
۵. سدی برابر اقيانوس آرام، مارگریت دوراس🤍
۶. همه میمیرند، سیمون دوبووار
۷. تریلوژی دوقلوها، آگاتا کریستوف
از آنجا که مطالعات من بسیار محدودند، اگر کتاب فرانسوی متفاوتی خواندهاید:
3 292
اگر بخش اعظم ادبیات کلاسیک فرانسه را نقشهای بزرگ روی دیواری سفید در نظر بگیریم، صدها جوانک مامانی، جاهطلب و بلندپرواز در قالب پونزهای قرمزی روی نقشه، روستای دورافتادهی زادگاهشان یا مرز فرانسه با کشورهای همسایه که محل گذران دورهی خدمتشان بوده را ترک گفته و در حال عزیمت به پاریس هستند. اینجاست که نویسندگانی همچون بالزاک، فلوبر، دوما، هوگو، دوده، گنکور، زولا و... وارد عمل شده و سرنوشت هر یک از این پسرکان جوان را به دست میگیرند. وفور پونزهای قرمز خلق شده توسط نویسندگان فرانسوی، پاریس، این شهر آرزوها را به رنگ سرخ درآورده.
'گی.دو موپاسان' هم که دورهای از شاگردان فلوبر بوده، عینن همین فن نوشتن را به کار گرفته است. در کتاب 'بلآمی' جوانکی زیبا و زیادهخواه را به پاریس رسانده و ماجراهای هیجانانگیزی برایش ترتیب میدهد. روایتی بسیار شبیه به آنچه در تربیت احساسات فلوبر میخوانیم، با این تفاوت که گی.دو موپاسان روی دست استاد خود بلند شده و با اختلاف دست به خلق رمان بهتری زده است.
به گمانم تیتر کلاسهای آموزش نوشتن آثار کلاسیک فرانسوی چیزی مثل این بوده:
اول یک شخصیت آقای جوان خوش بر و رو خلق کن که آهی در بساط نداشته باشد.
حالا در مرحلهی دوم به سلیقهی خودت یا از طریق ملاقات دوستی قدیمی یا مرگ عمهای که تا دیروز از وجودش خبر نداشته به ثروت و درآمدی بالغ بر پنجاه هزار فرانک در سال برسانش.
و سه. حواست باشد این جوانک از حیث معشوقه و زن هیچ کم و کسریای در زندگی نداشته باشد.
گهگداری هم جوانک در داستان به ولخرجی بیافتد و زیر بار قرض برود بدک نیست.
باور بفرمایید که همین است.
پ.ن: میان نوشتههای گی.دو موپاسان 'دل ما' خواندنیتر است.(از زاویه دیدن من)
3 292
امروز یک رمان حدودن ۵۰۰ صفحهای را به دست گرفتم. همین امشب هم خواندن این رمان را به پایان رساندم. نه برای اینکه کتاب خیلی خواندنی باشد، کتاب خوبی بود ولی نیاز وافر من به فرار و پنهان شدن در لابلای سطور کتاب بود که نگذاشت لحظهای از دستانم بیافتد. اکنون کتاب تمام شده و این سنگر ناکارآمد افتاده است یک گوشهی اتاق در فاصلهی کمی از من که افتادهام گوشهی دیگر اتاق؛ بیقرار، بیرمق و به تنگنارسیده؛ همچون عروسکی که صاحبش بزرگ شده و دیگر دوستش ندارد. درست مثل عروسک زیبای خودم که در کارتون سبزرنگی خاک میخورد تا روزی همبازی دختربچهی خودم شود. فکریام کتاب دیگری شروع کنم. سنگر تازهای دست و پا کنم. اینچنین بیپناه مقابل حجمهی افکار تند و آزاردهنده تاب آوردن، جان کندن است. خاطرم هست روز مهاجرت کسی که زمانی میشناختم، در یک شبانهروز دو کتاب با حجمی متوسط خواندم و فردای آن روز دو کتاب دیگر. خودم این مواجهه را جنون کتابخوانی مینامم؛ جنونی غیرقابل کنترل برای فرار از واقعیات که باز به سراغم آمده و رهایم نمیکند. باید سنگر تازهای دست و پا کنم.
3 292
:"خوب میدانم که عشق برای شما جز نوعی اشتها چیز دیگری نیست، حال آنکه برای من، گونهای...گونهای ارتباط روحیست که در مرام مردها نمیگنجد."
[بلآمی، گی.دو موپاسان]
3 292
تا یک سنی فکر میکنیم فنجانی چای یا ساعات طولانی خواب میتوانند درمان هر دردی باشند؛ اولینباری که امتحان ریاضی را خراب کردم و مادرم حسابی از دستم عصبانی شد بالغ بر ۱۰ ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم شام، پیتزا بود. چهارشنبهسوریها که از عصر زمزمهی ترقههای کوچک برمیخاست، پیش از اینکه دلشورهی انفجارها و فریادهای جنونآمیز آدمبزرگها حین پریدن از روی شرارههای بلند آتش امانم را ببرد تا صبح پنجشنبه میخوابیدم؛ صبح آرامی که مثل دریایی که توفانی سهمگین به خودش دیده در سکوت محض به سر میبرد، اما زمانی میرسد که هیچکدام اینها افاقه نمیکنند.
از همان سنی که پی میبریم پدرها و مادرها قهرمان نیستند و همهکاری ازشان برنمیآید، بیاثر بودن آن شگردها هم لو میروند. هرگاه مسئلهای اساسی در محل کار یا بیرون از خانه گریبان پدرم را میگرفت، میگفت:"دهانم تلخ شده." و دیگر چیزی در نظرش خوشمزه نبود. از سنی به بعد دهان تلخ میشود.
آوار حقایق دردآوری که پس از بیداری دوباره روی سر میریزند هم قدرت خواب را بیاثر میکنند. خواب موحش میشود. دیگر شام پیتزا نیست و صبح، آرامش پس از توفان را با خود ندارد.
انگار در چنین لحظاتی راه فراری نیست؛ ادبیات، سینما، موسیقی، چای، خواب. انگار کاری از هیچکدام ساخته نیست.
3 292
Repost from November 25th
گاهی (مثل همین امروز) هنوز خواب و بیدارم که میبینم یک کوه روی سینه دارم. با کوه روی سینه چگونه میشود برخاست؟ با ابری نامرئی که هر جا میروم روی سرم دارد برف می باراند؟ چگونه؟
به دریارفته میداند مصیبتهای طوفان را...
خودم و ابر و برف بالاسر و کوه روی سینه را میکشانم پشت سر.
به چنگ. به دندان. به دلمه شدن خون از فرط خنج ناخنها. اینها استعاره است.
هر صبح آدمهایی منتظر منند و چاره دیگر که همیشه هست ولی منصفانه نیست.
برای همین می آویزم به ریسمانهای باقی.
به گفتن سلام، صبح تو هم بخیر
به شستن صورت با آب سرد، به عطر
به بافتن موهای بچه
به قدردانی از قهوه ای که هر روز خدا طی این سه سال اخیر، مرد برایم درست کرده حتی اگر قبلتر با هم تلخی کرده باشیم
به قطرات عرق روی پیشانیم وقت ورزش
به دوش آب گرم
به گلدانهای نازکطبع زیبایم
به آسمان که گاهی آبستن است، گاهی تازه زاییده، گاهی سترون و خشک.... ولی هر روز بی اعتنا به من و رنج فقدان و دست آویزهایم برای تاب آوردن، آن بالا ایستاده. محکم. بی نیاز. قوی تر از همه ما و هر چه که هست، یا هست هرچند انگار که نیست...
3 292
امروز صبح هم مثل سه روز گذشته اولین کاری که میکنم سر زدن به اینجاست. حوصلهی خودم را هم ندارم اما وقتی میبینم کانال را ترک میکنید دلم میگیرد. حسی درونم میجوشد که "کمکاری بس است، به تکاپو بیفت." حس مادری که در نزاری و کسالت هم ملزم به رسیدگی به کار خانه و بچه است.
صبح قبل از رفتن به محل کار، چای دم میکنم و یادم میرود که چای دم کردهام. چای میجوشد؛ به قلقل میافتد. از همانهایی میشود که مادرم با حالت مسخره میگوید: "بهبه! چه آبگوشتی بار گذاشتهای." همان چای جوشیده را میریزم در یک ماگ زیبا و تصویری از آن ثبت میکنم تا اینجا بگذارم و بنویسم: صبح همه بهخیر!
نور خوب نیست. لیوان چای را روی سرامیکهای کرمی تراس میگذارم که باریکههای نور به زیبایی در امتداد هم به صف شدهاند، بعد از فکرم میگذرد که آخر کدام آدم عاقلی در سگ گرما مینشیند در تراس و چای مینوشد. این وضع مایهی خجالتم میشود؛ همهچیز را میریزم درون سینک و میآیم سر کار. در سرم رخت میشورند، بله در سرم.
پ.ن: صبح همه بهخیر!
3 292
قلم کارلوس فوئنتس و ترجمهی اسدالله امرایی باعث شدند چشمبسته 'اینس' را از قفسههای کتابخانه بقاپم. بعد از خواندن ۹۰ صفحه حس کردم که نه، یک جای کار میلنگد! ترجمه ثقیل است. متنها یکطوریاند. در گوگلکردنهایم دیدم که بله! جناب عبدالله کوثری چه نقدهایی به این ترجمه وارد کردهاند، چه نقدهایی! حالا دست و دلم به خواندن ادامهی کتاب نمیرود. کتابی که داستان خیلی قشنگی دارد، عشق و موسیقی را در هم میآمیزد و از زیبایی صخره و همآغوشیاش با امواج اقیانوس نمیگذرد. نسخه زبان اصلی هم در دسترس نیست، یا من نتوانستم پیدا کنم. گابریل و اینس در پشت میز هنگام نوشیدن قهوه به خواب رفتهاند.
