uk
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Відкрити в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Показати більше
3 291
Підписники
-124 години
+67 днів
+11530 днів
Архів дописів
photo content
+1

[پیرمرد و روبان‌ها]
+1
[پیرمرد و روبان‌ها]

[خانم فریده شیرزاد و پیرمرد]
+1
[خانم فریده شیرزاد و پیرمرد]

امروز در بحبوحه حجم کار نوتیفی از گوگل فوتو دریافت کردم؛ ویدئویی از تصاویر ۲۰ شهریور دو سال قبل. اولین سفر من‌ به رشت. از تماشای تصاویری که با گذشت زمان از خاطرم رفته بودند به وجد می‌آیم. به یاد می‌آورم که قطار تهران-رشت هم‌چون‌ ماشین زمان عمل کرده‌ بود. گرگ و میش گرفته‌ی تهران بود که بدرقه‌ام کرد، اما وقتی از قطار خارج شدم جادوی سبز و نم باران بود که در آغوشم کشید. هوا ملس بود و شعف هم‌چون جانوری از سر تا پای‌م بالا می‌رفت. روی بند استقلال مطلق راه می‌رفتم؛ هیجان، ترس، شادی و بالاتر از آن حس آزادی در تمام‌ جان‌م جاری بود. صفر تا صد هزینه‌های بلیط، هتل و ... با خودم بود. بالاخره درآمدم کفاف این‌چنین تجربه‌هایی را می‌داد. عزت‌نفسی وصف‌ناشدنی را تجربه می‌کردم. ما از آدم‌های مورد علاقه‌مان، مکان‌های زیبا، غذاهای خوش رنگ و لعاب و هر جایی که اتفاقات خوبی در آن برای‌مان رقم خورده از سر در دانشگاه گرفته تا یک بی‌آرتی چرک‌مرد عکس می‌گیریم تا لذت و شادی آن لحظه در شاتی که ثبت می‌کنیم منجمد شود، اما به نظر می‌رسد رسالت این تصاویر به رو آوردن جای خالی کسانی باشد که دیگر به هر دلیلی نیستند. دل‌تنگی نیشگون کوچکی از قلبم می‌گیرد؛دل‌تنگی برای دو هم‌سفری که نیستند، برای خانم مسن محجوبی با نام 'فریده شیرزاد' که در آرامگاه میرزاکوچک‌خان ملاقات کردم، برای پیرمردی که خودخواسته مقابل دوربین من ژست گرفت، برای محله منظریه که ساعت‌ها از پنجره‌ی اتاق هتل از نظر می‌گذراندم. یک دل‌تنگی کوتاه و گذرا. بلافاصله پس از تماشای تصاویر به ادامه‌ی کار برمی‌گردم. از جایی به بعد فرصتی برای کش دادن دل‌تنگی‌ها باقی نمی‌ماند.

[تنهایی پرهیاهو]
[تنهایی پرهیاهو]

تمام کتاب‌های امانت گرفته از کتاب‌خانه را خوانده‌ام. زودتر از موعد. و امروز اولین کاری که پس از ترک محل کار انجام می‌دهم رفتن به دفتر اصلی کتاب‌خانه است. خانمی که به نظر می‌رسد از دوستان متصدی نامهربان این‌جا باشد، کرم دور چشمی را تبلیغ می‌کند و در طول مدتی که من با طمأنینه میان قفسه‌ها قدم‌رو می‌روم تا کتاب‌ها صدای‌م بزنند بالاخره خانم متصدی قانع می‌شود که برای چین و چروک‌های دور چشم خود کاری کند و دو عدد از آن کرم جادویی را سفارش دهد. سیستم طبق معمول قطع است، بدون پرسش، نام من و کتاب‌های جدید را روی کاغذی ثبت می‌کند. از این‌که چهره و نامم در حافظه‌اش ثبت شده‌ احساس عجیبی دارم. بلافاصله به سالن مطالعه می‌روم و خواندن جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را از سر می‌گیرم. مدت‌ها بود تصویری در ذهنم مجسم می‌شد؛ من‌ پشت میز طویل کتاب‌خانه در انتهایی‌ترین‌ بخش سالنی که طول و عرض آن یکی‌ست و پنجره‌های باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گل‌های صورتی کم‌رنگ باغچه را زایل می‌کنند، در حال یادداشت‌برداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاه‌‌ی هستم. تصمیم گرفته‌ام خواندن رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق می‌افتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیری‌ام سال‌هاست که می‌گذرد اما نمی‌دانم تا چه میزان این‌جا بودن‌م تحت تأثیر سیمونی‌ست که ساعت‌های بسیاری را در سالن‌های مطالعه می‌گذرانده. این مسئله به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام‌ قسمت وام‌گرفته از کتاب‌ها؟ تصادفن هم‌زمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید می‌خواهد که منِ جوان‌تر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همه‌چیز را. در بی‌راهه می‌افتم و خودم را در مقام مقایسه قرار می‌دهم. در حد او نخوانده‌ام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخورده‌اند. هیچ فیلسوف و نویسنده‌ و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام. تمام شب در تباهی و ناامیدی غرق می‌شوم. امروز انجام این تمرین‌ را تکرار می‌کنم؛ با رعایت انصاف و به این می‌رسم که حداقل خوش‌بختم که می‌دانم از زندگی چه می‌خواهم.

تمام کتاب‌های امانت گرفته از کتاب‌خانه را خوانده‌ام. زودتر از موعد. و امروز اولین کاری که پس از ترک محل کار انجام می‌دهم رفتن به دفتر اصلی کتاب‌خانه است. خانمی که به نظر می‌رسد از دوستان متصدی نامهربان این‌جا باشد، کرم دور چشمی را تبلیغ می‌کند و در طول مدتی که من با طمأنینه میان قفسه‌ها قدم‌رو می‌روم تا کتاب‌ها صدای‌م بزنند بالاخره خانم متصدی قانع می‌شود که برای چین و چروک‌های دور چشم خود کاری کند و دو عدد از آن کرم جادویی را سفارش دهد. سیستم طبق معمول قطع است، بدون پرسش نام من و کتاب‌های جدید را روی کاغذی ثبت می‌کند. از این‌که چهره و نام من در حافظه‌اش ثبت شده‌ احساس عجیبی دارم. بلافاصله به سالن مطالعه می‌روم و خواندن جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را از سر می‌گیرم. مدت‌ها بود تصویری در ذهنم مجسم می‌شد؛ من‌ پشت میز طویل کتاب‌خانه در انتهایی‌ترین‌ بخش سالنی که طول و عرض آن یکی‌ست و پنجره‌های باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گل‌های صورتی کم‌رنگ باغچه را زایل می‌کنند، در حال یادداشت‌برداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاه‌‌ی هستم. تصمیم گرفته‌ام خواندان رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق می‌افتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیری‌ام سال‌هاست که می‌گذرد اما نمی‌دانم تا چه میزان این‌جا بودن‌م تحت تأثیر سیمونی‌ست که ساعت‌های بسیاری را در سالن‌های مطالعه می‌گذرانده. این مسئله به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام‌ قسمت وام‌گرفته از کتاب‌ها؟ تصادفن هم‌زمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید می‌خواهد که منِ جوان‌تر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همه‌چیز را. در بی‌راهه می‌افتم و خودم را در مقام مقایسه قرار می‌دهم. در حد او نخوانده‌ام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخورده‌اند. هیچ فیلسوف و نویسنده‌ و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام. در تباهی و ناامیدی غرق می‌شوم. انجام این تمرین‌ را تکرار می‌کنم؛ با رعایت انصاف و به این رسیدم که حداقل خوش‌بختم که می‌دانم از زندگی چه می‌خواهم.

تمام کتاب‌های امانت گرفته از کتاب‌خانه را خوانده‌ام. زودتر از موعد. و امروز اولین کاری که پس از ترک محل کار انجام می‌دهم رفتن به دفتر اصلی کتاب‌خانه است. خانمی که به نظر می‌رسد از دوستان متصدی نامهربان این‌جا باشد، کرم دور چشمی را تبلیغ می‌کند و در طول مدتی که من با طمأنینه میان قفسه‌ها قدم‌رو می‌روم تا کتاب‌ها صدای‌م بزنند بالاخره خانم متصدی قانع می‌شود که برای چین و چروک‌های دور چشم خود کاری کند و دو عدد از آن کرم جادویی را سفارش دهد. سیستم طبق معمول قطع است، بدون پرسش نام من و کتاب‌های جدید را روی کاغذی ثبت می‌کند. از این‌که چهره و نام من در حافظه‌اش ثبت شده‌ احساس عجیبی دارم. بلافاصله به سالن مطالعه می‌روم و خواندن جلد دوم خاطرات سیمون دوبووار را از سر می‌گیرم. مدت‌ها بود تصویری در ذهنم مجسم می‌شد؛ من‌ پشت میز طویل کتاب‌خانه در انتهایی‌ترین‌ بخش سالنی که طول و عرض آن یکی‌ست و پنجره‌های باریکی در نزدیکی سقف، سهم ما از تماشای فضای سبز و گل‌های صورتی کم‌رنگ باغچه را زایل می‌کنند، در حال یادداشت‌برداری از کتاب تاریخ تمدن و نگارش داستان کوتاه‌‌ی هستم. تصمیم گرفته‌ام خواندان رمان را به حداقل برسانم و درعوض مطالعه‌ی کتاب‌های تاریخی را در اولویت قرار دهم. تحقق این تصویر مدام به تعویق می‌افتاد، تا پیش از امروز. از سن تأثیرپذیری‌ام سال‌هاست که می‌گذرد اما نمی‌دانم تا چه میزان این‌جا بودن‌م تحت تأثیر سیمونی‌ست که ساعت‌های بسیاری را در سالن‌های مطالعه می‌گذرانده. این مسئله به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های اخیرم بدل شده؛ من تا چه حد خودم هستم؟ کدام قسمت از ماهیت، شخصیت و تفکرات من مستقلن مال من است و کدام‌ قسمت وام‌گرفته از کتاب‌ها؟ تصادفن هم‌زمان با خواندن مو به موی دوران نوجوانی سیمون دوبووار، جولیا کامرون در تمرین جدید می‌خواهد که منِ جوان‌تر دست به قلم شوم و سرگذشت نوجوانی و جوانی خود را روی کاغذ بیاورم؛ همه‌چیز را. در بی‌راهه می‌افتم و خودم را در مقام مقایسه قرار می‌دهم. در حد او نخوانده‌ام. نام بسیاری از نویسندگانی که در کتاب نام برده، پیش از آن هیچ به گوشم نخورده‌اند. هیچ فیلسوف و نویسنده‌ و پروفسوری را از نزدیک ملاقات نکرده‌ام. در تباهی و ناامیدی غرق می‌شوم.

صبح به‌خیر ⏳
صبح به‌خیر ⏳

از سلامت و جوانی انباشته بودم ولی به خانه و کتابخانه محدود می‌شدم: تمام این نیروی زندگی که به مصرف نمی‌رساندم به صورت گردبادهای بیهوده‌ای در مغز و قلبم عنان می‌گسیخت. [خاطرات، جلد اول- سیمون دوبووار]

[حریصانه این کتاب را می‌خوانم.]
[حریصانه این کتاب را می‌خوانم.]

اما عزیزم، خوب است بدانی گریستن همیشه با چشم‌ها رخ نمی‌دهد. گریستن گاهی کلماتی پریشان است روی کاغذ، یا حرکت بیهوده‌ی دست‌ها در یک وداع مهیب، یا یک بوسه‌ی سرد است در ترمینال پروازهای خارجی. گریستن گاهی دردکشیدن است و فکر کردن به این که چرا من؟ و فکر کردن به این که آخر تا کی؟ و فکر کردن به این‌که چرا یک‌بار هم که شده، کسی که می‌گوید دوستت دارم همانی نیست که جان ذوقش را داری. چرا همیشه کسی هستی که برای آغوش‌شدن زیادی پیر است؟ گریستن متنوع است. ممکن است به شکل یک غذای بسیار بدمزه باشد در انتهای هفته مزخرفت، و هر لقمه که می‌خوری قدمی باشد آگاهانه به تهوع و معده‌درد. یا اثر کوتاه‌مدت مسکن‌ها. یا به یادآوردن بازجو وقتی آلتش را مماس صورتت نگه می‌داشت. یا کتک‌خوردن در حیاط مدرسه‌ی نوجوانیت از آن سه‌نفر. یا خط خوردنت از تیم فوتبال. یا خوابیدن دختر محبوبت با بدترین پسر محله. یا دوستی نداشتن در سراسر کودکیت که از این مدرسه به مدرسه‌ی بعدی آواره بودی. شکل‌های گریستن متنوع است عزیزم، و من شکل‌های زیادی از آن را امتحان می‌کنم. مثل بازی‌کردن با سگ پیر درکه که البته حالا دوهفته است مرده، غذادادن به کلاغ‌ها، ماهی‌شدن و کف آشپزخانه بالاپایین پریدن از بی‌نفسی، یا روزی چندبار درک ساده‌ی این حقیقت که مطلقا به هیچ جمعی تعلق ندارم. و نشستن در تاریکی خانه، و به گربستن واقعی فکر کردن. چرا امروز وقتی با سهیل و محمد درباره‌ی زندگی بابا حرف می‌زدم گریه نکردم؟ چه فرصتی را سوزاندم. گریستن همیشه با چشم‌ها اتفاق نمی‌افتد. مثل حالا، که این نوشتن گریستن امشب من است. مثل زن که نیست تا آهسته بگوید می‌گذرد. و مثل مامان که صدایش از زانودرد و تنهایی و فکر پیرپسرهایش پر است. پس متبرک باد گریستن، که بشارت زنده‌بودن است: هنوز زنده‌ای و درد می‌کشی، و این یعنی ممکن است فردا حال بهتری داشته‌باشی. آه، ساده‌لوح امیدوار گیج. بخواب، و خواب ببین برف آمده و مامان لبو پخته و وقتی از مدرسه برگردی، همه‌چیز مرتب است. خواب‌دیدن هم شکلی از گریستن است. #حمیدسلیمی @hamid_salimi59

[خاطرات]
[خاطرات]

نمی‌دانم چه کسی اول بار این حقیقت را که 'آدم‌ها درنهایت تنها هستند' احساس کرد و بعد به اطلاع عموم رساند. سودجوی دیگری هم فرصت را غنیمت شمرد و نان را به تنور داغ چسباند که باید بند ناف توقع و انتظار را کند و دور انداخت؛ حتی از نزدیک‌ترین کسان. به درستی و صحت این حقایق مشکوکم. اطراف من را کسانی احاطه کرده‌اند که انتخاب اول‌شان در نشان دادن هم‌دلی، تنها گذاشتن من‌ است. 'تنهایی' یگانه داروی تجویزی تلخی می‌شود که در بهبود حال من مؤثر خواهد افتاد. اطرافیانم که این‌طور فکر می‌کنند. یکی از سنن بزرگ‌سالی که باید حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی شخصی به جا آورده شود، درک مشغله‌های اطرافیان و احترام به فضای پرمشغله ذهنی آن‌هاست. از جایی به بعد حتی اگر تلاش کنی مسئله‌ای را با دوستی درمیان بگذاری عذاب وجدان اتلاف وقت گران‌بهای او خودش مشکلی به مشکلاتت اضافه خواهد کرد و تو تصمیم می‌گیری عطای آن را به لقایش ببخشی. بازار داغ نیاز مبرم افراد به تراپی در این چند سال اخیر و فرهنگ‌سازی این‌ مسئله که متخصصی در کنارت داشته باشی که ضمن‌ سامان‌دهی افکار و هیجانات، زوایای دیگری از تفکرات و تصمیم‌ها را به تو بنمایاند و در فائق آمدن بر لژیون تروماها، ترس‌ها، نفرت‌ها و... تا رسیدن به لحظه‌ای که کسی پرچم سفید صلح را درون‌ت به اهتزاز درآورد، دست تو را بگیرد اتفاق بسیار مبارکی‌ست اما کسی متوجه بعد منفی این قضایا هست که برای شنیده شدن باید حتمن‌ مبلغی نه چندان خرد پرداخت کنیم؟ این فرهنگ‌سازی روی آوار رفاقت‌های صمیمی و امن که روزی مکالمات عمیقی را در خود پناه می‌دادند، شکل گرفته است.

[شب به‌خیر]
[شب به‌خیر]

photo content

بابت تک‌تک اظهار محبت‌ها ازتون ممنونم♥️ ناراحت‌م که زخمی رو تازه کردم، تلاش‌م بیان‌ مسائلی‌ست که گاهن شرح‌شون دشواره. بسته بودن ری‌اکشن و چت هم فقط بخاطر اینه که نظم این‌جا بهم می‌ریزه، از روی وسواسه. همیشه پیام‌های شما رو می‌خونم.

ناراحت دختر؟ من می‌شینم چند بار می‌خونمشون اینقدر از قلمت خوشم میاد! و میدونی، گمونم جاهایی احساس پیچشی در ذهن لازمه، میخواد به شکل ناراحتی بروز پیدا کنه، می‌خواد تعمق باشه یا هر شکل دیگه

روحمو قلقلک میده (از نوع خوبش)

جانی به جان‌هایمان اضافه می‌کنند!