شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 287
Підписники
Немає даних24 години
+287 днів
+10330 днів
Архів дописів
3 286
در جستوجوی آثار نویسندگان ایرانیای که به مغولهی جنگ پرداختهاند، دنبال داستانهایی میگشتم که نه در میدان جنگ و با پسزمینهی صدای شلیک گلوله، بلکه در دل شهرها روایت شوند و یا به ابعادی از جنگ بپردازند که کمتر کسی به آن پرداخته. برای اولینبار چشمم به نام «محمد محمدعلی» افتاد. نمیدانستم او هم از اعضای کانون نویسندگان و هدف قتلهای زنجیرهای ارمنستان -بلای خانمانسوز ادبیات ایران- بودهاست. محمدعلی در کنار دیگر چهرههای شناختهشده از جمله محمدعلی سپانلو، علی باباچاهی، جواد مجابی، مسعود بهنود، بیژن نجدی، شهریار مندنیپور و ... راهی سفر بیبازگشتی بودند. درنهایت مسافران آن اتوبوس جان سالم بهدر بردند، اما نوشتهها و قلمهایشان هرگز.
مجموعه داستان خواندنی «چشم دوم» او، شامل پنج داستان کوتاه به نامهای چشم دوم، موج نارنجی، مرداب و آفتاب، مأموریت سوم و باباآدم و نسیم سحر است؛ ایده و پرداخت تکتکشان را خیلی دوست داشتم؛ مثلن در یکی از داستانها مردی در حال رفتن به خانهی دوستش، همزمان با کشف خانهای تیمی در آن حوالی، درگیر حادثهی انفجار نارنجک میشود. او چشمان خود را از دست میدهد، بعد که بهجای یکی از چشمان او، چشم مردی غریبه را پیوند میزنند، تغییراتی تدریجی در شخصیت او ایجاد میشود، اینطور به نظر میرسد که چشمی کوچک در قلب و مغز او رخنه میکند. در داستان دیگری، موج انفجار، جان بدهکاری را در حال امضای چکی میگیرد و طلبکار بر سر دوراهی امضا با دست یک جنازه میماند. همینطور پشت هم شخصیتهایی میآفریند که درنتیجهی جنگ بازارشان کساد شده، شغل از دست دادهاند و یا حتا درنتیجه انقلابیبودن شغلی بهدست آوردهاند. در داستان آخر -باباآدم و نسیم سحر- موضوع کمی از جنگ فاصله میگیرد و در ظاهر چیزی جز یک شکاف عاطفی میان یک زوج نیست، در باطن و زیرلایهها اما داستان از آنچه بهنظر میرسد عمیقتر میشود و از آنجایی که محمدعلی به پرداختن به کهنالگوها علاقه دارد، در این داستان حسابی بهکارشان گرفتهاست.
3 286
روز تعطیل هم باید میرفتم سر کار. چون قصد کردم کمی بیشتر بخوابم، از آنطرف به بدوبدو افتادم. برعکس صبح روزهای هفته خیابان خلوت بود و میشد گاز را پر کرد. بعد از کار بهدو خودم را به خانه رساندم که بوستان بخوانم. باب دوم را دوست نداشتم. در حکایتی مردی از آنجهت که معتقد است خدا روزی خلق را میرساند، تلاشی نمیکند. بعد از چندوقت که از شدت گرسنگی پوست به استخوانش میرسد، ندایی در آسمان میپیچد که برو تلاش کن، تو همچون زنان نیستی که از دسترنج دیگران بخوری.
چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنَّث خورد دسترنج کسانتکرار ابیاتی اینچنینی، حسابی لذت خواندن این باب را برایم زایل کرد. باقی روز را پشت درهای ترافیک یکساعتونیمهای ماندهبودیم. ماشین آمبولانس پشت ما جیغ میکشید و رانندهاش با بیسیم میگفت که بیمار در ماشین است. بدترین حالت از فکرم میگذشت که آیا بانیان این ترافیک که همه از گور یک رقابت ورزشی در ورزشگاهی آنحوالی بلند میشود، هیچ فکرش را میکردهاند که بهشکلی غیرمستقیم در مرگ آدمی دست داشتهباشند؟ فکری بهتر از فکر مرگ نمیتواند آدم را از تکاپو بیاندازد و عشق به زندگی و لحظهها را بهیاد بیاورد، که آدم مسئولیتها را یکجا از شانههایش بتکاند، به عشق و دوستیها پناه ببرد و هیچکاری نکند.
3 286
سرم انجمن شاعران مرده است؛ فردوسی از یکسو رخت عزا بر تن رستم پوشانده، از سوی دیگر اسفندیار را میتازاند. سعدی رفتهاست بالای منبر و برای منِ گریزان از هرگونه قدرت و منصب سیاسی، حکایت پشت حکایت ردیف میکند، که ایکاش نسخهی باب اول بوستان برای تمام سیاستمداران تجویز میشد، مسعود سعدِ در بند، اشعار جادوانگیزش را از سر انگشتان بر روی کاغذ سفید آزاد میکند، خاقانی میخواند، سنایی میخواند، انوری میخواند، فرخی میخواند...صداها که درهم میروند کتابها را میبندم. سکوتی در تمام خانه حاکم میشود.
امشب در بوستانِ سعدی به واژهی تُنُکدِل برخوردم و احساس کردم بهترین تفسیر از احوال اینماههای اخیر من است؛ زودرنج، غمخوار، نازکدل. در چت با هوش مصنوعی مینویسم: درمان تُنُکدلی چیست؟ طبق معمول اراجیف آماده ردیف میکند که احساسات انسانیات را درک میکنم، باید اندوهت را بپذیری و الخ. مینویسم توی ربات چه درکی از احساسات انسانی داری آخر؟ برو بمیر. متأسف میشود از اینکه ناراحتم کردهاست.
شبیه به آقای وثوق در داستان باباآدمِ محمدعلی که علفهای هرز باغ را میکند تا زنش را خوشحال کند، در اینتنهایی پرازدحام خانه، دنبال علف هرزی، کاری برای غمخواری خودم میگردم. چیزی دستم را نمیگیرد. تابهحال نشده از خودم برای اینهمه سختگرفتن عذرخواهی کنم. برای چتچیپیتی مینویسم اشکالی ندارد، من خودم خوش نیستم، تند حرف زدم، عذر میخواهم.
3 286
فاطیما برای برگزاری این نشست خیلی تلاش کرده، خودم اون ساعت سر کارم ولی شما اگر میتونستید بریددد.
3 286
🔻انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی برگزار میکند:
نشست بزرگداشت ابوالفضل بیهقی
با حضور:
دکتر محمد راغب
عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی
دکتر مونا ولیپور
عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی
🗓شنبه ۳ آبان، ساعت ۱۲ الی ۱۳
دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، تالار ناصرخسرو
🔸ورود برای عموم آزاد است.
📢 کانال اطلاعرسانی انجمن علمی-دانشجویی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی
📢 @anjomanadabiatbeheshti
3 286
هر کسی که دوست داره از قاضی ربیحاوی عزیز، از نویسندگان مؤثر و بسیار مهجور ادبیات جنگ، داستانی بخونه و قلم ایشون رو بشناسه به من پیام بده.
@ShahrzadAminii
3 286
اطلاعیه دورهی هفتم باشگاه داستانخوانی:
• همخوانی هشت داستان کوتاه از قاضی ربیحاوی
• منبع: مجموعهی «از این مکان»
• مدت: ۸جلسه؛ جلسهی اول ۳ آبان
• زمان: شنبهها و سهشنبهها
3 286
اطلاعیه دورهی هفتم باشگاه داستانخوانی:
• همخوانی هشت داستان کوتاه از قاضی ربیحاوی🤍
• منبع: مجموعهی «از این مکان»
• مدت: ۸جلسه؛ جلسهی اول ۳ آبان
• زمان: شنبهها و سهشنبهها
•ظرفیت: ۱۰ نفر
3 286
دلتنگی امروز ما را به محله درخونگاه کشاند. مرد پیری در دکان قصابی فرسودهاش در نبش کوچه نشستهبود کنار سماور و قوری زوار دررفتهای و خیابان مملو از آدمها را از نظر میگذراند. جلوتر یکنفر ماشین پژوی نوکمدادیاش را در کوچهی باریکی، حد فاصل دو خانه که عقبنشینی نکرده بودند پارک کردهبود، زیر سایهی درختی که احتمالن پناه چندین نسل آدمیزاد و اسباب حملونقل بودهاست. اینهمه راه را رفتهبودیم تا من ببینم در کتاب بازگشت به درخونگاهِ فصیح، پژوی سبز خسرو کجا پارک میشده. فکر میکنم خانهی پدری خسرو را هم دیدم. اینهمه میل برای یافتن نشانههایی از گذشتهها از کجا جان میگیرد؟
بعد که برگشتیم خانه یکآن زدم زیر گریه چون حس کردم دیگر نمیتوانم اینهمه تهیشدن جهان را تحمل کنم. امروز مراسم ختم ناصر تقوائی بوده و حالا دیگر فقط شهریورماه نیست که دلتنگم میکند. احساس آنکسی را دارم که دیر به صف پخش کوپنها رسیده، سفرهاش خالیست و سیلی، زیر بار این فقر برای سرخکردن صورت، بسیار ناکارآمد است. دنیای زیر پاهایمان هر روز غنیتر و سنگینتر از دنیای اطرافمان میشود و یادها هر چه که میگذرند تهیتر میشوند. چندروز دیگر که از رد و بدل شدن فایل فیلمهای تقوائی بگذرد، نام او برای افراد بعد از ما غریبتر خواهدبود و این را از روی تجربهی چندینسالهام از قبل کار در کنار کودکان میگویم. پرسه در کوچهها و خیابانها هیچ راهکار خوبی از آب درنیامد و گردوخاک دلتنگیهای زیر فرش را هم بهپا کرد.
3 286
+3
لابهلای روزها و ماههایی که میشود به راحتی از خیرش گذشت، روزهایی هم هست که به حساب میآیند.
[در میان یادداشتهایم از سفر به انتهای شبِ سلین]
