شهرزاد
Відкрити в Telegram
3 294
Підписники
-124 години
+327 днів
+11130 днів
Архів дописів
3 294
چند شب گذشته را با یکی از دوستانم در گوگلمیت به خواندن نمایشنامهای از بکت گذراندیم. یکی از لذتهای نمایشنامه برای من همین است؛ کسی را پیدا کنم که بتوانم با او در نقش فرو بروم و بهجای شخصیتها دیالوگها را بخوانم.
"در انتظار گودو" یکی از آن تئاترهای دوستداشتنیای بود که سال گذشته به تماشایش نشستم و البته اینروزها نمایشنامهاش را خواندم.
3 294
نمایشنامه های بکت دریابندری ۱.pdf5.00 MB
3 294
یافتن صحیحترین راه برای همدلی با کسی که در سوگ نزدیکترین عضو خانوادهاش است، از دشوارترین موقعیتهاییست که میتوان تجربه کرد. نمیدانی اگر مدام سراغش را بگیری آن را همراهی خواهد دید یا ترحم، نمیدانی دوست دارد تنها باشد یا به حضور کسی نیاز دارد. اولین مناسبتی که بعد از مرگ پدربزرگ دور هم جمع شدیم، شب یلدا بود و جای خالی بزرگ او حفرهی عمیقی بود که روح تکتکمان را درون خود میکشید. امسال هم اولین نوروزیست که دوست من، پدرش را در خانه ندارد، تعطیلات محض است و یک دنیا لحظه برای دل دادن به بازیهای ذهن چموش دارد. از دست من برنمیآید، کلماتی که باور ندارم بر زبان بیاورم. دیگر از من ساخته نیست با ایجاد موقعیتهای خندهدار برای لحظاتی حواس دوستم را پرت کنم، چون با گوشت و استخوان حس کردهام که قدرت گذر زمان در لحظاتی کوتاه ولی کشنده از کار میافتد و در همان آن، سم دلتنگی به سرعت حل شدن یک قرص در تمام بدن پخش میشود. با یک نیشگون از قلب شروع میشود و در گرمای پشت پلک کارش را تمام میکند، حتا اگر سالها از مرگ کسی که میشناختی گذشته باشد. امشب برادر پدربزرگم را ملاقات کردم و شباهت بیاندازهی او با مردی که از دل و جان دوستش میداشتم، آیینهی تمامقدی بود از اینکه تمام این روزها و ماهها و سالها را بدون محبت و حضور او گذراندهام. او میتوانست الآن باشد، همینجا، اما نیست و من یقهی چه کسی را باید بگیرم. بعد از پنج سال، سوگ چنان زنده شد که انگار همین حالا رفتهباشد. چهطور میتوانم دوستم را دلداری دهم و با اینهمه خردی جای خالی بزرگ پدرش را پر کنم و بگویم گذر زمان همهچیز را کمرنگ میکند؟
3 294
یکی از کارهای عجیبی که سال گذشته انجام دادم، رونویسی از کتاب "این سو و آنسوی متن" عباس معروفی بود. حسرت اینکه هرگز نتونستم از ایشون یاد بگیرم باعث شد این تصمیم رو بگیرم؛ بنویسم و صدای عباس معروفی رو پس ذهنم بهعنوان استاد بشنوم.
3 294
آرمان امین شبانهروز پای ترجمهی کتاب "با تو از دوردست" نشسته، اما به دلیل ترویج فحشا مجوز چاپ نگرفته. حالا کتاب رو مستقل چاپ کرده و در اختیار قرار میده.
پست اینستاگرامش رو ببینید.
3 294
امسال بابا سرما خوردهاست؛ نه ما به دیدن کسی میرویم و نه کسی خانهمان میآید. یکجور عیش پر از آرامش است که پدرم در خانه استراحت کند و ما پا روی پا بیندازیم کتاب بخوانیم و سریال ببینیم. امروز صبح برای پیادهروی از خانه بیرون زدم، محض اطمینان یک کتاب هم زیر سوئیشرت جاسازی کردم. در راه که باران شدیدی باريدن گرفت، یک گوشه پناه گرفتم و کتاب خواندم. درراهماندهای بودم که انگار نه مکان و نه زمان برایش اهمیتی ندارد. دوست داشتم میتوانستم از قالب تن جدا شوم و خودم را در آن لحظه به یک مجسمهی زیبا تبدیل کنم.
در آن دقایق طلایی، "ذوق زبان" نوشتهی "آن تایلر" را میخواندم. موضوع همهی داستانهای او زندگی خانوادگیست. منتقدین معتقدند هیچکس بهخوبی او نمیتواند خانوادهی در حال فروپاشی را به تصویر بکشد. من همهی داستانهای او را نخواندهام، اما این یکی خیلی خوب بود! اینکه همسر او یک مرد ایرانی به نام تقی مدرسیست هم برایم جالب بود؛ حتا باهم به تهران سفر کردهاند و در آن سفر، آن تایلر همسرش را با فارسی صحبت کردن غافلگیر کردهاست. داستان ذوق زبان زندگی زوجی بود که در سکوت از هم دور میشدند و زن داستان نمیتوانست آنچه در ذهناش در جریان بود، در قالب کلمات بیان کند. در طول خواندناش از حرفهای تلنبار شده در سینه و کلماتی که به نوک زبان رسیده، اما منعقد نمیشدند احساس خفگی میکردم.
3 294
امروز صبح زود قرار بود بروم پیادهروی و از آنجایی که گلهای زرد و صورتی و نارنجیام پژمرده بودند، گلهای تازه بخرم. بیدار که شدم با کسی که این تصمیمها را گرفتهبود، فرسنگها فاصله داشتم؛ نه میخواستم کسی نگاهش به من بیافتد و نه خودم کسی را ببینم. باد از گوشهی پنجره، راه پیدا کردهبود و سوت میکشید و آب، دیوانهوار در کتری میجوشید و من گوشهایم را گرفتهبودم تا چیزی نشنوم.
چند ساعت بعد از تحویل سال نو بود که باران گرفت. دو پسربچه زیر باران با دو پای کودکانه میدویدند؛ تمثیلی واقعی از شعر باز باران با ترانه. سرخوشیشان به من هم سرایت کرد و توانستم از خانه بیرون بزنم. از کنار پیرمردی گذشتم که در پارک خالی از هر آدمی روی نیمکت نشستهبود و به کفشهایش نگاه میکرد و از مقابل نانواییها و صف طویل آدمها، گلفروشیهایی که مقابلشان پر از گلدانهای سبزه، تخممرغهای رنگی و ماهیهای قرمز بود و بچههایی که لباس نو به تن، در کنار پدر و مادرشان احتمالن از همهجا بیخبر میرفتند عیددیدنی. این جمله که عید برای بچههاست چندان هم درست بهنظر نمیرسد، ما بزرگترها به نو شدنهای هر ساله بیشتر محتاجیم تا آنها، صائب تبریزی بود که میگفت "بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان، مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند" و ما نیاز داریم برای سال رفتهای که شادی جمعی برای مردممان نداشت، عید کنیم.
بعد از چند دقیقه نفس کشیدن در گلفروشی و پر کردن ریههایم از عطر گلها، دستههای رنگیای که خریدم را بغل گرفتم. هر کسی در راه برگشت گلهای زرد و سفید و صورتی را میدید لبخند میزد. بهار راه خودش را پیدا میکند.
