🌹BLOODY ROSE🌹
Відкрити в Telegram
باید تکههای خودم را جمع کنم میان انبوه آدمها که محبت را با نیشخندی دار میزنند گُل خوشبو جایش میان مرداب نیست! ناشناس: https://t.me/BChatBot?start=sc-32341-uef9zpv
Показати більшеІран563 112Категорія не вказана
204
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
- هنوزم منتظر اون آرین پست فطرت هستی نه؟
لعنتی اون مردددد! بفهم مرددد!
• عاشقانه ای تلخ 🩸
• صحنه دار 🔥
• فقط رمان خونای حرفه ای جوین شن 🤞🏿
|•~هـای گایز•🥲🍓•
•با رمانی اومدم پر از صحنه های داغ و هات😬🔥
•پر از عاشقانه ناب و کمیاب😌🔫
•نویسندش خودش هلاکهـ هر پارت این رمانه وقتی مینویسه🥶🦋
•فقط رمان خونای حرفه ای حق جوین دارن😎🔪
دختر رمانمون آدرس خانه صاحب هتل و پیدا میکنه و یه #شب واسه اینکه #اذیتش کنه یواشکی میره خونهش میشه😐😂
میره اتاقش و با #ریشتراش موهای #خوشحالتش و از ته میزنه🥺🤣
پسر بدبختمون هم مجبور میشه که با کلاگیس بره هتل😂😂😂
حالا این چیزی نیست دختره میره تو هتل جار میزنه که صاحب هتل به من تجاوز کرده و من الان ازش حاملهم😐🤣🤰
بخاطر اینکه دختره به سن #قانونی نرسیده پلیس می یاد پسرمون و میبره🥺😭😂
اما بعدا با هزار بدبختی پسرمون و از بازداشتگاه بیرون می یارن😃
اما ایندفعه پسرمون وارد بازی میشه و به شب که دخترمون تو اتاقش خوابه میره اتاقش و باهاش...❌
#پسرههمبرایتلافییهشب...🔞
#هیچیدیگهنمیگمرمانمونترکونده😌💯
#بخاطرصحنههایبازشزودلهزودلینکعوضمیکنهپسزودجوینبدیدتاعقبنمونید⭕️
#راستین پسری که بعد از اینکه عشقش اونو ترک میکنه #معتاد میشه و توی #دارک_وب کار میکنه که عشقش...😰
_ارباب توروخدا نزن خواهش میکنم #توروخدا غلط کردم!
بی توجه به حرفم #شلاق رو بالا برد و کوبید روی تن زخمی و خونیم،چیزی مثل طناب #دور تنم پیچیده بود..
اینقدر زده بود که دیگه حس نداشتم و فقط #ناله میکردم از صدای پاهاش فهمیدم داره نزدیکم میشه که...🤭🔥
https://t.me/joinchat/VogIlVa-5mgwMTc0
زیر ۱۸سال نیاد ریمو میکنیم!🤬
رمانِ #خفنی که سه بار تا حالا #هک شده!
https://t.me/joinchat/a1SLrsnjjchkODRk
میدونمکه تو هم #کنجکاوی بدونی اینجا چ خبره!‼️🤯
با #عجز نالیدم:
#بکن توش دیگه #طاقت ندارم!
عصبی گفت:
- به من چه خیلی #تنگه!
کلافه نفسم رو بیرون دادم و که #وازلین رو دستش دادم تا #چربش کنه.
بعد از چند دقیقه با #ذوق گفت:
-دیدی بالاخره #انگشتر و کردم تو #دستت!
#ذهنتوباآبوگلبشور😂🦠🧽
#منحرررررففف🧼😂‼️
https://t.me/joinchat/a1SLrsnjjchkODRk
#پارت_پنج
#آرشام
خیلی زود از حرف و عصبانیتم پشیمون شدم، همیشه مصداق بارز مَثَل زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد بودم، کنترل خشم و زبان هنریه که ازش بی بهره بودم!
حالا رئیس با هیبت خوف انگیزش تو چند سانتیم ایستاده بود و با حرص نفس میکشید.
اخم های همیشگیه روی صورتش بیش از پیش ژرف شده و پوستش از حرص به کبودی میزد.
ترس توی وجودم رخنه کرده بود اما نشون نمیدادم و همونجور تخس و محکم جلوش ایستاده بودم.
بازومو محکم چنگ زد و با چشمانی که رگه های خشم توشون نمایان بود با حرص بهم نگاه میکرد
_ حدتو بدون بچه! بفهم داری با کی حرف میزنی!
دستمو آزاد کردمو حق به جانب گفتم
+ من هیچ حرف بدی نزدم که بخاطرش پشیمون باشم یا بخوام حدمو حفظ کنم!
سامان_آرشام بیا..
بدون اینکه به سام نگاه کنه دستشو به سمتش گرفت
_ تو ساکت!
نزدیک تر شدو یقمو محکم گرفتم
_ دفعه دیگه که خواستی صداتو بلند کنی و زر زر کنی بهت قول نمیدم دست و پاتو نشکونم!
عصبی خودمو از دستاش بیرون آوردم و پسش زدم، با صدای بلند فریاد زدم
+ ولم کن بابا تو فکر کردی کی هستی؟ جز رئیس یه کافهٔ زپرتی که چون دو نفر جلوش دولا راست شدن فکر میکنه خداست! بیا دست و پامو بشکون ببینم چی از دستت بر میاد؟؟!
اگه توی دنیای کارتونی بودیم از سرش آتیش و از گوشاش دید بیرون میزد، خودمم نمیدونستم دارم چیکار میکنم!
طوری که مشخص بود خیلی داره خودشو کنترل میکنه تا بهم حمله نکنه بریده بریده و جوری که حرس توی کلماتش موج میزد گفت
_ از..کافه من..گمشو بیرون! اخراجی!
+ نخیرررر شما نمیتونی منو اخراج کنی!
اخماشو بیشتر در هم کشید
_ اونوقت چرا؟
پیشبندمو از دور کمرم باز کردم و به سمتش پرتاب کردم
+ چون قبل اینکه شما اخراجم کنی خودم استعفا دادم!
نگاهی به سامان که از تعجب دهانش باز مونده بود انداختم.
_ خدافظ سامان!
نگاهی آغشته به کینه از سرتا پای رییس انداختم و با حرص از اتاق بیرون رفتم.
هنوز از کافه خارج نشده بودم که داد زد
_ دیگه هیچوقت پاتو تو کافه من نذار!
+ ریدم تو خودتتت و کافت!
در کافه رو با حرص کوبیدم و با قدمای تند ازش دور شدم، کمی که باد خنک به سرم خورد تازه متوجه شدم چه غلطی کردم...
حالا دیگه نه شغلی داشتم نه پولی، وقتی پول نداشتم یعنی خونه هم نداشتم! چون خوابگاهی که توش میموندم هفتگی پول میگرفت و این یعنی فقط واسه سه روز دیگه سرپناه داشتم!
نه راه پس داشتم نه راه پیش... تو دو روز که نمیشد کار پیدا کرد... اونم منی که نه حرفه ای بلدم نه چیزی!
نا امیدانه به مقصدی نا مشخص قدم میزدم که صدایی آشنا اسممو فرا خوند.
برگشتمو سامان و الهامو دیدم که نفس نفس زنام دنبالم میدویدن
#تیدا خانم یه دختر شر و شیطونه!😁اما یه روز تو تیمارستان میره تا به #مادربزرگش سر بزنه.🚶🏻♀ولی اونجا یه پسری رو میبینه که از لحاظ #عقلی خیلی کم داره!☹️تیدا خانم ما تو نگاه اول #عاشق این آق پسر میشه و چه کارها میکند بماند!😂خودش رو شکل #دیوونه ها در میاره و تو اون تیمارستان بستریش میکنن!😐😂همون اول کاری میره میپره رو سر و کول پسره و میگه:
-پیتکو #پیتکو خر خوشگلم بدو ببینم.🤣🐎دیگه من هیچی نمیگم که😝فقط بیا خودت بخون😉😂 #فقط آخرش که تیدا میشینه جلو هلیوس تا ازش خواستگاری کنه و بهش بگه که دوست دارم؛ هلیوس یواشکی بهش میگه:
-زر نزن تیدا من دیوونه نیستم. اما تو پاک دیوونه شدی!😐😂
فقط قیافهی اون لحظهی تیدا رو نگم برات!😂❌
نظرتون راجب مهدی تا اینجای داستان...👹😂😂
https://t.me/BChatBot?start=sc-32341-uef9zpv
#پارت_چهار
#مهدی
با فرود اومدن دوتا دست روی سینم چند قدمی به عقب رفتم، غضبناک نگاهش کردم.
یه پسر حدودا بیست ساله با مو های فر و چشم و ابرو مشکی، جثش از من کوچیک تر بود اما انگار زورش زیاد بود.
+ هوششش چتههه تو؟
حق به جانب با جدیت گفت
_ خودت چته لا اوبالی کافه رو گذاشتی رو سرت! تو کدوم طویله بزرگ شدی که بهت یاد دادن اینجوری با یه خانوم رفتار کنی؟
به سمتش یورش بردم و یقشو گرفتم
+ سر به سر من نذار گارسون کوچولو بد میبینی!
_ دستتو بکش ببینم!
یقشو محکک تر گرفتم
+ نگیرم میخوای چه گ..
با مشتی که توی صورتم خوابید از حرف زدن عاجز شدم، دستمو رو محل مشت که هرلحظه بیشتر درد میگرفت گذاشتم و خشمگین به دوتا گارسونی که رو بروم وایساده بودن نگاه کردم، اونی که مشتو زده بود غرید
_ گمشو برو دیگه مرتیکه بی همه چیز!
دیگه صدای مردم هم درومده بود
_ بندازیدش بیرون..چه وضعشه..بیرونش کنید و...
#آرشام
دستاشو محکم تر از قبل مشت کرد و با نفرت و غضب به مردم معترض و ما نگاه کرد
_ بهتون نشون میدم!
رو به رو دختره گفت
_ حساب تورو هم بعدا میرسم آشغال!
سامان_ برو گمشو دیگه تو هم.
نگاهی مملؤ از کینه بهمون انداخت و از کافه بیرون رفت، سوار پرشیای سفیدش شد و با سرعت زیادی دور شد.
سمت دختری که که سرشو روی میز گذاشته و گریه میکرد رفتم، مردد بودم بهش دست بزنم یا نه
+ حالتون خوبه؟
سرشو بالا آورد و با چشمای آغشته به اشک و صدای بغض آلود داد زد
_ به تو چه؟ حالم بده دیگه نمیبینی؟ همه چیز تموم شد! اصن همه چیز تقصیر تو و دوستته!
سامان_ پاشو برو بیرون ببینم دختره بی لیاقت! باید میذاشتیم مثل سگ کتکت میزد!
صدای بم و عصبی صاحب کافه از پست سرمون هردومونو میخکوب کرد
_ سامان! باراد! همین حالا بیاید اتاقم!
نگاهی به چشمای مضطرب سامان انداختم
+ دخلمون اومده...!
#سامان
رییس وقتایی که عصبی میشد یه نگاهش کافی بود تا خودتو خراب کنی! چهار شونه که چه عرض کنم ده تا شونه هم کمشه! قد بلند و ریشای بلند تیره! دقیقا تصوری که از داعشی ها داشتم تو رییسم خلاصه میشد.
_ این دفعه سومیه که توی کافه من دعوا راه میندازید!
آرشام_ اما ایندفعه تقصیر ما نبود! ما فقط ازون دختر دفاع کردیم!
_ مساااائل شخصییی بقیه به تو چهههه؟!
حق به جانب از جا پرید و عصبی گفت
آرشام_ ببخشید که ما مثل شما بیرحم و خودخواه نیستیم؟
این حرف همانا و گره خوردن سگرمه های رییس همانا، از پشت میزش بلند شد و...
#پارت_سه
#آرشام
شاید خرافاتی بنظر بیام اما این سکه برام شانس میاره، شایدم یه تلقین بود که پیشامد های خوبو برام مهیا میکرد، هرچیزی که بود بهم حس خوبی میداد، مثل یه جادوی محافظ... پدرم وقتی زنده بود علارغم علاقهٔ بیش از حد من به این سکه هیچوقت نمیذاشت بهش نزدیک بشم!
حتی زمانی هم که دور از چشمش با اون سکه ور میرفتم بشدت باهام برخورد میکرد و هیچ سوالی رو در موردش پاسخگو نبود.
بعد فوت نا به هنگام و پدرم این سکه به من رسید و هیچوقتم از خودم دورش نکردم.
سر و صدایی که از رو برو میومد توجهمو جلب کرد، همون میزی بود که چند لحظه پیش الهام کیک تولدشونو برد سر میزشون.
پسر قد بلند و چهارشونه ای که عضلات صورت خوش فرمشو منقبض کرده و با رنگ سرخی که خشم به چهرش میداد با دختر رو بروش جر و بحث میکرد.
چشمامو ریز و گوشامو تیز کردم تا متوجه جریان بینشون بشم.
پسری که از قرار معلوم اسمش مهدی بود پوستش هر لحظه بیشتر رو به کبودی میرفت و رگای گردنش برجسته تر میشدن، دختری که جلوش ایستاده بود با چشمان اشک آلود و صدایی که از استرس میلرزید تند تند داشت توضیح میداد
_ م..مهدی..ممن من بخدا قصد بدی ن..نداشتم
مهدی_ خفه شو! آبرومو بردی! دستتت بردااار از کاااراااتتتت خستم کردییییی!
کافه رو گذاشت بودن رو سرشون اما هیچکس دخالت نمیکرد، مردم تو این موارد فقط بلدن پچ پچ کنن و مثل احمقا زل بزنن اما امان از یه انسان که بیاد به داد اون دخترک بفرسته!
حالا که فکر میکنم منم مثل بقیه ام! منم داشتم مثل بز نگاه میکردم...
شونه بالا انداختم و بیخیال به سمت آشپزخونه قدم برداشتم، خودم اونقدر بدبختی داشتم که درد بقیه برام بی اهمیت باشه!
هنوز به در آشپز خونه نرسیده بودم که صدای جیغ دختره میخکوبم کرد، تندی عقب گرد کردم و پهن زمین پیداش کردم؛ خونم به جوش اومده بود!
مهدی_ پاشو پاشو خودتو نزن به موش مردگی کارت دارم حالا!
چشمامو تو کاسه تابی دادم و با حرص لبامو به هم فشردم، سکمو تو دستم مشت کردم
_ اگه شیر رو شد میرم اگه خط اومد نمیرم.
سکه رو به بالا پرت کردم و دوباره گرفتمش، ای بخشکه این شانس!
#مهدی
خونم به جوش اومده بود اونقدر عصبی بودم که دلم میخواست کافه رو روی سرش خراب کنم، با خشم نهیب زدم
+ صدبار بهت گفتم رابطه ما تموم شده گفتم دست از سر من بردار! گفتم یا نه؟ الان رفتی با مادرم حرف زدی که شب تولد منو تو خونمون جشن بگیری؟ تو خجالت نمیکشی؟ چرا از طرف من همرو دعوت کردی آشغال؟
دستشو کشیدم تا بلندش کنم که با فرود اومدن دوتا دست روی سینم چند قدمی به عقب رفتم، غضبناک نگاهش کردم
تاریخ رُند باشد یا غیر رُند
هوا آفتابی باشد یا بارانی
احوالم تلخ باشد با شیرین
تو که باشی همان رُند بدون اعشارم
میشوم یک ملودی روی ریتم
سرد و گرم ندارد، با تو هوا همیشه خوب است
خلق و خویم همیشه شمال است
با تو من، تنها خدایی میکنم...🌈🌙
#پارت_چهار
#مهدی
با فرود اومدن دوتا دست روی سینم چند قدمی به عقب رفتم، غضبناک نگاهش کردم.
یه پسر حدودا بیست ساله با مو های فر و چشم و ابرو مشکی، جثش از من کوچیک تر بود اما انگار زورش زیاد بود.
+ هوششش چتههه تو؟
حق به جانب با جدیت گفت
_ خودت چته لا اوبالی کافه رو گذاشتی رو سرت! تو کدوم طویله بزرگ شدی که بهت یاد دادن اینجوری با یه خانوم رفتار کنی؟
به سمتش یورش بردم و یقشو گرفتم
+ سر به سر من نذار گارسون کوچولو بد میبینی!
_ دستتو بکش ببینم!
یقشو محکک تر گرفتم
+ نگیرم میخوای چه گ..
با مشتی که توی صورتم خوابید از حرف زدن عاجز شدم، دستمو رو محل مشت که هرلحظه بیشتر درد میگرفت گذاشتم و خشمگین به دوتا گارسونی که رو بروم وایساده بودن نگاه کردم، اونی که مشتو زده بود غرید
_ گمشو برو دیگه مرتیکه بی همه چیز!
دیگه صدای مردم هم درومده بود
_ بندازیدش بیرون..چه وضعشه..بیرونش کنید و...
#آرشام
دستاشو محکم تر از قبل مشت کرد و با نفرت و غضب به مردم معترض و ما نگاه کرد
_ بهتون نشون میدم!
رو به رو دختره گفت
_ حساب تورو هم بعدا میرسم آشغال!
سامان_ برو گمشو دیگه تو هم.
نگاهی مملؤ از کینه بهمون انداخت و از کافه بیرون رفت، سوار پرشیای سفیدش شد و با سرعت زیادی دور شد.
سمت دختری که که سرشو روی میز گذاشته و گریه میکرد رفتم، مردد بودم بهش دست بزنم یا نه
+ حالتون خوبه؟
سرشو بالا آورد و با چشمای آغشته به اشک و صدای بغض آلود داد زد
_ به تو چه؟ حالم بده دیگه نمیبینی؟ همه چیز تموم شد! اصن همه چیز تقصیر تو و دوستته!
سامان_ پاشو برو بیرون ببینم دختره بی لیاقت! باید میذاشتیم مثل سگ کتکت میزد!
صدای بم و عصبی صاحب کافه از پست سرمون هردومونو میخکوب کرد
_ سامان! باراد! همین حالا بیاید اتاقم!
نگاهی به چشمای مضطرب سامان انداختم
+ دخلمون اومده...!
#سامان
رییس وقتایی که عصبی میشد یه نگاهش کافی بود تا خودتو خراب کنی! چهار شونه که چه عرض کنم ده تا شونه هم کمشه! قد بلند و ریشای بلند تیره! دقیقا تصوری که از داعشی ها داشتم تو رییسم خلاصه میشد.
_ این دفعه سومیه که توی کافه من دعوا راه میندازید!
باراد_ اما ایندفعه تقصیر ما نبود! ما فقط ازون دختر دفاع کردیم!
_ مساااائل شخصییی بقیه به تو چهههه؟!
حق به جانب از جا پرید و عصبی گفت
باراد_ ببخشید که ما مثل شما بیرحم و خودخواه نیستیم؟
این حرف همانا و گره خوردن سگرمه های رییس همانا، از پشت میزش بلند شد و...
#پارت_سه
#آرشام
شاید خرافاتی بنظر بیام اما این سکه برام شانس میاره، شایدم یه تلقین بود که پیشامد های خوبو برام مهیا میکرد، هرچیزی که بود بهم حس خوبی میداد، مثل یه جادوی محافظ... پدرم وقتی زنده بود علارغم علاقهٔ بیش از حد من به این سکه هیچوقت نمیذاشت بهش نزدیک بشم!
حتی زمانی هم که دور از چشمش با اون سکه ور میرفتم بشدت باهام برخورد میکرد و هیچ سوالی رو در موردش پاسخگو نبود.
بعد فوت نا به هنگام و پدرم این سکه به من رسید و هیچوقتم از خودم دورش نکردم.
سر و صدایی که از رو برو میومد توجهمو جلب کرد، همون میزی بود که چند لحظه پیش الهام کیک تولدشونو برد سر میزشون.
پسر قد بلند و چهارشونه ای که عضلات صورت خوش فرمشو منقبض کرده و با رنگ سرخی که خشم به چهرش میداد با دختر رو بروش جر و بحث میکرد.
چشمامو ریز و گوشامو تیز کردم تا متوجه جریان بینشون بشم.
پسری که از قرار معلوم اسمش مهدی بود پوستش هر لحظه بیشتر رو به کبودی میرفت و رگای گردنش برجسته تر میشدن، دختری که جلوش ایستاده بود با چشمان اشک آلود و صدایی که از استرس میلرزید تند تند داشت توضیح میداد
_ م..مهدی..ممن من بخدا قصد بدی ن..نداشتم
مهدی_ خفه شو! آبرومو بردی! دستتت بردااار از کاااراااتتتت خستم کردییییی!
کافه رو گذاشت بودن رو سرشون اما هیچکس دخالت نمیکرد، مردم تو این موارد فقط بلدن پچ پچ کنن و مثل احمقا زل بزنن اما امان از یه انسان که بیاد به داد اون دخترک بفرسته!
حالا که فکر میکنم منم مثل بقیه ام! منم داشتم مثل بز نگاه میکردم...
شونه بالا انداختم و بیخیال به سمت آشپزخونه قدم برداشتم، خودم اونقدر بدبختی داشتم که درد بقیه برام بی اهمیت باشه!
هنوز به در آشپز خونه نرسیده بودم که صدای جیغ دختره میخکوبم کرد، تندی عقب گرد کردم و پهن زمین پیداش کردم؛ خونم به جوش اومده بود!
مهدی_ پاشو پاشو خودتو نزن به موش مردگی کارت دارم حالا!
چشمامو تو کاسه تابی دادم و با حرص لبامو به هم فشردم، سکمو تو دستم مشت کردم
_ اگه شیر رو شد میرم اگه خط اومد نمیرم.
سکه رو به بالا پرت کردم و دوباره گرفتمش، ای بخشکه این شانس!
#مهدی
خونم به جوش اومده بود اونقدر عصبی بودم که دلم میخواست کافه رو روی سرش خراب کنم، با خشم نهیب زدم
+ صدبار بهت گفتم رابطه ما تموم شده گفتم دست از سر من بردار! گفتم یا نه؟ الان رفتی با مادرم حرف زدی که شب تولد منو تو خونمون جشن بگیری؟ تو خجالت نمیکشی؟ چرا از طرف من همرو دعوت کردی آشغال؟
دستشو کشیدم تا بلندش کنم که با فرود اومدن دوتا دست روی سینم چند قدمی به عقب رفتم، غضبناک نگاهش کردم
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
