داستان کوتاه
📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу داستان کوتاه
Канал داستان کوتاه у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 115 990 підписників, посідаючи 45 місце в категорії Юриспруденція та 2 342 місце у регіоні Іран.
📊 Показники аудиторії та динаміка
З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 115 990 підписників.
За останніми даними від 05 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на -3 273, а за останні 24 години на -215, загальне охоплення залишається високим.
- Статус верифікації: Не верифікований
- Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 2.84%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 3.77% реакцій від загальної кількості підписників.
- Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 3 299 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 4 371 переглядів.
- Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 37.
- Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як زنعمو, هادی, v2ray, حالشو, رباب.
📝 Опис та контентна політика
Опис каналу не надано.
Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 06 червня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Юриспруденція.
Триває завантаження даних...
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 06 червня | 0 | |||
| 05 червня | 0 | |||
| 04 червня | 0 | |||
| 03 червня | 0 | |||
| 02 червня | 0 | |||
| 01 червня | 0 |
| 2 | آیا این پیشگو واقعا آینده رو میبینه! ؟
خیلی ها میگن پیش بینی هاش عجیبه و دقیق دراومده
تمام پیش بینی های او درباره خامنه ای،ترامپ،جنگ خاورمیانه و ....👇👇
7 تا پیشبینی کرده ۶ تاش درست در اومده اخری رو بیینید 🙂👆👆 | 3 301 |
| 3 | شوهرم از کارخونه دارهای کله گنده ایران بود که کلی زن و دختر رنگ و وارنگ دنبالش بودن...
اما از بچگی عاشق من بود و بالاخره پنهونی خونه گرفتیمو عقد کردیم با اینکه بالاخره به هم رسیده بودیم اخلاقای خیلی خاصی داشت و ازم خیلی انتظار داشت ! چشم بسته هرچی میگفت
قبول میکردم چون میترسیدم زنای دیگه از چنگم درش بیارن .
هر شیش ماه منو میبرد دکتر زنان! اما تا پامو میگذاشتم داخل هر دفعه که میرفتم از ترس بیهوش میشدم چون دوسش داشتم حرفی نمیزدم تا ناراحت نشه و میگفت تو زن ایده آل منی يكدفعه بالاخره ترس و کنار گذاشتم تا ببینم چرا باید هر دفعه بیام دکتر و چیکار میکنه که شوهرم تا یه مدت عين غلام حلقه به گوش عاشقمه شبانه روز ولم نمیکنه
ولی با حرفی که شوهرم پشت پرده داشت به دکتر میگفت از ترس تنم
لرزید و همونجا...👇👇👇
ادامه ی داستان | 3 315 |
| 4 | 🔴ضرب المثل 👇
میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند که ناگهان........
خواندن کامل 👉 | 1 |
| 5 | 😍اگه دنبال داستانهای کمیابی بیا اینجا👇
https://t.me/+nHR9MYHYli9lN2M0 | 1 |
| 6 | شوهرم شب عروسی برادر نابیناش و آورد توو حجله و ازم تقاضایی کرد که باورم نشد و مجبور شدم…
ادامه داستان | 412 |
| 7 | سلام من محمد هستم ۳۰ ثانیه وقت بزار و متن زیر رو بخون 👇
از بی پولی خسته شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم، دنبال یه کار بودم که درآمدش عالی باشه وقت زیادی هم نخواد تا با کانال زیر آشنا شدم کاملا رایگان بهم یاد دادن چیکار کنم تو یک ماه اول تونستم با کار هایی که میگن ۲۴ میلیون کسب درآمد کنم در کمتر از ۴ ماه تونستم دنا پلاس بگیرم لینکش رو میزارم این پایین همین الان واردش شو همونطوری که زندگیه من رو عوض کرد زندگیه تورو هم عوض میکنه 👇 | 411 |
| 8 | بهترین آرزویی
که میتونم امشب
براتون داشته باشم
اینه که
خدا آنقدرعاشقانه نگاهتون کنه
که حس کنید مهم ترین و
خوشبخت ترین موجود
کائنات هستید
✨شبتون اروم
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 3 410 |
| 9 | واااای بیاین این شعر بی ادبی رو بخونید 🤣🤣 هر کی نخونه نصف عمرش به فناست 😅 | 3 109 |
| 10 | در خاطر تو مانده آن شب که تو را کردم
در گوشه ی این خانه از خواب خوشت بیدار؟
گفتم که بخور اینرا سرخ است پر از آب است
این سیب خودم چیدم از آن طرف دیوار...
شعر شب جمعه ایرج میرزا که حتما باید بشنوید 🤣🔞⬇️⬇️
@Shear+18
@shear+18 | 3 196 |
| 11 | دوربین مخفی تو حموم زنونه😐 | 2 982 |
| 12 | حموم زنونه که میگن اینجاست بزن رو صابون ها بیا روده بر میشی از خنده👇👇👇
🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼
🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼
🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼🧼 | 3 108 |
| 13 | 🔘داستان
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخدار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعههای قبل، در صندلی چرخدار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را میکشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نردههای چوبی سفیدی که دور تا دور حیاطشان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
#هیچوقت_ناامید_نشو
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 3 143 |
| 14 | هیچ وقت یه کتاب را از روی جلدش قضاوت نکن...
کلیپ عالیه👌
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 3 195 |
| 15 | ریشه انسانها، فهم آنهاست👌
یک سنگ به اندازه ای بالا می رود ،
که نیرویی پشت آن باشد.
با تمام شدنِ نیرو ،
سقوط و افتادن سنگ طبیعی است
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن ؛ که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند و سربلند می شود.
هر فردی به اندازه این گیاه کوچک👍
ریشه داشته باشد 👍
از زیر خاک و سنگ 👍
از زیر عادت و غریزه👍
و از زیر حرف ها و هوس ها👍
سر بیرون می آورد و با قلبی از عشق افتخار می آفرینید.
ریشه ما ، همان " فهم " ما است👌
@dastankhotah | 3 213 |
| 16 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوچهل
اون مدتی که ازشون دور بودم برام درس عبرتی شده بود تا بفهمم خانواده رو نمیشه با چیزی عوض کرد... حتی تو اون مدت ننه با همسایه و فامیل هم رفت و آمدش رو قطع کرده بود و حواسش جمع بود در حیاط همیشه بسته باشه، اگر گاهی کسی میومد خونمون هم منو با حامی میفرستاد تو اتاق ننجون که ته حیاط بود تا اگر حامی گریه کرد صدای گریه اش به گوش کسی نرسه...
روزی چند بار هم به پسرها تاکید میکرد حواسشون باشه تا اسمی از من نبرن و من هرچند دلم میشکست، اما سعی میکردم خودم رو دلداری بدم و زیاد روی این موضوع حساس نشم.....
سرم رو گرم بچه ام کرده بودم و سعی میکردم دوباره دردسر درست نکنم....آقاجون هم هرچند من رو بخشیده بود، اما هنوز باهام سرسنگین بود، اصلا به حامی نگاه هم نمیکرد، ننه میگفت وقتی فهمیده من از محمدرضا صاحب یک بچه شدم، خیلی عصبانی شده و تا صبح خود خوری کرده... بعدم سکوت کرده بود و حرفی نمیزد، گه گاهی با من همکلام میشد، اما حامی رو کاملا ندیده میگرفت....
کنار ننجون نشستم و با غصه گفتم:خسته شدم ننجون... کی میشه بتونم از این خونه بیرون برم؟
ننجون کمی از چایی اش خورد و گفت:چی بگم ننه... بزار یک مدت بگذره، آب ها از آسیاب بیفته، ببینیم چی میشه....
خواستم جوابم ننجون رو بدم که در حیاط زده شد، سریع حامی رو برداشتم تا برم تو اتاق ننجون که صدای محمد به گوشم رسید:ماه بانوهه....
اینو که گفت نفس راحتی کشیدم و نشستم سرجام. ماه بانو وارد حیاط شد و با قدم های بلند به سمت من اومد و بعد از احوالپرسی با ننه گفت:مژده بده ماهزاده خانم...
سوالی نگاهش کردم، دست کرد و از زیر چادرش دفترچه ای به سمتم گرفت و با ذوق گفت:شناسنامه ی گل پسرت...
سریع شناسنامه رو از دستش گرفتم و بازش کردم، با دیدن اسم حامی روی صفحه ی شناسنامه و اسم محمدرضا به عنوان اسم پدرش اشک حلقه زد تو چشمم...
دلم میخواست بدونم محمدرضا تو چه حال و روزیه! بچه اش به دنیا اومده یا نه... زندگیش با اون زن خوبه یا نه... یعنی به همین سادگی من رو فراموش کرده بود؟ تمام اون دوستت دارم ها رو...خاطراتمون رو یادش رفته بود؟ چطور ممکن بود آخه...
آهی کشیدم و به سختی لبخندی زدم و گفتم:دستت درد نکنه آبجی، از طرف من از آقا عباس هم تشکر کن، خیلی زحمت کشیده...
ماه بانو کنارم نشست و گفت:با ننه حرف زدم.....
منتظر نگاهش کردم، برای خودش چایی ریخت و گفت:نمیشه که تا ابد خودت رو تو این چهاردیواری حبس کنی... بهتره مردم بفهمن برگشتی... هرکی سوال کرد میگیم شوهرت فوت شده، دیوار حاشا بلنده، میگیم تو شهر زن یکی شده بودی که مریض شده و مرده، توام با بچه ات برگشتی.....
با دلخوری گفتم:چرا باید همچین دروغی بگید؟
ماه بانو پوزخندی زد و به تلخی گفت:میخوای راستش رو بگیم؟ نظرت چیه بگیم ماهزاده پشت کرد به خانواده اش و رفت زن یه مرد زن دار شد و بعدم شوهرش با یه بچه ولش کرد و رفت دنبال زندگی خودش! میخوای اینو به مردم بگیم؟ اره؟
با بغض گفتم:نه... نه اینو بگید ،نه دروغ بگید، اصلا چه لزومی داره دیگران بدونن چی به سر من اومده...
ننجون نگاه بدی به ماه بانو انداخت و گفت:باید بدونن ننه، این مردم اگر اصل ماجرا رو ندونن هزار جور داستان و قصه میبافن واسه خودشون، یک کلاغ چهل کلاغ میکنن و حرف هایی پشت سرت میزنن که باورت نمیشه. ولی وقتی خودمون بگیم چی شده و چی به سرت اومده دیگه کسی نمیشینه قصه ببافه واسه خودش...
ماه بانو بعد مکث کوتاهی گفت:اینجوری بهتره ماهی، برمیگردی بین مردم، چهار تا مراسم و عروسی میری دلت وا میشه،بچه ات پا به پای بچه های دیگه بزرگ میشه..
بعد زیرچشمی نگاهی به ننجون انداخت و گفت:حتی... یکم که بگذره میتونی شوهر کنی، خداروشکر زخم های صورتت هم خیلی بهتر شدن...
سریع گفتم:نه! من دیگه ازدواج نمیکنم..
+حالا هم خواستگار صف نکشیده پشت در ماهی خانم... میگم بعدها، اگر کسی پیدا شد که شرایط خوبی داشت میتونی ازدواج کنی، خدا رو چه دیدی، شاید خوشبخت شدی و تمام سختی ها رو فراموش کردی.....
آهی کشیدم و گفتم:من با بچه ام خوشبختم، هرکاری بگید نه نمیگم. اما ازدواج نه... هرگز نمیتونم به ازدواج دوباره فکر کنم، یک گوشه ی این خونه دارم زندگیم رو میکنم، اگر فکر میکنید بودنم باعث دردسره بگید یک فکری برای اونم میکنم......
اینو گفتم و با بغض از جا بلند شدم و حامی رو بغل کردم و به سمت اتاقم رفتم
ازدواج دوباره... حتی اسمش هم لرزه به جونم مینداخت....
محمدرضا من رو ترک کرده بود ،اما من که میدونستم هنوز از ته قلبم دوستش دارم، چطور میتونستم با مرد دیگه ای ازدواج کنم ..هنوز یک سال از مدت محرمیت ما مونده بود.....
هرچند محمدرضا پیغام فرستاده بود که باقیش رو بخشیده، اما من تا از زبون خودش نمیشنیدم باور نمیکردم...
@dastankhotah | 3 360 |
| 17 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوسیونه
سری به نشونه ی نه تکون دادم،ننه گفت
+میخوای چیکار کنی ماهزاده؟ واسه شناسنامه اش...
ماه بانو گفت:میشه ی گواهی فوت واسه پدرش جور کرد و براش سه جلد گرفت، ها؟
با بغض نگاهش کردم و زمزمه کردم:پدرش زنده اس!
ننه رو ترش کرد و گفت:زنده اس که زنده اس! وقتی سرش گرم زندگی خودشه و کاری به کار تو نداره یعنی زنده نیست... لااقل واسه تو زنده نیست ماهی، تو رو خدا ول کن این دوست داشتن رو، دیدی که تاوانش چقدر سخت بود، پای یک بچه ی بی گناه رو هم به این زندگی باز کردی، الان میخوای چیکار کنی؟ میخوای بری به اون بگی بیاد واسه بچه ات شناسنامه بگیره؟ میدونی اگر بفهمه بچه ای داره اونو ازت میگیره و نمیذاره چشم تو بهش بیفته؟ ها؟
آهی کشیدم و گفتم:اینکارو نمیکنه ننه...
ماه بانو با غیض گفت
+یک روزم میگفتی منو ول نمیکنه! میگفتی دوستم داره و باهاش خوشبختم! چی شد ماهی؟چی شد اون خوشبختی که ازش دم میزدی؟ کو اون مردی که به خاطرش پا گذاشتی روی خانواده ات؟ یکم فکر کن ماهی، تو رو خدا بزرگ شو و انقدر با خطاهات ما رو به دردسر ننداز.....
اشک نشست روی صورتم، رعنا با حرص گفت:چه خبرته بانو؟ بذار برسه بعد شروع کن به سوال جواب کردن و تحقیر کردنش... نمیبینی خودش حال و روز خوبی نداره؟ ما که خواهریم باید راه درست رو جلوی پاش بذاریم...
ماه بانو پوزخندی زد و گفت:فعلا خانم انقدر خودسر شده که حرف و نظر دیگران براش ذره ای اهمیت نداره، به خدا جرات ندارم از خونه بیام بیرون، جرات ندارم پای صحبت کسی بشینم بس که میپرسن خواهرت کو؟ کجا رفت! جلوی خانواده ی شوهرم سرم پایینه... فقط هم من اینجوری نبودما، همین ترنج کم سرکوفت نشنیده از دایی و خانواده اش... همین رعنا که همیشه زبونش درازه ،کم حرف نشنیده از شوهرش و قوم شوهرش...
با گریه سرم رو پایین انداختم، فکر نمیکردم خطای من جز خودم روی زندگی بقیه هم تاثیر گذاشته باشه، اما انگار اشتباه میکردم....
ننجون نگاه بدی به ماه بانو انداخت و گفت:اومدی اینجا دل ابن بچه رو پرغصه کنی؟ یالا پاشو برو خونه ات، از این به بعدم هرکسی پرسید خواهرت کو دیگه براش جواب داری، برید انقدر دل این بچه رو پرغصخ نکنید، خطا کرده... آدم که از بین نبرده انقدر اذیتش میکنید.....
با بغض گفتم:نه ننجون... حق دارن، هرچی بگن حق دارن، من خطا کردم، با اشتباهم زندگی همه رو خراب کردم، الانم اگر راهی جز برگشتن داشتم ،هرگز برنمیگشتم تا بیشتر شما رو عذاب بدم...
هیچکس نمیدونه من تو این مدت چی کشیدم... شهريور که بیاد میشه یک سال که من تنهایی گلیم خودم رو از آب کشیدم... آره پیش آدم های مطمئنی بودم ،اما کیه که جای خانواده ی آدم رو بگیره؟ من یک سال اذیت شدم، هر روز و هر لحظه اش خودم رو بابت انتخابم ناسزا میدادم .. هر لحظه اش دلم میخواست برگردم و به پاتون بیفتم تا منو حلال کنید... بچه بودم، اشتباه کردم... تاوانش رو هم دادم، اگر فکر میکنید کم تاوان دادم باز حاضرم هرکاری بکنم تا ببخشید منو... من حامله بودم، اگر دلم یک لیوان آب میخواست روم نمیشد بگم... مثل شما نبودم که تو دوران بارداری خانواده ام عین پروانه دورم بچرخن... فکر کنم این بیشترین تاوانیه که دادم
رعنا با غصه بغلم کرد و رو به ماه بانو گفت:همینو میخواستی؟ که نیومده اشکش رو دربیاری؟ نمیبینی خودش حال و روز خوبی نداره....
ماه بانو سکوت کرد و بعد از سکوتی کوتاه گفت:ببخش ماهی، بد حرف زدم، دست خودم نبود... حالا که اومدی بمونی باید فکر هامون رو بریزیم رو هم تا دیگه بابت اشتباهی که کردی تاوان ندی، اول از همه باید برای این بچه سه جلد بگیری... من میتونم از عباس(شوهرش) بخوام یک یک گواهی فوت برامون جور کنه... اینجوری میتونی واسه بچه ات شناسنامه بگیری....
چی میتونستم بگم؟بعد اون همه خطا و اشتباه حقی نداشتم که بخوام نظر بدم، برای همین گرسنگی حامی رو بهانه کردم، بغلش کردم و همونطور که به سمت اتاقم میرفتم گفتم:هرکاری فکر میکنید درسته انجام بدید...
*
کهنه ی حامی رو روی بند رخت آویزون کردم و به سمت ننجون برگشتم.....یک ماه از برگشتم به ده میگذشت و عین اون یک ماه عین زندانی ها تو خونه حبس شده بودم، ننه میگفت تازه اسمت از سر زبون ها افتاده و بهتره کسی از برگشتنت باخبر نشه، مخصوصا که بعد این همه وقت با یک بچه برگشتی، اینجوری باز باید جواب سوالات تموم نشدنی مردم رو بدیم!
منم گله و شکایتی نداشتم، یعنی نمیتونستم داشته باشم. فقط سعی میکردم هر حرفی زدن رو گوش بدم و هیچ اعتراضی نکنم.همین که تو خونه ی پدری جام امن بود برام کافی بود،همین که جایی داشتم تا بی منت توش زندگی کنم و آدم هایی دورم بودن که هرچند گاهی زخم زبون میزدن ،اما از ته دل دوستم داشتن برام کافی بود....
@dastankhotah | 3 352 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوسیوهشت
پاشدم رفتم از تو مطبخ لیوان آبی براش بیارم که چشمم به آقاجون افتاد که داشت وضو میگرفت تا نماز شبش رو بخونه... چقدر دلم برای دیدن اون صحنه تنگ شده بود، برای تماشا کردن آقاجون حین وضو گرفتن و گوش دادن به ذکر هاش......
حواسش به من نبود، غرق وضو گرفتنش بود... آهسته بهش نزدیک شدم، وضوش که تموم شد با صدای گرفته ای زمزمه کرد:خدایا بچه ام رو به خودت سپردم...
بغض کرده گفتم:آقاجون...
با بهت به سمتم برگشت..... انگار باورش نمیشد دختری که روبه روش ایستاده همون دختری باشه که چند لحظه قبل به خدا سپرده بودش...
با دیدنم چشم هاش برقی زد، اما سریع اخمی کرد و گفت:اینجا چیکار میکنی؟
منو بخشیده بود... اینو از نگاهش میفهمیدم. از محبت صداش که هرچقدر هم سعی کرده بود مخفیش کنه، اما موفق نشده بود.....
با گریه گفتم:اومدم به پات بیفتم تا حلالم کنی... تا ببخشی دختر خطاکارت رو...
آقاجون خیره شد بهم، اشک حلقه ی زده ی تو چشمم قلبم رو به درد میآورد، زمزمه کرد:بد کردی...
سر تکون دادم و گفتم:اشتباه کردم آقاجون... شما بزرگتری... شما ببخش به بچگی و نادونیم....
وقتی به روم لبخند زد،تازه فهمیده بودم چقدر محتاج این محبت بودم.. آقاجون گفت:کجا بودی این همه وقت؟ نگفتی...
حرفش با صدای ننه قطع شد، ننه با قدم های بلند جلو اومد و رو به من گفت:برو تو اتاق بچه گشنه اس..
آقاجون با بهت گفت:بچه؟
خواستم حرفی بزنم که ننه گفت:ماهی تو برو من واسش میگم.....
راستش خودمم روم نمیشد جلوی آقاجون وایستم و بگم بچه دار شدم! برای همین سریع چشمی گفتم و راهی اتاق شدم.....
حامی رو بغل گرفتم و از پنجره تو نور کم ماه خیره شدم به ننه که داشت تند تند چیزی رو برای آقاجون تعریف میکرد....
حسی بهم میگفت داره چیزی رو ازم مخفی میکنه ،اما واقعا انقدر خسته بودم که حال و حوصله ی کارآگاه بازی نداشتم.... برای همین حامی رو شیر دادم و خودمم انقدر خسته بودم که کنارش خوابم برد...صبح با صدای خروس بی محل همسایه چشم باز کردم....یادمه قبلا وقتی صداش رو میشنیدم کلی براش خط و نشون میکشیدم ،اما اون روز حتی شنیدن صدای خروس همسایه هم حالم رو خوب میکرد، هرچیزی که من رو به یاد بودنم تو ده مینداخت حالم رو خوب میکرد...
از جا بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم، نگاهی به جای حامی انداختم... نبود... گوش که تیز کردم صدای هیجان زده ی رعنا به گوشم رسید:بده اش به من... اه این ماهی چقدر میخوابه ننه!شیطونه میگه برم بیدارش کنم ها....
لبخندی زدم و از جا بلند شدم، صدای ضعیف ننه به سختی به گوش میرسید:رعنا، دیگه تکرار نمیکنم ها... به خدا قسم بخوای تو این ماجرا دخالت کنی شیرم رو حلالت نمیکنم....
کنجکاو شدم، آهسته پنجره ی اتاق رو باز کردم و گوشم رو تیز کردم ،اما صدای بازی بچه های ماه بانو و ترنج لحظه به لحظه بلندتر میشد.
از بین حرف های رعنا فقط چند کلمه شنیدم:اشتباه میکنید... اصلا من ساکت میشم... خودتون میدونید...
دستی به لباسم کشیدم و رفتم تو حیاط، بچه ها با دیدنم دوره ام کردن و مدام خاله خاله میکردن، تک تکشون رو بوسیدم و بعد فرو رفتم تو بغل مهربون ماه بانو...
بوسه ای به صورت نگران ترنج زدم و محکم رعنای خندون رو بغل کردم... انگار باری از روی شونه ام برداشته شده بود....
رعنا نیشگون آرومی ازم گرفت و آهسته زیر گوشم گفت:بابت این پنهان کاریت یک تنبیه اساسی میشی...
بعد از همه چشمم به ننجون افتاد که با عصا داشت از اتاقش بیرون میومد، خیلی آهسته راه میرفت و دستش رو به دیوار گرفته بود، با تعجب نگاهی به رعنا انداختم، رعنا با غصه گفت:سکته کرده... الان بهتره ولی.....
بغض کرده با قدم های بلند به سمتش دویدم و بی حرف محکم بغلش کردم:ای دختر نادون، ای دختر ناسپاس... ببین چی به سر ننجونت آوردی...
ننجون گله میکرد و صورتم رو میبوسید، با گریه کمکش کردم روی تخت بشینه و با شرمندگی گفتم:نگید ننجون،به خدا تا عمر دارم شرمنده ی روی شمام....
ننجون نگاه بدی بهم انداخت و گفت:بده بغلم اون پدرسوخته رو.....
رعنا حامی رو تو بغل ننجون گذاشت، ننجون با ذوق نگاهش کرد و گفت:ای خدا..ماشالله اش باشه..
رعنا برای عوض کردن جو با شیطنت گفت:ننجون، برای بچه های ما انقدر ذوق نکردید ها.
ننجون تشری به رعنا زد و با غصه گفت:آخه کدومتون عین این دختر بی کس و تنها زايمان کردید؟ کدومتون تو غربت و بین غریبه ها روزهای سخت بارداری رو گذروندید.
بعدم شروع کرد به گله کردن از من که چرا از اول نیومدم براشون توضیح بدم چی به سرم اومده و به جای پناه آوردن به غریبه ها نیومدم از خانواده ی خودم طلب بخشش کنم.
ترنج از جا بلند شد و حامی رو از بغل ننجون گرفت و گفت:دیگه تموم شد ننجون، حرف زدن از گذشته که دردی رو دوا نمیکنه، فعلا باید به فکر آینده باشیم..
بعدم رو کرد به من و گفت:بچه ات سه جلد داره؟
@dastankhotah | 3 537 |
| 19 | داستان های بدون سانسورشب اول عروسی ❤️ | 3 787 |
| 20 |
𖧹 🫠 هر شب یک قصه
| 3 854 |
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
