﮼دل | 𝐃𝐄𝐋•
Відкрити в Telegram
ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ᴍʏ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ 🧑🏻🦯 ﮼اصلواورجینالبمونبزاردنیاازتکپیکنه😉🙌🏼 ✨ᴍᴜsɪᴄ - ᴠɪᴅᴇᴏ - ᴛᴇxᴛ - ᴘʀᴏғ🫀 ارتباط بامدير👇🏼 @iM_OmID_1xi 1400/5/5
Показати більше2 245
Підписники
+124 години
+37 днів
-330 днів
Архів дописів
2 244
#پُولكه 🙂
بخدا قسم ما هم روز ها جمعه ساعت تيري ها ما بگرده و ایبر و ایبر خيلي میریم 😊😉
ای که عکس و استوري نمیگذاریم چون نادیده نیستیم ✋🏼
#ها گُل مه 🤌🏼
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
2 244
-
«لا تَخَف وَ لاتَحزَن، إِنّا مُنَجّوكَ»
خدا میگه:نترس، نگران نباش، آخه من که نمیذارم اینطوری بمونه نجاتت میدم.
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
•
دل آدمی زاد که دیگه کمتر از گیاه نیست
گاهی ریشه اش جا می مونه
در دلی، لبخندی، نگاهی....
🤭♥️
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
#پارت: 170 ✍🏻
♥️ روياي عشق 🩵
#نويسنده: چينا سلطاني
سورج٫ ای چمدون بری چیه
تینا٫ از منه دوازده بجه شاو پرواز دارم
سورج٫ چیییی کجااااا یعنی چی
تینا٫ آییی سورج یک ماه پیش گفته بودم جدی نگرفتیم دیگه امشو میروم دیگع بابا مادر خبرن میشه لطفاً بری
سورج٫ ما که هیچی خو خیر بریم
بفهمیدم که ناراحت شده هموته که به موتر بالا میشدم گفتم
تینا٫ سورجی خوب میفهمی که خیلی ارزش دارین بمه نخاستم ناراحت بشین مجبور شدم گفتم دیگه اینجی نمیتونم بستکم لطفاً ناراحت نباش
سورج٫ اوکی ناراحت نیم ولی بتو بگم عمرأ اگه بتونی بری
تینا٫ یعنی چی
سورج٫ نه خوب یعنی هیچی هیچی
حرکت کردیم تح راه هوری زنگ زد که حنا بندونی شروع شده تو یکجایی
گفتم تح راییم هی میایم
بیخبر ازیکه امشو شوکه میشم
بلاخره برسیدیم ساعت از سورج پرسان کردم گفت نو بجه شده باااا خیلی دیر شده خخخ کله مه نکنن خوبه
داخل تالار شدم چمدون پیش وسایل دیگرا بکدیشتم مانتو خو شال خو بیرون کردم مرتب کردم خیلی خوب شده بودم میدرخشدم خخخخ
امشو نمیفهمم چری یک حسی دارم احساس میکنم سامان به نزدیکی منه اعتراف میکنم که خیلی دلتنگیو هستم
داخل تالار شدم خاطری دیر بود همگی طرف مه دیدن هه چیرقم سیل میکنن ها دیگع کسی که شویو اور یله کرده برفته ولی نگاها یونا یکرقمیه هییی یله کن چشم مه به استیج افتاد مرتکا هم همه بیامدن و رقص برپایه یکدم حس کردم یکی پیش مه ایستاد سیل کردم سورجه
سورج٫ اوه اوهو چیقدر مغبول دل همر میبری خوهری
تینا٫ هههه تو هم مغبول شدی البته بمه نمیرسی😌
سورج٫ با تعجب طرف مه دید خیلی وقت میشد شوخی نمیکردم خودمم نمیفهمم امشو یکرقمی انرژی دارم
طرف استیج سیل کردم کم کم نزدیک میشدم خیلی شلوغ بود سر استیج معلوم نمیشد ادلی مرتکا میرقصیدن زنکا ها هم خیلی خوشحال بودن سورج دست مه بگرفت گفت خودی هم بریم نزدیک استیج شدیم که سورج اشاره کرد به همو خانمی که آهنگ میگذاره که آهنگه قطع کنه آهنگ قطع شد با تعجب طرف سورج دیدم
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
#پارت: 169 ✍🏻
♥️ روياي عشق 🩵
#نويسنده: چينا سلطاني
ولی مه دیگه او موها نمیخاستم چون اونار سامان بافته بود هر وخت دست میزدم ياد ازو میفتادم حالی هم خیلی کوتاه هست موها گفتم که کمی فر بده و آرایش ساده ای بکنه و صورت مر اصلاح کنه بلاخره به ساعت هفت خلاص شدم سورج زنگ زدم بعد از نیم ساعت آمد خیلی اعصاب مر خراب کرد ای وختا باکوچکترین چیز اعصاب مه خراب میشه
باعصابانیت بشیشتم در محکم زدم او هم که آزی عادد مه خبر دیشت چهره خو مظلوم کرده بود
تینا٫ میفهمی نیم ساعت پیش به تو زنگ زدم بیست دقیقه به هشت مانده 😡تاحالی رختابرخو نکردم
سورج٫ ببخشین خو او آمده بود درمانده خوش آمد گفتن بزو شدم یاد مه رفت از تو
تینا٫ کیی آمده بود😐
سورج که معلومه بود دستپاچه شده بود گفت
سورج٫ خو مهمونا دیگع مهمونا تالار یکی از رفیقا دیگع هاا بریم دیر شده بعد حرکت کرد
به قصه نشدم حوصله ندیشتم
بلاخره بعد از بیست دقیقه برسیدم تیز برفتم رختا خو برخو کردم
مدل پیراهن مه میدی راسته بود یخن یو هم کرسیتی بو از قسمت روم تا پایین کش داده بود که جمع شده بود شبع چاک شده بود کمی بی حجاب بود خیر دیگع چمدون خو هم وردیشتم پیش از رفتن تیار کرده بودم پاسپورت و بلیط هم وردیشتم داخل کیف خو کردم بیرون شدم سورج تعجب کرد چمدون بدید
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
#پارت: 168 ✍🏻
♥️ روياي عشق 🩵
#نويسنده: چينا سلطاني
هانا......
هانا٫ دوروز پیش دیگع طاقت حال دینار ندیشتم وزنگ زدم به سامان خودی دعوا کردم که میفهمی چی حال داره تینا خیلی گفتم با کمال تعجب گفت اگه او واقعاً مر دوست دیشت او گپا به .یش شما نمیگفت او شاو همچیه شنیدم شنیدم که گفت مه عاشق میکنم ولی عاشق نمیشم واقعاً تعجب کرده بودم و گفتم پس چی خاطر رفتی او هم تعجب کرد و گفت او مر دوست ندیشت به پیش خودتو گفت اور نمام حالی تو ایته میگی من که بفهمیم چی میگه گفتم ادامه گپایو هم بشنویدی گفت یعنی چی جیغ کشیدم چون خیلی سخت بود تینا به اوحالت کاملآ تعغیر کرده بود گفتم چری نصف گپایو گوش کشیدی میفهمی او چی گفت بعد از ادامه گپا خو گفت عشق چیه مه دیوانه سامان شدم گفت روانی شدم ساماااان چری نصف دیگه گوش نکردی و قضاوت کردی میفهمی حال تینار شکسته خورد شده او تینا شوخ و سرحال خبری نیه بعد ازیکه خیلی جنگ کردم گفتم هنوز هم فرصت هست هم خودخو به عروسی مه برسون هم بیا و دل تینا بدست بیار
او هنگ کرده پووووف گناه هیچکدوم نبود فقط حرفا همدیگره نشنویدم
با صدا آرایشگر از فکر بیرون شدم
تینا......
بعد ازی که خاله رفتن پوزخندی زدم امشو قرار بعد از عروسی ساعت دوازده حرکت کنم به طرف ترکیه چون دیگع نمیتونوم اینجی ادامه بدم فقط مهرداد بابا و مادر مهرسام خبرم و طیلا دیگع هیچکس خبر نیه وقت خداحافظی میگم باز
بلاخره پنج و نیم شد رختایکه به عروسی میپوشیدم بکدیشتم به رو تخت باز از آرایشگاه بیام بپوشوم حبا سیاهی برخو کردم شال کوشا هم وردیشتم بیرون شدم سورج مر ببرد و گفت میایم باز به دنبال تو
حالیم به زیر دست آرایشگاه هستم گفتم یک آرایش ساده ای بکنه و موها خو هم که تا زیر گردن خو قیچی کردم بودم یک ماه پیش و همگی با ایکار مه خیلی ناراحت شدن گفتن حیف
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
خب تشكر از همه شما اوته كه بايد متن تصوير ميخورد نبود
ولي همي متن مه بهتره از همه بود فك كنم 😑🥺
2 244
گرچه عشقَت کرده پیرَم باز بعد از سالها
کودکی هستم که با اصرار میخواهَم تــو را...
~🖤🥀~
2 244
دیگر حوصله ای برای
غصه خوردن و بغض کردن و درد کشیدن ندارم
وقتی ببینم کسی یا چیزی عذابم میدهد ؛ نمیسوزم!
یا میسازمش ، یا کاملا رهایش میکنم
اسمش منطقی شدن نیست ،
آدم از یک جایی به بعد ، خسته میشود …
همین !
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
اینقدر حرص حرف و حدیث هایی که پشت سرتان میزنند رو نخورید،
به قول جناب مولانا:
او همه عیب تو گیرد
تا بپوشد عیب خود.
. 😉👋🏻
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
2 244
-
[فَاللهُ هُوَ الوَلیُّ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شِیء قَدِیرُ]
دوست حقیقی خداست،
و تنها اوست که بر هرکاری تواناست..!🙂♥️
𝗰𝗵𝗻𝗟:「@DELL_W 」
