تراژدی
Відкрити в Telegram
پایان باز؟! کپی با ذکر -زارا هنر✨ چنل ناشناس @unknown_tragedy
Показати більше990
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1930 днів
Архів дописів
990
در اوج نیاز و رنجی خسته کننده و تکراری
بارها و بارها تنها نشسته کنج بهیاری
همان که در بوران
در بهمن
در طوفان
رها شده است
کسی نیست
نه همدردی
نه کلبه ای در آن سوی مه
هیچ نیست
حتی امید زنده ماندن
تنها نشسته است
فریاد میزند
درمان نمیشود
کسی نمیشنود
تا چشم کار میکند غریبه
نه کمک کسی را میخواهد
و نه نور میبیند
مدفون زیر برف
تنی خسته رنجور
تنها به این فکر میکند
نکند او را غم بگیرد
در دورترین فاصله
ثانیه ای
لانگ شات
تمام؛
990
کاش برای چرا جوابی بود
کاش حداقل دستم به یه جایی بند بود
چرا وسط آتیش و دریا
چرا من
چرا حالا
چرا تموم نمیشه
چرا اینجا
چرا چرا چرا
چرا دارم ذوب میشم
چرا رنجیده و خشمگینم
چرا دلم کوچیکه
چرا قلبم بی اختیار میکوبه
چرا نمیشه بازوی دردو بگیرم
دوتایی بپریم از پرتگاه
تا جهان خالی بشه
تا من بشم ناجی ادما
رهایی از سیاهی
چرا نمیمیره
چرا چرا چرا
چرا چرا چرا
اینجا برای ماست
نه درد
چرا چرا چرا
صدای کثافت
دل پیچه
سردرد
سرگیجه
سرمست
چرا من اینجا الان این زمان مکان
چرا یهو
چرا غم
چرا خشم
چرا چرا
چرا نمیمیره
چرا چرت میگم
چرا نمیفهمم چی میگم
چرا صدای قاشق
چرا کولر بوی دریا
چرا سرد
چرا آب
چرا جنگل
چرا چرا چرا
چرا اون
چرا تو
چرا زمین
ماه
چرا
چرا
چرا
چرا فریاد
چرا زور
چرا دیوار
چرا بیمار
چرا سیگار
چرا بیکار
چرا انگار
چرا پرگار
چرا بردار
چرا فردا
چرا رنجا
چرا حرفا
چرا من اینجا
چرا ما اینجا این قسمت تاریخ
گه گیجه
چرا زندان
چرا بی جان
چرا چرا
چرا خدا
خدایا چرا؟
واقعا چرا؟
میشه یه چیزی
یه حسی
یه نوری
هر چیزی
به من جواب چراهامو بده؟
990
صبحش بلند شدم چای دم کردم و
ظرف غذای گربه هارو پر کردم و
تو آینه به خودم لبخند زدم و
کتاب شعر نو ورق زدم و
معلق شدم بین زمین و هوا،
به خیالات جفنگ پرداختم و
سوار تنهاترین نهنگ خودم رو انداختم
وسط اقیانوس،
تنها تر از همیشه،
سر و وضعمو مرتب کردم و
با آدما معاشرت کردم و
به رفتن و مهاجرت فکر کردم و
ای پرنده مهاجر قمیشی خوندم،
همینطور مثل تمام اینطور ها، بیخود،
بنداز تو ضبط اون نوار کاست و
شب شد، تاریک شد، دیر شد،
دوباره مُردم و
صبحش بلند شدم چای دم کردم؛
990
الان که چند ماه از اون شب میگذره نه نور تیر چراغ برق خیابونی هست که بیوفته رو سرامیکا، نه خیابونی که خیره بشم به نور چراغ ماشینای دورش، افتادم رو تخت، به این فکر میکنم که چه نمایشنامه ای، با کدوم بازیگر، میزانسن و رنگ و نور و کلی نمیدونم بی صاحاب دیگه، یهو یادم میاد تشنمه، خسته یا نمیدونم، به سر و صدای کولر گوش میدم و از غم میرم رو اشک و از اشک رو تک خنده های عجیب، غریب، وسط تابستون، گوجه های حیاط قرمز شدن، از پنجره دیده میشن، به راحتی، سایه روشنی که نمیدونم منبعش کجاست، یار، یار دور است، حتی نزدیکش هم دور است، خودم غریبه است، شایدم آشنا نمیدونم، به قول مربی یوگام، به صدای قلب گوش بدید، داره فریاد میزنه، درد زبان بدنه، متنفرم از همه، چی میگم یهو این وسط، نه آقا دروغه، ما میگیم دروغه شمام بگید دیوونست، این چند خط بمونه اینجا برای بعدا برای بعد نمیدونم کی ولی بعد، به ماه گفتم بیاد بیرون از پشت ابر، دیگه باید برم، فقط خواستم بگم خیلی از اون شب گذشته، منم از من گذشته؛
990
شلوغی ماشینا تابلوی هتل مرد بی خانمان موسیقی فردریک برنارد نور نارنجی غروب یه حالیه پنجاه و خورده ای ثانیه چراغ قرمز فردریک برنارد رو ریپیته فقط برای اون چند ثانیه که از زمین جدا میشم درختای بلند نمیدونم ولی یه حالیم؛
990
رو ماه زندگی میکنم نصف شبا، نگهبانی میدم، تا آفتاب میزنه، برمیگردم زمین، میرم سر تمرین تئاتر، تا شب که برگردم باز، خسته و تمام دایره احساسات آدمیزاد، اشعار فروغ فرخزاد، مغموم و آزاد، یه گودال دارم شب تا صبح اون جا سر میکنم، کلی فکر، جهان بکر، کیک، حیف، که تو نمیتونی از جو خارج شی، امشب ماه کامل نیست، من تو قسمت تاریکشم، اون نیمه که هر کسی نمیبینه، تو گودال آدم فضایی پیشم نمیشینه، میگه اینکه گودو هیچ وقت نرسید تقصیر شما زمینیاست، چمیدونم، دلش میگیره بند میکنه به من، منم بی حوصله، خسته، درگیر، میگم بار و بندیل میبندم درخواست انتقالی میدم مریخا، میخنده، چمیدونم شاید دارم خل میشم؛
990
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنجهایش تنها بماند، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد؛
- آلبر کامو
