uk
Feedback
420
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+430 днів
Архів дописів
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ یک سوال: پیام یزدانجو مترجم خوبیه؟ الان «به‌سوی پسامدرن» دم دستمه. می‌خوام ببینم ارزش داره بخونم یا نه. چون دیدم درباره‌ش حرف زدی پرسیدم.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ پاسخ ها بخشی بزرگی از پرسش های انتظار هستن. همچون ستاره ها همچون‌ماه‌ و همچون تن یک سنگ در آستانه ی سریز صخره ها ای کاش من هم سنگی داشتم . و ای کاش پرنده ای آن را می ربود و ای کاش ستاره ای خواب مرا می دزدید ای کاش های ناممکن ،اما هوشیار در چرخه زیست که در جهانی همچون رویا متجسد می شوند و زمان را همچون پرده ای به پیش می کشند. واقعیت می بخشند آیندگان را به تخیلات ما خیال چیست اصلا مگر این‌نیست که دستت را در زمین بکاری و چشمانت را با نپتون و پلوتون آن دو سیاره یاغی عوض کنی و در خلا زمان آرام بگیری. خیال چیست جز یک حضور ابدی در مرئی کردن زمان نامرئی انسان چیست جز زنده کردن امکان های بودن.

از این پاسخ هم من جوان شدم.

خاطر محمدعلی منانی(استادم) افتادم، که میگفت رمان بلند پروست رو دو بار خونده.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خب من واسم‌رمان های بلند خوندن مثل دونت مونت کریستو ،بینوایان ویکتور هوگو.خانواده تیبو از روژه مارتن دوگار.در کل رمان های کلاسیک. به نظرم در شتاب و فست فودی شدن دنیای مدرن ،رمان های بزرگ خوندن یک جور خوشبخت بودنه .اصلا هرکسی که بتونه رمان بزرگ بخونه به نظرم خوشبخته.پیوستار جالبی پیدا میکنه ذهنش.فیلم دیدن و سینما و فلسفه هم جای خود.ولی به نظرم "بودن" لزومن تجربه دیدن شخص خاصی نیست گاهی حضور داشتن در هستی بهم بودن میده . دنبال کردن چیزهایی که قلبمون میگه.زندگی در قلب میتونه جالب باشه.در جهان بودن جالبه .کشف رابطه بین پدیدار ها هم هستی بخشه ،مثلا رابطه مورچه ها با خاک ،پرنده ها با هوا، ماهی ها با دریا و آدم ها به عنوان فاعل شناسا با بقیه پدیدارها . هست شدن به نظرم بیش از اونکه چیزی بیرونی باشه یک حرکت درونی هست اما اینجوری که مث یه نوزاد که تازه بدنیا میادسر به بیرون میاره .من حس میکنم ما قبل از اینکه ذهنمون باشیم بدنمونیم.بدن به مثابه دیدار با بدن های دیگه ،اینکه درخت هم بدنه ،پرنده هم بدنه ،دریا هم بدن هستن و هرآن چیزی که هست بدن هست .اینجوری ارتباط بین بدن ها شکوه و حاضر کردن "خود" هست.

این فیلم رو حوصلت شد ببین به احتمال زیاد خوشت بیاد. مربوط به جنبش بیت و گینزبرگ و کروآک و باروز ه دیدم خیلی از نوشته های کروآ
این فیلم رو حوصلت شد ببین به احتمال زیاد خوشت بیاد. مربوط به جنبش بیت و گینزبرگ و کروآک و باروز ه دیدم خیلی از نوشته های کروآک و براتیگان خوشت اومده.

در جواب یکی دیگه از دوستان گفته بودم: جوان بودنی که در نظر دارم، لزوما ارتباط مستقیمی با لذت نداره، میتونه حتی خلاف اون باشه. همچنین که خیلی از چیز‌ها پیوند‌هایشان با جوانی میخواند، اما تماما مایه‌ی لذت و شور و شوق نیستند، صرفا مختص به آن‌اند. مثلا عاشقی کردن. در کل “حس جوانی” هم، در شخص متفاوت، به شکل متفاوتی تجربه میشه.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ جوانی چیه اصلا؟ صرفا شور و شوق داشتن؟ خب اینا بالاخره تموم میشه که.

طبیعتا خیلی‌ها امکان، و برخی هم هنرش رو ندارن.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ بنظرت ما همه جوان میمیریم؟

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/LunaticBrainDamage/2960 پس خوش به سعادت عشاق.

توضیح زیادی نداره، فشار زندگی یه جایی روان شما رو آزرده میکنه؛ تا حدی که، تیک شدید عصبی بزنید، ایشون هم دچار چنین عارضه‌ای شده بودن، و احساس کردم شخص خودش از این واکنش‌ها معذبه.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چرا نمیخوای دیگه ملاقاتش کنی؟

اساسا احساس اشتیاق داشتن به کسی یا چیزی، به خودی خود یکی از مناسباتِ جوانیه.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/LunaticBrainDamage/2958 اینکه شد تحقیر جوانی.

منظور اینکه گمون کنم “اون شخص عجب انسان جوانیه که چنین حسی داره”؟

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ وقتی مورد تحسین یا اصلا نه مورد علاقهٔ شخصی قرار میگیری، بواسطه این حس " بودن "، حداقل برای اون شخص، احساس جوانی نمیکنی ؟

احساس بی‌نیازی به همه‌کس و همه‌چیز.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ادبیات. ادبیات من رو جاودان میکنه.

به نسبت قبل بله.