,دنیایسوفی؛
Відкрити в Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
Показати більше189
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
189
دلم میخواد مثل سابق بلند بنویسم، انقدر بنویسم، انقدر گله و شکایت کنم، انقدر اظهار دلتنگی کنم تا شاید اروم بشم..
اما اینبار نمیدونم، نمیدونم از چی بنویسم، از چی بگم، برای چی بنویسم، اصلا نمیدونم میتونم اینکارو کنم یا نه. قدرت نوشتنم رو از دست ندادم هنوز هم تکتک واژهها از اون حرف میزنن، ولی برام سخت شده، نمیدونم از چی بنویسم.
بیشتر از قبل تلاش برای فراموش کردنش میکنم، اما هم خودم، هم کسایی که منو میشناسن میدونن یه کار بیهودهای، از پسش برنمیام..
تنفر؟! بعید میدونم، چشماش اجازهی متنفر شدن رو نمیدن.
عجیبه اما خیلی تلاش کردم تا با مرور بدیهاش ازش متنفر بشم و از چشمم بیوفته، ولی نشد.
مرور بدیهاش؟ خیلی دلمو شکوند، آزارم داد، خیلی باعث شد اشک بریزم و اذیتم کرد، شاید همش ناخواسته اما انجام داد.
روز و شب سیاه؟! ممکنه اره، من تو باتلاقی گیر کرده بودم که تمام وجودم کمک خواستن رو فریاد میزد، نیاز داشتم یکی باشه تو بغلش تا سرحد مرگ گریه کنم بلکه اروم شم، ارومم کنه، کمک میخواستم تا منو از باتلاقی که توش گیرم بکشه بیرون..
تو اون باتلاق موندم، بدتر فرورفتم، بیشتر دست و پا زدم و غرقش شدم. بالاتر از سیاهی رو حس کردم، ناامیدی محض، سیاهی مطلق، سکوتی پر از فریاد، یه امیدوارِ ناامید بلکه شاید با برگشتنش جلوی غرق شدنم رو گرفت، و همینطور یه ناآرامِ آرام.
بداهه بود، کلمات ذهنم بود، بیسر و ته، بدون انتها، بدون پایان، بداههی رو مخ، سرشار از پارادوکس و خیلی سرسامآور..
ممنونم و عذر میخوام ازتون که وقتتون رو برای خوندن ترشحات مذخرف ذهنم میذارین.
189
Repost from ﮼انجمننهنگهاینَوازنده؛
به عنوان آخرین چالش؟
ازتون فور میکنم، تا اینجا به عدد ۵۴٠٢ برسه.🍃
189
Repost from About Thinowill
بیاین این پیام رو فور بزنید چنلتون و قشنگترین استایلتون رو بذارید فور بزنم اینجا با هم ببینیم.
