,دنیایسوفی؛
Відкрити в Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
Показати більше189
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
189
احساس میکنم دخمهای که تو مجازی واسه خودم زدم خیلی تاریک شده.
و از چیزی میگم که میدونم از هیچ اهمیتی برخوردار نیست..
189
روی مخمه یعنی احساس میکنم یه عده به زور موندن اینجا، به خاطر اینکه آشنان، باهام حرف زدن، یا تو چنلشونم..
فکر بهش عصبیم میکنه، من ریسنت اکشن و که چک نمیکنم، اگه اینجوره لفت بدین.
189
امروز زیاد انلاین نبودم که جواب بدم بهتون
تازه الان تونستم انلاین شم
حالم خوب نیست، حوصله ندارم
فردا حرف میزنم باهاتون..
189
Repost from To feel Dracula
حوصلهم سر رفته، فور کنید، یه چیز کوتاه درموردتون بنویسم؛ فقط قبلش از کسایی باشید که میشناسمتون.
١۵ چنل.
189
Repost from To feel Dracula
189
بیا بشین کنارم، سرتو بزار رو پاهام،
برام حرف بزن،
از غمت بگو، از خندهات،
از هرچی دلت میخواد فقط حرف بزن،
منم موهاتو نوازش کنم، تا خوابت ببره..
189
حجم خیلی زیادی از ناراحتی درون وجودش ریشه زده بود و سعی در پنهان کردنش داشت.
سخت بود اما هیچوقت دست از پنهان کردن این نمیکشید.
دلتنگ بود، دلتنگ همهی ادمها، حتی دلتنگ آدمی که برای یه لحظهی خیلی کوتاه از کنارش گذر کرده بود، تا اون آدمی که باهاش خاطره داشت..
خسته بود، از زندگی، از کار، از درس، از احساس، از انسان بودن،
نیاز به تعطیلی بلند مدت داشت تا بتونه با خودش کنار بیاد، تا دوباره خودشو باور کنه..
انسان بود، نه، یعنی اره
یکی بود شبیه بقیه، یکی بود شبیه من، شبیه اون یکی.
ظاهرش شبیه هممون بود اما برای من یه فرشتهی نجات بود، یه آدمی که لایق پرستیدنه، یه آدمی که جاش رو زمین نبود،
کفر؟! نه بابا، خدا خودش میدونه چقدر پرستیدنیه این ادم..
برای من کسی بود که دوست نداشتم کنار ادما بمونه تا آسیب ببینه، نمیخواستم کنار آدما بمونه تا اونا بالهاشو زخمی کنن..
از خودم واسش یه محافظ ساختم تا بیشتر ضربه نزنن بهش، با هر ضربه که بهش میخورد، تمام وجودم درد میگرفت، با هر یه قطره اشک از گوشه چشماش نفسم بند میومد، با لرزش صداش دنیام نابود میشد..
با صدای خندههاش قلبم جون میگرفت، انگار خون دوباره میتونست تو قلبم جریان پیدا کنه.
اعتیاد؟! شک نکن اره، معتادشم.
نسخ؟! اره نسخ چشماشم، اون برق چشماش، چین کنار چشماش موقع خندیدهان، صدای خندههاش، جانم گفتناش، خطهای روی پیشونیش..
شبیه آدما بود، اما از جنس آدما نبود، فرق میکرد.
اصلا نمیشه اونو با آدما یکی کرد،
اون واسه من پناه بود، یه پناهگاه امن، یه پناهگاهِ تاریک با روزنههای باریکِ نور، یه پناهگاه ارامش..
بغلش پناهگاه بود، قلبتو اروم میشد، حلقه شدن بازوهاش دور دست ارامش رو تزریق میکرد.
خیلی قوی بود، محکم، سرسخت اما با این حال شکننده و همینطور اسیبپذیر..
تمام روز تلاش میکرد تا از چیزهایی که ناراحتش میکردن دوری کنه اما شبا تسلیم میشد، شبا توانشو از دست میداد، دیگه نمیتونست تحمل کنه.
آدما انقدر ناراحتش کردن که روحش غمزده شد،
غم شد قسمتی از شخصیتش، وجودش..
آدما اونو اسیر چیزی کردن که خودش از اون دوری میکرد، اما تلاشش برای دوری کافی نبود..
"آغوشش پناهگاهی بود تاریک و ارام، برای منِ گمشده در چشمهایش.."
