ᵀᴴᴱ➾Nσѵϵℓιw
Відкрити в Telegram
999
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
999
فرا رسیدن نوروز باستانی، یاد شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم..🪻🪻
پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد...🪻🪻
🐲امیداورم امسال قلب هاتون روشن و روحتون سبک باشه و نسیم خوشبختی و شادی برای همه تون شروع به وزیدن کنه.🪻🪻🪻
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_20
یک فانتوم در سمت چپ و سمت راست او ظاهر شد.
آنها بیشتر اژدها بودند تا انسان، اما روی دو پا ایستادند.
آنها با چشمان قرمز بدون مردمک به یونس خیره شدند. او بدون ترس به هر دو نگاه کرد و سپس چشمانش را به من دوخت.
"من ... من بدهی بزرگی به شما دارم. درواقع من و همه شوالیه ها."
با مهربانی گفتم:"در واقع خیلی مشتاقانه منتظر برگشتت بودم."
فکر میکنم سنگینی شهوت در صدایم را متوجه شده بود.
او الان در حالی صحبت می کردکه به پایین نگاه می کرد.
"چرا خواهرم به عنوان طلب خواستی، چرا مستقیم خودم درخواست نکردی؟"
"می خواستم خودت به من پیشنهاد بدی. نه اینکه توسط پادشاه داده بشی اون فقط دستور داده که به اینجا بیای.
خدمت تو به اون، به دستوراتش، تمام شده. وقتی خواهرت بر گردونی، از قسم خودت رها میشی.
من از این الان به بعد پادشاه و ارباب تو میشم.
تو دستورات من هیچ پرهیزی وجود نداره.
تو باید همون طور که من راضیم، لذت ببری و مشتاق باشی و این کار را بدون شرم انجام بدی.
تو دیگه یه شوالیه محترم نیستی. تو وارد تاریکی این دنیای جدید شدی و باید اون تو آغوش بگیری.
تمام چیزی که بهت حرام شده بود، به عنوان زیردست من برات آزاد میشه."
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_19
اما او فقط کمربند جلمه اش را در می آورد.
او اسلحه و سپر خود را به راندل تقدیم کرد."من برای دعوا نیامده ام."
راندل دستش را تکان داد و دو شیطان کنارش را مرخص کرد.
یونا در حالی که چشمان آبی زیبای خود را به رندل دوخته بود، گفت:"تو یادمه."
راندل به او لبخند زد. این باعث شد که لبهای قرمز با ارزش یونا از هم جدا شود، اما خدمتکار من ترجیح داد مرموز بماند.
او با اشاره ای از یونا خواست تا وارد غار شود. پسر عزیز قبل از او تنها بدون کمترین احساس ترسی جلو رفت.
جنگ او را بسیار شجاع کرده بود.
وقتی وارد اتاق تاج و تخت من شد بلافاصله در کنار خواهر یخ زده اش نشست.
"چستی!"
راندل گفت:"نترس."
یونا با چشمانی خواهش آمیز به او نگاه کرد.
"اون فقط با یه طلسم یخ زده و آسیبی ندیده... کسی حتی لمسش نکرده."
دستش به آرامی روی سینه اش رفت. بعد متوجه من شد و لب پایینش لرزید.
به سمت من حرکت کرد، روی زانوهایش افتاد. پیشانی اش زمین را لمس کرد.
گفت:"لطفا،" و این همه چیز بود.
این همه چیزی بود که لازم بود. همه چیزی که می خواستم.
راندل کنار تخت من رفت و دستش را روی تختم گذاشت.
هر دوی ما گرفتار احساس شدی از سعادت بودیم.
آروم گفتم:"بله یونا. تو میتونی جای اون بگیری."
سرش را بلند کرد تا اشک های زیبایش را به من نشان دهد."تو از من محافظت می کردی... نه؟"
سرم رو تکان دادم."اینا خدمتکارایی هستن که ازت محافظت می کردن."
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_18
یونا با صورتی رنگ پریده گفت:"پس چرا این زودتر بهم نگفتی؟"
"تو لایق پاداشی برای خدمات شایسته ات بودی، پسر عزیز. اینکه مجبور باشم این خبر بهت بدام برام عذاب آوره."
"من فوراً میرم. لطفا سریع ترین اسبتون رو به من بدید."
شاه بازوی او را گرفت."نه، یونا، عجول نباش.
پادشاه کین به جای یک طلبی که میخواست به دنبال دو جایزه بود. تو نمیتونی اون رو نجات بدی. اون تو رو هم اسیر میکنه."
یونا در نمایش نادری از سرپیچی خود را آزاد کرد. چهره زیبایش غمگین بود. "شما متوجه نیستید!"
و با قدم های بلند از او دور شد."هرچی بیشتر زمان برای صحبت کردن هدر بدیم خواهر بیچاره من بیشتر آلوده میشه."
پادشاه نگهبانانی فرستاد تا در اصطبل برای نرفتن او التماس کنند، اما یونا آنها را نادیده گرفت. دستور داد در را باز کنند.
وقتی آنها تردید کردند، خودش با اشک روی صورتش رفت تا آن را باز کند. نگهبانان آنقدر متاثر شدند که نتوانستند جلوی او را بگیرند.
چشمانم در سرم چرخید و لرز شدیدی به من دست داد."اون داره میاد راندل. اوه... بالاخره."
راندل گفت:"احساس گیجی دارم، پادشاه من. این شرم آوره."
وقتی راندل به استقبال او رفت، دو سرباز را با خود برد.
آنها در ورودی غار ما منتظر ماندند که یونا روی یک اسب سفید نزدیک شد.
او چشمانش را با راندل گره کرد و پیاده شد. و سپس دستش به سمت شمشیر رفت.
احساس کردم دردی وسطم را گرفت.
نه، یونا عزیز، مقابل من دعوا نکن.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_17
گفتم:"ما باید از اون در برابر بقیه محافظت کنیم." راندل سری تکان داد.
دخترک بهم نگاه کرد و پلکی زد.
بهش گفتم:"آره، بچه. ناله هات رو تمام کن. تو چیزی نیستی جز طعمه ای برای برادر بزرگترت."
در حالی که با گریه هق هق و سکسکه می کرد صحبت کرد."اما چرا؟ چیکا... میخوای باهاش چیکار کنی؟"
راندل او را طلسم کرد تا او را در حالت یخ زده نگه دارد.
چون اگر او این کار را نمی کرد، ممکن بود تسلیمم میلم بشوم و برایش دهان بند و طناب بیارم.
روز بعد کشتی یونس با شادی زیاد به بندر رسید.
پسر دوست داشتنی ما مورد تشویق قرار گرفت و روی شانه های نزدیکانش حمل شد.
او با خستگی به تحسین و تشویق لبخند زد. می توانستم بگویم که او هیچ کدام از این ها را نمی خواهد.
او برای ضیافت ناهار به افتخار آنها در قلعه به سربازان دیگرش پیوست. یونس به شدت غذا خورد، اما از نوشیدنی که به او تعارف شد، نخورد.
در حقیقت ما هیچوقت ندیدیم که او در خوردن نوشیدنی های الکلی زیاده روی کند.
پرهیز عادت او برای اکثر لذت های دنیوی بود.
گوی جادویی را طوری تنظیم کردم که بارها به شاه خیره شود.
چه زمانی آن احمق خبر را به او می گوید؟ ملکه از این جشن لذتی نبرد، اما شوهرش با لذت فراوان شادی کرد.
چند ساعت از این ماجرا نگذشته بود که یونا خستگی را بهانه کرد تا به رختخواب برود.
قیافه پادشاه تیره و تار شد. او را دنبال کرد تا تنها صحبت کنند.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_16
"من در جایگاهی نیستم که درباره این چیزها صحبت کنم."
راندل بعد از این دوباره مجبور به ترک شد، زیرا او یک خدمتکار حیله گر.
او بعد از یک قدم مکث کرد تا کمی بیشتر بگوید و کاملاً طوری رفتار کرد که انگار یک ایده ناگهانی است.
"با این حال، اعلیحضرت، اگر یوتا اینقدر تمایل دارد، ممکن است برای پرس و جو در مورد خواهرش به قلمرو تاریکی بیاد.
اگر اون به همون اندازه که شما میگید قدرتمند باشه، شاید بتونه برای نجات جون خودهرش تلاش کنه.
ارباب من از چنین جوانمردی خیلی لذت میبره و اگر یونا به طریقی پیروز بشه، باز هم بدهی شما پرداخت میشه."
رندل چشمان تیره اش را پایین انداخت."البته، او باید بدونید که ما نیت های زشتی برای اون دختر داریم." و دوباره لبخند زد."خیلی زشت، اعلیحضرت."
کینگ دیتون گفت:"فکر میکنم که منظورت رو فهمیدم."
بعد از آن راندل این بار جدا برگشت. البته اون پادشاه احمق چیزی نفهمید.
مطمئنم او فکر می کرد که من واقعاً نیت دلاورانه ای برای نجات سربازش داشتم.
روی تختم از خنده بلند خندیدم و فریاد زدم و همه را تماشا کردم.
راندل قربانی ما را به قلمرو آورد، و به التماس پدر و مادرش توجهی نکرد.
دختر را از نگهبانان قلعه گرفت و به سرعت او را از چاقویی که قصد داشت با آن خودکشی کند خلع سلاح کرد.
در عرض چند دقیقه دخترک گریه کرد و التماس کرد.
او چهارده ساله بود و نیمی از زیبایی برادرش را داشت.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_16
"چهار سال پیش ارباب من، کینگ کین، خدمت بزرگی به شما کرد. به شما اطلاع داده شد که برای کمک ما هزینه ای وجود داره. امروز از طرف اون برای گرفتن پرداخت اومدم."
هیچ کدام از اینها شاه بزرگ را شوکه نکرد. او با احتیاط به راندل نگاه کرد."ارباب شما چی میخواد؟"
راندل به پادشاه و ملکه لبخند زد."ارباب من یکی بندگان شما رو از ناحیه آکوئیل درخواست کرده.
اون میخواد دختر رو بازیچه ای برای همه سربازان شیطانیش کنه. اون چستیرا، دختر رودن آهنگر."
ملکه بغض کرد."اوه، چه سرنوشت بدی."
شاه نه دلسوزی، بلکه سردرگمی نشان داد."من این دختر رو نمی شناسم."
"اون خواهر قهرمان جوان جنگ شما، یونا آکوئیل."
از سردرگمی او کاسته نشد."که اینطور."
پس از لحظه ای گیجی بیشتر گفت:"من به عهد خودم برای ارباب تو عمل میکنم.
هرچند این خواسته خیلی زیاده، اما وخامت وضعیت گذشته ما جبرانش میکنه.
دختر فردا تا غروب آفتاب به ورودی قلمرو تاریکی تحویل داده می شود."
راندل سرش را خم کرد و مجبور به رفتن شد.
پادشاه دیتون نفسی تند کشید.
"یه لحظه صبر کن اهریمن."
خدمتکارم با کنجکاوی به او خیره شد.
"تو از سرباز بزرگ ما، یونا صحبت کردی. گفتن که موجودات تاریک به اون تو نبرد کمک می کنن.
همچنین درسته که یونا الان به خونه پیش ما برمیگرده. این ربطی به این داره که چرا ارباب شما خواهرش رو انتخاب کرده؟"
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_15
من آن شب نه تنها راندل را کردم، بلکه با یک شیطان داغ که حتی به زبان من صحبت نمی کرد همخواب شدم.
برجستگی و سختی من ساعت ها کم نشد.
در سومین سال جنگ آنها، ما دیدیم که چطور تأثیر شبح های ما، جریان جنگ را به نفع شوالیه ها تغییر داده است.
جنگ هیچ اهمیتی برای من نداشتم جز اینکه ببینم تمام شده.
چون خدمتگزاران من در این کار عجله داشتند، اجازه دادم بدون محدودیت دخالت کنند.
میل و طمع خونخواهی بزرگ آنها را در میدان نبرد سیراب کرد. دشمن های یونس از او ترسیدند.
این ترس آنها را دلسرد کرد. و بالاخره من اولین قدم ها به سوی صلح را دیدم. نیمی از شوالیه ها به خانه بازگشتند.
یک سال بعد، یونا نازنینم را دیدم که چهرهاش از قبل هم زیباتر شده بود. سوار کشتی شد تا نزد من برگردد.
راندل هم با من هیجان زده بود."من خودم برای درخواستمون الان پیش پادشاه میرم.
مطمئناً خدایان نمی تونن من سرزنش کنن برای پرداختی که مدت هاست طول کشیده."
گفتم:"فوراً برو. اسبم بردار."
راندل را از میان گوی جادویی تماشا کردم. او سوار بر اسب اهریمنی من به سمت دروازه های قلعه رفت.
آنها در را برای او باز کردن، اما با تردید. هنگامی که راندل وارد شد بلافاصله به اعضای سلطنتی خبر داده شد.
او را پیش پادشاه دیتون و ملکه ایلیا بردند.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
خب اینم تموم شد❤️
به نظرم یه ناول کوتاه و عاشقانه خوب بود.💋
از این به بعد فقط از #Vanquished_Knight پارت میزارم🐶
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_24 #season_3
زک به آرومی حرکت می کرد، بنابراین وینسنت می خواست سرش داد بزنه تا این کار رو سریع تر انجام بده.
اما می دونست که زک تمام تلاشش رو میکنه تا بهش صدمه نزنه.
به هر حال این اولین بار اونا بود و زک به وضوح نمی خواست که این فقط يه سکس سریع تو کلاس درس مدرسه باشه.
زک روی شونه و گردن وینسنت بوسه هایی گذاشت و وینسنت نبض ازاد شدن رو در کیرش احساس کرد.
اون هرگز انقدر راضی و خوشحال نبوده؛ این همون چیزیه که منتظرش بود، اونها برای مدت طولانی منتظر این بودن.
وینسنت میدونست که هر دوی اونها چیز های زیادی برای مقابله دارن، و قبل از اینکه هر کدوم از اونها بتونند بگن.
این مرحله جدید تو رابطهشون محکمه، باید کارای زیادی انجام بدن.
زمانی که زک بیرون کشید و اون به پشت روی میز گذاشت.
وینسنت دوباره به اون چشم های سبز رنگ نگاه کرد.
زک بیشتر فشار آورد و وینسنت روی میز دارز کشید.
در اون لحظه، هیچ چیز نمی تونست اون رو متقاعد کنه.
که چیزی که اون و زک در اینجا داشتن انجام میدادن، ارزش جنگیدن نداره.
با هم هر چی در راه بود، طوفان ها رو تحمل می کردن .
⏤͟͟͞͞★EN͙D͙ꗄ
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_23 #season_3
یه کاندوم رو از جیبش بیرون آورد و اون رو روبه روی صورت وینسنت تکون داد.
چشم های مرد دیگه قبل از اینکه خودش رو اماده کنه و کیرش رو به سمت زک دراز کند تیره شد.
زک که قادر به مقاومت نبود، دستش رو بلند کرد و به شدت روی پوست کرمی باسن وینست زد.
صورتی شدن منطقه و تکون خوردن وینسنت، نبض دیک زک رو بیشتر کرد."آماده ای؟"
وینسنت سرش رو تکون داد و در حالی که به شدت نفس میکشید گفت:"انجام بده."
زک قبل از اینکه کاندوم رو روی دیک سخت شده اش بکشه، لبه بسته رو با دندون هاش پاره کرد.
تمام مدت مطمئن شد که یه دستش با پوست وینسنت، مخصوصاً قسمت کتک خورده ای که مرد رو به ناله کردن انداخت بود در تماس باشه.
خم شد و لب هاش رو روی گوش وینسنت فشار داد. و گفت: "دوستت دارم"
در حالی که خیلی آروم شروع به ورود به سوراخ جذاب دوستش کرد.
ناله هاشون همزمان و هماهنگ بود.
ماهیچه های وینسنت با هر فشاری به سمت داخل اون رو ماساژ می دادند.
و هر وقت عقب می کشید اون رو محکم می گرفت انگار که نمی خواست اون رو ترک کنه.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_22 #season_3
و فقط مدرسه تنها مانع شون نیست. شهر اونا، به همون اندازه که در ظاهر تلاش می کرد به روز باشه، همچنان پر از سنت گراهای عقب مونده بود.
هیچ چیز برای اونا آسون نمیشه. اگر اونا تصمیم بگیرن به این افکار پایبند بمونن.
"میدونم." زک صورت وینسنت رو بلند کرد تا به چشماش خیره بشه."اما من تو رو دوست دارم، و ما از پسش برمیایم."
سرانجام وقتی وینسنت گونه زک رو بوسید، اشک از چشماش ریخت."منم خیلی وقت بود که می خواستم بهت یه چیزی بگم."
"چی؟" زک لبخندی زد.
"من تو رو با تمام وجودم دوست دارم."
زک اون رو برای یه بوسه شدید به خودش نزدیک کرد که باعث شد چشم های وینسنت دوباره اشک بریزه و قلبش به تپش بیفته.
"من هم تو رو دوست دارم."زک خندید. "این واقعاً احمقانه است."
وینسنت زمزمه کرد:"تو واقعاً یه دیونه احمقی."
"بخاطر همینه منو دوست داری، اینطور نیست؟"
وینسنت سری تکون داد و سرش رو روی شونه زک گذاشت و عطر بدن دوستش رو بو کرد.
رایحه ای که مطمئن بود -امیدوار بود - تا آخر عمرش حس کند."آره، دقیقاً به همین دلیله."
زک با شادی لذت بخشی خندید و بقیه لباسهای وینسنت رو در آورد.
وقتی وینسنت رو دید که روی زانوهاش میشینه و از بین مژه های ضخیمش بهش نگاه می کنه نفس نفس زد.
ایده بودن تو دهن وینسنت خیلی جذاب بود، اما اونها به اندازه کافی منتظر موندن. برای اين کارا هنوز وقت هست.
زیر بغل وینسنت رو گرفت و دوباره روی میز گذاشت. "چیه؟"
زک ساکت موند. بهتر بود نیاز هاش جواب بده.
به هر حال، اون مطمئن نبود که بتونه دیگه صحبت کنه.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
࿓⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰「⊱♡⊰」⋆ִֶָָ࣪ ۰ ִֶָ⋆ִֶָָ࣪ ۰࿐ #Crazy_Stupid
#chapter_21 #season_3
"چیه؟" وینسنت پرسید و متوجه شد که دوستش ناراحت بنظر میرسه.
زک به آرومی گفت: "می خواستم یه چیزی بهت بگم..."
وینسنت فکر می کرد که الان قلبش از سینهاش بیرون میپره. خیلی سریع لب زد."چیه؟"
زک چند تا نفس عمیق کشید، انگار هنوز تو فکر بود بفهمه که آیا باید به وینسنت بگه یا نه.
سپس به آرومی لبخند زد و نوک انگشتاش رو روی گونه دوستش کشید."دوستت دارم."
وینسنت لبخندی زد و با مشت به پهلویش زد.
"اوه! این برای چی بود؟" با این حال وینسنت رو معطل نکرد .
"اینقدر طول کشید تا بفهمی!" وینسنت اخم کرد.
زک آهی کشید و وینسنت رو بغل کرد جوری که انگار میخواست بدن و روحشون یکی بشه."این دیوونگی، می دونم. اما من تو رو دوست دارم.
و بخاطر رفتارام خیلی متاسفم. هیچ وقت نمی خواستم این احساس رو بهت بدم که انگار برام من مهم نیستی."
قلب وینسنت از شادی به تپش افتاد."این دیوونگی نیست، احمقانه است."
زک خندید."پس یه دیوونه احمقم."
وینسنت خندید:"خیلی منتظر موندم، رفیق."
و به آرومی گفت:"ما قراره تو این راهحلی اذیت شیم."
درست بود؛ اونا هر دوتاشون مرد بودن و حتما با انتقادات زیادی روبرو میشدن افرادی که هرگز رابطه اونها رو درک نمیکنن، به خصوص تو مدرسه خودشون.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
وینسنت میدونست که هر دوی اونها چیزهای زیادی برای مقابله دارن، و قبل از اینکه هر کدوم از اونها بتونند بگن این مرحله جدید در رابطهشون محکم است، باید اقدامات زیادی انجام بدن.
اما زمانی که زک بیرون کشید و اون به پشت دراز کشید، وینسنت دوباره به اون چشم های سبز رنگ نگاه کرد. زک به عمق فشار آورد و وینسنت روی میز دارز کشید .
در اون لحظه، هیچ چیز نمی تونست اون رو متقاعد کنه که چیزی که اون و زک در اینجا داشتن انجام میدادن ، ارزش جنگیدن نداره.
با هم هر چی در راه بود، طوفان ها رو تحمل می کردن .
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_14
مردا ها اغلب جلوی هم حمام و دستشویی میکردند.
کاپیتان پر مو یونا یک بار بدن برهنه اش را چند قدم دورتر از هدف ما شست.
فکر میکردیم نگاه های پنهانی یونس به پشت عضلانی و دیک آویزان مرد بزرگ را فقط تصور کردیم.
اما بعد از آن، هنگامی که یونس برای حمام کردن آمد، به دنبال مکانی بود که خلوتی بیشتری نسبت به همیشه داشته باشد.
نفسم در گلوم حبس شد وقتی دیدم دیک اش در لحظه برداشتن حلقه مایع سفید غلیظی پاشید.
دو بار به شدت ارگاسم شد و دیک اش تکان خورد.
او صداهای خفه ای از در می آورد، مثل صدای کسی که توسط هم نژاد های من تسخیر شده باشه.
بدنش بی اختیار و دردناک تکان خورد و بیضه هاش به سمت بالا فشرده شدن.
سعی کرد بی حرکت بماند، اما شدت ارگاسم بدنش را می لرزاند.
حتی زمانی که فکر میکرد کارش تمام شده، دیک اش تکان خورد و جریان ضعیف تری را بیرون انداخت.
بیش از یک دقیقه طول کشید تا مایع اش کاملا تخلیه شود.
بعد از آن، کنار رودخانه نشست و نفس نفس زد، دیک اش هنوز ایستاده بود و منتظر لذت دیگری بود
از شرم گریه کرد بدنش را دوباره برسی کرد و در میان اشک های آتشین خودش را نفرین کرد.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
999
()==[]:::::::::::::> #Vanquished_Knight
✎#chapter_13
سرانجام برای او و شوالیه های دیگرش معلوم شد که نیرویی تاریک به یونا کمک می کند.
آنها به خدایان خود مشکوک نبودند که لطفی کرده باشند.
زیرا هلدر سوگند خورده بود که هرگز در یک جنگ فانی دخالت نکند.
هلدر حتی شوالیه ها را منع کرد که به او برای پیروزی دعا کنند.
هدف آنها پخش سخنان او بود نه دفاع از قلمروهای خود.
اگر این کمک از طرف مقدس ترین خدایان آنها نبود که به یونا کمک می کردن، پس حتما از طرف موجودات غیر مقدسی بود.
و با این حال آنها این موهبت را بدون قید و شرط پذیرفتند.
جنگ پسران پاک چهره را به مردانی خسته تبدیل کرد.
یونا به حضور آنها موقع حملات عادت کرده بود. و به محافظت خدمت کاران تاریک من اعتماد کرد بود. حتی از آن ها سپاس گذار بود.
به این ترتیب میتوانستم پسر را بدون نزدیک شدن به او لمس کنم.
من و راندل همه چیز را بسیار سرگرم کننده یافتیم.
یونا به دلیل تحریک حلقه خود اغلب حمام می کرد.
ما شاهد تلاش او برای پاکدامنی او بودیم.
در حالی که در برابر میل رو به رشد یک مرد جوان سالم مقاومت می کرد.
ᥫᩣʝơıŋ➾@Noveliw
