uk
Feedback
لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

لیمو 🍋👩🏻‍⚕️

Відкрити в Telegram

روزمرگی ها ، خاطرات و تجربیاتم رو مینویسم .

Показати більше
2 776
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-930 днів
Архів дописів
🌚🌝 @limoomed

شب طلایی امتحان🤓📚📚📚 @limoomed

رفرنس بخریم؟ نخریم؟📚📚📚 @limoomed

منابع خلاصه ی تو بازار 🍏 @limoomed

خلاصه نویسی و مرور، مرور، مرور، مرور… @limoomed

از خوندن نمونه سوال غافل نشید !!!⚠️ @limoomed

اینجا کنکور نیست! قرار نیست ترکیبی بخونید😂 @limoomed

عه وا ! چرا پزشکی اینجوریه !!! @limoomed

روش درس خوندن دانشجویی💁🏻‍♀️ @limoomed

. امروز که نزدیکای بیمارستانمون چندتا کار داشتم، برای رسیدن به رادیولوژی و گرفتن جواب اسکنم دو راه داشتم. یا باید بیمارستان به اون بزرگی رو دور میزدم و مسافتم خیلی طولانی میشد، یا اینکه باید از داخل بیمارستان میرفتم که راهم تقریبا یک سوم میشد. . لباس های بیرون تنم بود اما مثل همیشه با غرور و قدرت تمام پامو تو بیمارستان گذاشتم انگار که بیمارستان مال بابامه😂 که یهو صدای سوت نگهبان رو شنیدم که بدو بدو داره دنبالم میدوعه و میگه خانوم کجاااا ؟؟؟ میگم دانشجوام، ازم کارت دانشجویی میخواد و بعد بررسی میگه ببخشید خانوم دکتر نشناختمتون. ببخشید اگه پشت سرتون دویدم و سوت زدم آخه میدونین ناامنی زیاد شده! سرمو تکون میدم و میگم حق دارین! ایشون همونیه که صبحا که با روپوش از اونجا میگذرم بهم سلام میکنه و عصرا که برمیگردم میگه خسته نباشید. . داخل محوطه که قدم میزنم تا برسم به مقصد دیگه هیچکسی نمیاد ازم بپرسه «امور مالی کجاست؟»، «این آزمایشا رو کجا انجام میدن؟»، «کجا کارای ترخیص رو انجام میدن»، «کجا نوار قلب میگیرن؟»، «درمانگاه دکتر فلانی کجاست»، «میتونی از استادت برامون نوبت بگیری» یا حتی بعضا « آبجی دسشویی کجاست؟»😂😂😂 یه خانومی همراه دو تا بچه و همسرش یه کاغذ دستشونه و از قیافه شون معلومه از راه دوری اومدن و دارن دنبال جایی میگردن. میرم جلو و می پرسم میتونم کمکتون کنم؟ و بله حدسم درست بوده! دنبال اینن که کجا آزمایشای بچه ش رو انجام میدن. راهنمایی شون میکنم و به راهم ادامه میدم. . میرسم به رادیولوژی و باید تو نوبت وایستم تا بهم جوابمو بدن، بهشون میگم که همکارشونم و عجله دارم اما حتی سرشون رو نمیارن بالا نگاهم کنن! اینا همونایی ان که سه روز پیش جلوی پام بلند شدن و من در عرض پنج دقیقه کارهای CTم انجام شد! موقع دادن جواب که میشه و اسممو میبینن میگن عه خانوم دکتر ببخشید به جا نیاوردیمتون! حالتون خوبه؟ بهترین ایشالا؟ میگم خداروشکر بد نیستم. شروع میکنن به گفتن اینکه ریه م درگیر نیست و نیازی نیست نگران باشم و با استراحت همه چی حل میشه در حالی که من دارم به این فکر میکنم که چقدر دلم واسه دانشجوی پزشکی بودن تنگ شده! . آقا اینم بگم بهتون، یه عده تون فکر کرده بودین من فارغ التحصیل شدم یهویی که انقدر ابراز دلتنگی میکنم😂 علت دلتنگی هام اینه که بخاطر مثبت شدن کوویدم ۱۴ روز استعلاجی دارم😂 ایشالا دو سال دیگه فارغ میشم😇 . نوشته شده در ۶ آذر ۱۴۰۰ @limoomed

امشب رفتم پیش متخصص عفونی تا بخاطر ابتلای مجددم به کووید ویزیت بشم و برام استعلاجی نوشته بشه. دکتر خوب و بامزه ای بود. سر 4 دقیقه زنگ رو زد تا مریض بعدی بیاد. با مامانم اومدیم بیرون، به مامانم گفتم که ویزیت این دکتر چندان به دلم ننشست. میشه بریم همون دکتری که اون سری رفتم پیشش و برام وقت گذاشت؟ . مامانمم که از چهرش اینطور برداشت میشد که طبابت این طبیب نسبتا مشهور مورد پسندش واقع نشده گفت باشه بریم. سری پیش که رفتم پیش این دکتر مورد علاقه م مامانم بیمارستان بستری بود و با من نیومد. تو راه داشتم براش تعریف میکردم که چقدر دکتر با حوصله ای بوده و از سیستم کاریش خوشم اومد و دوست دارم منم بعدا این جوری طبابت کنم ( چندتا پست بالاتر راجع به سری پیش نوشتم) . وارد مطب میشیم و هیچ کسی جز منشی که یه پسر بچه 8-9 ساله س اونجا نیست! بعد از اینکه منشی ویزیت رو دریافت میکنه بلافاصله میریم داخل. یه آقای دکتر مرتب و با شخصیت پشت میز نشسته. مطبش ساده و تر و تمیزه. پشت سرش یه قفسه پر از کتابای زبان اصلی هاریسون و چنتا کتاب دیگه ست که تا حالا اسمشون هم به گوشم نخورده. با خودم میگم احتمالا باید کتابای تخصصی عفونی باشن. . میشینم و مشکلمو شرح میدم، یه شرح حال کاممممل در حد شرح حال یک استاژر ازم میگیره، با دقت به چیزایی که میگم گوش میده و از حرفام نوت برمیداره. صدای ریه مو گوش میده، نبضمو میگیره، فشارمو میگیره، تبمو میگیره و نهایتا تموم صحبتامون رو جمع بندی میکنه. ازش یه سری آزمایش های کلی میخوام که برای چکاپ سالانه م بنویسه برام و با کمال میل این کار رو انجام میده. . بیست دقیقه ی تمام تو اتاقش بودیم و بدون اینکه هیچ سوال یا نگرانی دیگه ای تو ذهنم باشه پامو از اتاقش بیرون میذارم. متاسفانه هنوز هم سالن انتظار خالیه و هیچ مریضی منتظر نیست که توسط این دکتر ویزیت شه. عمیقا دلم میگیره ( الان که دارم اینا رو مینویسم دارم اشک میریزم ) . از مطب که میام بیرون به تابلوی مطبش که بین هزاران تابلوی مطب دیگه گم شده نگاه میکنم. روش نوشته متخصص بیماری های عفونی و گرمسیری از دانشگاه تهران! بغض گلومو میگیره! . با مامان راه میفتیم به سمت آزمایشگاه که آزمایشامو انجام بدم، تو راه به مامانم میگم " این همه درس بخونی، سختی بکشی، کشیک بدی، بی پولی بکشی، چندین سال مناطق محروم طرح بری، که تهش بیای تو یه اتاق کوچیک یه گوشه ی این شهر درندشت و هیچ کس حتی ندونه که وجود داری؟ آخه چراااا ؟" مامانم میگه آره دکتر باسواد و باحوصله ای بود، واقعا ناراحت کننده س. . بهش میگم مامان اگه من بعد این همه درس خوندن و زحمت کشیدن قراره وضعیتم اینجوری بشه دلم میخواد صد سال سیاه درس نخونم! نمیذاره حرفمو ادامه بدم و میگه نه به امید خدا اینجوری نمیشه، تو فعلا درساتو خوب بخون ایشالا بعدا وضع خوبی خواهی داشت! . میدونم هر چیز دیگه ای بگم باز یه جوری سعی میکنه منو توجیه کنه که نه تو باید درست رو ادامه بدی و به این چیزا فکر نکنی! پس سکوت میکنم و صحبتو ادامه نمیدم. سرمو تکیه میدم به شیشه ی ماشین و خیابونای شلوغ رو نگاه میکنم و در حالی که آروم اشکام ماسکمو خیس میکنه از خودم میپرسم « اگه هیچ وقت هیچ کسی منو نشناسه چی؟ » . نوشته شده در ساعت ۲ صبح ۳ آذر ۱۴۰۰ در حالی که تا الان مشغول کار کردن بودم🥲 @limoomed

. امروز تومور کلینیک داشتیم. معمولا تو تومور کلینیک ها اساتید مختلف یک رشته دور هم جمع میشن و راجع به بیمارهای مختلف با هم دیگه بحث و تبادل نظر میکنن و با هم برای روند درمانش تصمیم میگیرن. . تو تومور کلینیک ها معمولا سگ صاحبشو نمیشناسه انقدر که همهمه و ازدحامه😂 ۱۵ تا استاژر، ۳ تا اینترن، ۴ تا استاد، ۸ تا رزیدنت و ۳-۴ تا مریض با همراهی هاشون و دائم در حال رفت و آمدن و واقعا جای سوزن انداختن نیست. . یکی از صندلی های درمانگاه خالی شد و رفتم روش نشستم تا از نزدیک نظاره گر بحث اساتید باشم. صحنه ای که میدیدم به نظرم خیلی جذاب و زیبا بود! میون اون همه سر و صدا و رفت و آمد رزیدنتا و بیمارشون به اتاق معاینه و صدای گریه ی کر کننده ی بچه های درمانگاه اطفال، رزیدنت میومد مریضشو معرفی میکرد و اساتید مدارک و آزمایشها و سی تی اسکن مریض رو با هم نگاه میکردن و مشورت میکردن. . همینطور که از استاد مورد علاقه م چشم برنمیداشتم و نظراتش رو میشنیدم ذهنم جای دیگه ای بود و داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب میشه وقتی که درسم تموم بشه و یاد گرفتنی ها رو یاد گرفته باشم و بتونم به صورت عملی چیزایی که خوندمو پیاده کنم! شاید بیشترین سختی پزشکی همین درس خوندنای خیلی زیادشه! شاید همیشه انقدر سختی و عذاب نباشه تو این رشته… همینجوری داشتم در عوالم خوردم سیر میکردم که دیدم استاد با یه نگاه “به چی زل زدی بچه!” طور داره نگاهم میکنه😂 خجالت میکشم و نگاهم رو می دزدم و به این فکر میکنم که با اینکه این استادمون کلی بهم گیر میداد و سوال میپرسید و دو دیقه نمیذاشت نفس بکشم تو درمانگاه هاش، اما هنوزم چقدر برام جذاب و دوست داشتنیه! تمام طول بخش ENT صبح تا شب به این فکر میکردم که کاش واسه اینترنی بشه ENT رو هم برندارم( درکنار اعصاب😂) ولی الان نظرم اینه که اگه این یکی بیمارستان بیفتم و باز با این استادمون درمانگاه داشته باشم، شاید به استرس مورنینگ ها و گرند راندهای وحشتناکش بیارزه! باور پذیر نیست اما دلم واسه ENT این یکی بیمارستان تنگ میشه🥲 . نوشته شده در ۲۶ آبان ۱۴۰۰ @limoomed

کنسر غدد پاروتید😖 ماسکش رو که برداشت چند تا تیکه لوبوله از ضایعه ش همراه با کلی خون به ماسکش چسبیده بود😣 @limoomed
کنسر غدد پاروتید😖 ماسکش رو که برداشت چند تا تیکه لوبوله از ضایعه ش همراه با کلی خون به ماسکش چسبیده بود😣 @limoomed

یکمی روحمون رو نوازش بدیم😌 @limoomed

کل دیشب رو سه ساعت خوابیدم و تا دیر وقت داشتم کار میکردم، از صبح درمانگاه بودم و نیت کردم که دیگه امروز برم و از ENT یه چیزی یاد بگیرم. رفتم کنار رزیدنت وایستادم، باهاش معاینه کردم، CT ها رو بررسی کردیم، چندتا مریض رو آندوسکوپی کردیم و در همین حین استاد اومد. چندتا سوال ازم پرسید و با اینکه از ENT هنوز یک کلمه هم نخوندم تونستم جواب بدم. گذشت و گذشت تا آخرای درمانگاه، استاد رو به بچه ها شاکی شد که چرا نشستین رو صندلی؟ پاشین یکم با مریض درگیر شین، چهارتا معاینه کنین، تشخیص بذارین … منم اون عقب مقبا وایستاده بودم چون اخر وقت بود و نزدیک ۱۵ نفر استاژر تو یه اتاق کوچیک بودیم. یهو استاد گفتن که فقط خانوم دکتره که پیگیر مریضه، معاینه میکنه و مدارک رو بررسی میکنه، دانشجوی واقعی اونه! اولش که فکر میکردم منظورش رزیدنت سال ۲ عه و به روی خودم نیاورم اصلا، بعد دیدم استاد به بچه ها گفت برین کنار، یهو دیدم انگشتش رو گرفت سمت من! گفت این دانشجو باهوشه! میدونه کدوم مریضا رو باید دو دستی بچسبه و شب میره همینا رو میخونه و کامل یادش میمونه🥺 آقا اون لحظه از شدت شعف و خوشحالی دلم میخواست گریه کنم😭 . بعد از دبیرستان و کنکور حقیقتا هیچ وقت هیچ استادی انقدر بهم توجه نکرده بود🥺 از وقتی دانشجو شدم دیگه اسمم سر زبونا نبود، دیگه مرکز توجه نبودم، دیگه تنها کسی که تو کلاس میتونست سوالای سخت رو جواب بده من نبودم. حرف امروز استادمون منو برد به سالها پیش، وقتی که خیلی خفن تر از این حرفا بودم و حرفی برای گفتن داشتم. همون حس قدرت و باهوشی سالها پیش بهم دست داد، تایمی که از هیچ چیزی نمیترسیدم و میدونستم که لیمو از پس هر چیزی بر میاد چون لیموئه! . حقیقتا از اول بخش ENT تصورم این بود که چقدر این بخش سخته و قراره اذیت بشم، اما با تعریفی که استاد ازم کرد، یه روزنه ی یک میلیمتری تو دلم باز شد و حس کردم هنوز امیدی هست که اون دکتری که همیشه تو آرزوهام تصور میکردم بشم🥺 . باقی روز رو تو بخش گذروندم و مریضا رو ویزیت کردم و درمانگاه عصر رو هم موندم و ساعت ۹ شب آفمون کردن، زمانی که حتی یک مریض هم دیگه تو درمانگاه نمونده بود و در اصلی درمونگاه رو بسته بودن. نوشته شده در ۱۵ آبان ۱۴۰۰ در حالی که بند بند بدنم درد میکنه اما هنوز امید تو دلم زنده ست🌱

چند روز پیش که داشتم دایرکتا رو جواب میدادم، دیدم یه نفر که تازه هم فالوم کرده بود برام یه طومار طولانی نوشته از اینکه چقدر از پیجم خوشش اومده و انگیزه گرفته و دلش میخواد دکتر بشه و جون مردمو نجات بده! . والا یه لحظه رفتم تو فکر😂 یاد دوران کنکور خودم افتادم که همچین فانتزی هایی داشتم منم! خدمت به مردم… نجات یک زندگی … خدمت کردن به افراد بی بضاعت… تاسیس یه خیریه ی بزرگ برای درمان مریضایی که پول ندارن و … حتی نذر کرده بودم اگه قبول شدم یک روز در هفته رایگان کار کنم😂🤦🏻‍♀️ . الان اما وضعیت خیلی عوض شده، الان میدونم که حتی دو شیفت هم کار کنم با این اوضاع تورم احتمالا دخلم به خرجم نرسه، چه برسه به اینکه یک روز در هفته هم رایگان بخوام کار کنم. اون اوایل که مشاوره کنکور میدادم به بچه ها میگفتم درس بخونین تا قبول شین و در آینده از جهت مالی تامین باشین، حتی میگفتم تخصص بگیرین با حقوق تون میتونین هفت خانوار رو ساپورت کنین :))))) و اما الان چقدر عوض شده اوضاع! . دو سال پیش جدی به فکر رزیدنتی بودم (آزمون تخصص) و میگفتم از اول استاژری خوب درسامو بخونم که بعد طرحم حتما سال اول یه رتبه تاپ بیارم و برم تخصص. اما الان؟ الان فقط دنبال اینم که زودتر مدرکمو بگیرم و خلاص کنم خودمو. رزیدنتی هم نمیخوام بخونم. اگه ایران بمونم که احتمالا با عمومی بزنم تو کار بوتاکس و فیلر و این داستانا، اگه دخل و خرجم کفاف بده که مهاجرت کنم شاید به تخصص هم فکر کردم. . الان نه میخوام به کسی خدمت کنم، نه جون آدمی رو نجات بدم، نه لبخند بنشونم گوشه ی لب یه آدم نیازمند. تنها چیزی که الان میخوام و دارم براش تلاش میکنم نجات خودمه! هیچ چیزی در حال حاضر تو زندیگم اندازه ی خودم برام مهم نیست و هرکاری برای نجات خودم حاضرم بکنم. واقعا آدمی که ۶ سال پیش با کلی امید و آرزو صبح تا شب درس میخوند که بیاد دانشکده ی پزشکی رو الان نمیشناسم! همون آدمی که میخواست با کارای خوبش اسمش رو تو تاریخ ثبت کنه ! باورم نمیشه در عرض ۶ سال چقدر شرایط و اوضاع محیط اطراف عوض شده! حتی الان نمیدونم اون یه روز خدمت رایگان در هفته رو کجای دلم بذارم! آخه این چه نذری بود کردی دختر جون :)))) . نوشته شده در ۶ آبان ۱۴۰۰ در حالی که اشک تو چشمام جمع شده🥲

کیس درماتوفیتوزیس تینه آ کپیتیس @limoomed
کیس درماتوفیتوزیس تینه آ کپیتیس @limoomed