uk
Feedback
تفسیر قرآن کریم

تفسیر قرآن کریم

Відкрити в Telegram

بسم الله الرحمن الرحیم ادمین و طلبه پاسخگو احکام @IMANlllllll ــــــــــــــــــــــــــــــ

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
1 795
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
تفسیر 👓 سوره فلق، آیه ۴: آيا جادوگری را حقيقتی است و اگر هست آن چيست؟ چنان مینمايد كه در آن حقيقتی است، و علی رغم عواملی كه در آن دخالت میكند به صورت كامل شناخته نشده است، و از جمله اين عوامل است بعضی از قوانين طبيعی كه هنوز شناخته نشده و ممكن است كاملا وسيله انجام سحر بوده باشد، همچون جيوهای كه جادوگران فرعون در شبه ريسمانهای خود قرار میدادند، و با گرمی آفتاب آنها را به حركت در میآورد، و ممكن است گاه حقيقت آن قوت روح در نزد جادوگر بوده باشد يا به خدمت گرفتن ارواح شرير، و هر چه بوده باشد، تسليم شدن به سحر و تأثيرات آن جايز نيست، بلكه مبارزه با آن از طريق توكل بر خدا و پناه جستن از او ضرورت دارد. «وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ- و از شرّ زنان دمنده در گرهها.» در قديم پير زنان به كار جادوگری میپرداختند، و مردمان و مخصوصا زنان را فريب میدادند، و اين حالت انگيزه ترس در بسياری از كسان میشد و لازم میآمد كه از آن جادوگران به خدا پناه برند. بعضی از مفسران گفتهاند: مقصود از النّفّاثات فی العقد: زنانی است كه با افكار منفی خويش در عقد عزم ارادی مردمان میدميدند. ولی بيشتر مفسران مراد از آن را زنان جادوگر دانستهاند، و اين گفته با سبب نزول آيه در اين سوره نزديكتر است، ولی آنچه در روايتها در اين خصوص آمده قابل قبول نيست، زيرا كه مخالفت با نزول آن در مكه است، و همچنين با عصمت رسول اللَّه سازگاری ندارد و با اين كه او از سحر بيزار بوده است.

وَمِن شَرِّ النَّفّاثاتِ فِي العُقَدِ ‍ و از شرّ آنها که با افسون در گره‌ها می‌دمند (و هر تصمیمی را سست می‌کنند)؛ (سوره فلق، آیه ۴)

تفسیر 👓 سوره فلق، آیه ۳: شب با تاريكی و وسواس و چيزهايی كه در شب میآيد میرسد، و در پناه تاريكی آن بعضی از حشرات و جانوران وحشی به حركت در میآيند، و تبهكاران و كيد كنندگان به فعاليت بر میآيند، و بر بعضی بيماری و اندوه مستولی میشود، و غريزهها و شهوتها در نبودن رقابت اجتماعی شدت پيدا میكند، و آدمی نيازمند عزم و اراده اطمينان بخشی میشود تا بر شب و خطرهای آن پيروز شود، و به همين سبب از آنها به او پناه میبرد. «وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ- و از شرّ شب تاريكی كه در میآيد.» گفتهاند: غسق شدت تاريكی است، و غاسق شب است يا كسی كه در ميان آن حركت میكند، و وقب به معنی داخل شدن است. بعضی گفتهاند كه شب بدان سبب غاسق است كه از روز سردتر است، و در آن حشرات از جاهای خويش و درندگان از كنامهای خود بيرون میآيند، و بد كاران در آن به بيهوده كاری و تبهكاری میپردازند.

وَمِن شَرِّ غاسِقٍ إِذا وَقَبَ ‍ و از شرّ هر موجود شرور هنگامی که شبانه وارد می‌شود؛ (سوره فلق، آیه ۳)

تفسیر 👓 سوره فلق، آیه ۲: آيا آنچه خدا آفريده، خير مطلق است يا شر مطلق، يا در هر چيزی مقداری از اين است و مقداری از آن؟ بعضی گفتهاند: چگونه خدا كه خير گسترده است شر میآفريند؟ و ديگران گفتهاند: هستی حالت غضب الاهی و بنا بر اين شر مطلق است! و هر دو گفته نادرست است و با و جدان و فطرت ما موافق نيست. درست آن است كه خدا كاينات را به رحمت خود آفريده و بشر را برای آن آفريده است كه از رحمت خودش او را بهرهمند سازد، ولی ذات مخلوق نيستی و ناتوانی و نقصان باقی میماند، و از همين عجز بزرگداشت چيزهای سلبی و منفی پديد میآيد، ولی در او ناحيهای از خير باقی میماند كه به تجليات پروردگارش تعلق دارد، و بخشش او غالبا بر جانب شر میچربد، بدان سبب كه رحمت او گستردهتر از غضب او، و فضل او بزرگتر از عدل او سبحانه و تعالی است. خدا هر زندهای را چنان آفريده است كه جانب خير را بر میگزيند و از جانب شر در نفس خود و در آفريدگان محيط بر خود پرهيز میكند، و انسان به نوبه خود مجهز به وحی و عقل و غريزه است تا به وسيله آنها از شر دوری جويد، و پناه بردن به خدا شكلی از اشكال پرهيز كردن از شرور است. «مِنْ شَرِّ ما خَلَقَ- از شر آنچه آفريده شده است.» شك نيست كه روان كردن واجبات شريعت يكی از مهمترين و برجستهترين اشكال فرار از شرّ است، بدان سبب كه ما را به راههای سلامت و وسايل نجات رهبری میكند.

مِن شَرِّ ما خَلَقَ ‍ از شرّ تمام آنچه آفریده است؛ (سوره فلق، آیه ۲)

تفسیر 👓 سوره فلق، آیه ۱: بگو به خدای همه آفريدهها پناه میبرم كلماتی است كه آنها را بر زبان میرانيم، ولی درباره معانی خارجی و مصاديق واقعی آنها نينديشيم، غامض و اسرار آميز باقی میماند، مگر عبارتها پلهايی برای گذشتن و رسيدن به معانی، و كلمات اشارههايی به حقايق نيست كه كلمه استعاذه و پناه بردن به چيزی يكی از آنها است و در آن هنگام كه شخص اعتماد خود را به نفس خويش در رو به رو شدن با خطر هولناك از دست میدهد، و چنان گمان دارد كه آنچه به آن پناه میبرد قادر بر جلوگيری از آن خطر است، به آن چنان پناه میبرد كه گرفتار جانور درندهای به يك غار يا دژ پناهنده میشود؟ گاه خطرهايی كه مردم از آنها میهراسند، تنها وهم و گمان و وسوسه شيطانی است، كه در برابر آن بشر در زمانی به جن و جادو و بت پناه میبرده، در صورتی كه شايسته پناه بردن به آفريننده جهان بوده است. بدين گونه خدا به ما فرمان داده است كه تنها به او پناه بريم، و از التجای به آنها خودداری ورزيم و اين مطلب را به صراحت بگوييم، گفته است: «قُلْ- بگو:» ای كافران! در آن هنگام كه شما به مردم و شركای فرضی خدا و جادوگران و كاهنان و جن و نظاير اينها پناه میبريد، من «أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ- به خداوند همه آفريدهها پناه میبرم.» میپرسيم كه اولا: مفردات استعاذه و شروط آن چيست؟ ثانيا فلق يعنی چه؟ استعاذه حالتی نفسانی است كه مايه آن ترسيدن از خطر است و اعتماد داشتن به آن كس كه از او پناه خواسته شده، و علاوه بر آن تمرينی برای جلب خرسندی شخصی است كه از او پناه میطلبيم، و از اين گذشته، مطمئن بودن به اين امر كه تنها او قادر به دفع خطر و نجات دادن ما است. اما درباره معنی فلق اختلاف فراوان است: بعضی گفتهاند كه آن چاهی در جهنم است كه دوزخ به آتش سوزان است- پناه بر خدا از آن، و بعضی ديگر آن را صبح يا زمين مطمئن يا كوهها يا صخرهها دانستهاند، ولی بهترين قول در معنی آن كلام جامعی است كه میگويد: معنی آن همه آفريدههای خدا است، بدان سبب كه خدا میگويد: أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ كانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما. (الانبياء/ 30) و رب الفلق: آن كس است كه دانه را شكافت، و صبح را شكافت، و كوهها را با نهرها شكافت، و آسمانها و زمين و همه چيز را شكافت و آشكار كرد.

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ قُل أَعوذُ بِرَبِّ الفَلَقِ ‍ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر بگو: پناه می‌برم به پروردگار سپیده صبح، (سوره فلق، آیه ۱) سورة #الفلق

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۴: چون به آن جا رسيديم كه خدا را پر و بدون جزء و تطور و ولادت بدانيم، بزرگترين حجابی كه ميان ما و خدا است، يعنی حجاب تشبيه خدا به انسان كه از نادانی و كم خردی آدمی نتيجه میشود از ميان میرود. چون انسان جز خودش و آفريدههای ديگر را نمیبيند، گاه خدا را با خود مقايسه میكند و گاه با ديگر آفريدهها، و از آن غافل است كه اين قياس و تشبيه اصلا با اعتقاد به خالق منافات دارد. اما اگر آدمی متذكر اين حقيقت باشد، شبههها از ضمير او دور و ضمير از آنها پاك میشود، و قلب او آمادگی پذيرفتن نور معرفت پيدا میكند، و ظاهرا كلمات ذكر اساسی ما را به اين حقيقت يادآور میشود، مگر تكبير بزرگتر دانستن خدا از توصيف نيست؟ «خدا بزرگتر از آن است كه توصيف شود»، و تسبيح پاكيزه دانستن او از هر چيز است كه بر خاطر آدمی بگذرد، از ناتوانی و كاستی، و همتا و نظير، و نيز چنين است تهليل كه به معنی نفی شريك از او است، و به همين سبب است كه پروردگار ما در پايان سوره اخلاص میگويد: «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ- و هيچ كس همتای او نبوده است و نخواهد بود.» پس اگر خواستار شناخت اويی، از خود حجاب مقايسه كردن او را با آفريدههايش دور كن، و از دايره مخلوق برتر رو و به افق خالق برس، و از محيط شهادت و حضور به افق غيب، و از جستجوی از ذات به دريافت نور اسماء بالا رود. نفی شبيه و همتا نفی هر صفت ناتوانی و محدوديت و نقص در خالق است، چنان كه امام امير المؤمنين- عليه السلام- در پاسخ كسی كه درباره سوره اخلاص از او پرسش كرده بود، چنين گفت: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ بدون تأويل عدد، الصّمد بدون تبعيض بدد (توانايی)، لم يلد كه وارثی هلاك شونده باشد، و لم يولد تا شريكی برای خدا باشد، و هيچ يك از آفريدگانش همتای او نيست». (بحار الانوار، ج 3، ص 298) هنگامی كه او- عليه السلام- در توصيف پروردگار خويش سخن میگفت، يكی از شنوندگان پرسيد كه: معبود كجا است، و او در جوابش گفت: «به او گفته نمیشود كه: كجا است؟ بدان سبب كه او به كجا كجايی بخشيد، و گفته نمیشود: چگونه؟ زيرا كه او به چگونه چگونگی داد، و گفته نمیشود كه ما هو (او چيست؟) چرا كه ماهيت را او آفريد، منزه است خدای بزرگ كه زيركان در گردش امواج عظمت او گم شدهاند، و عاقلان از يادآوری ازليّت او ناتوان ماندهاند، و خردها در افلاك ملكوت او دچار حيرت شدهاند». و نيز او- عليه السلام- گفت: «از آن بپرهيزيد كه كسی را به پروردگار تشبيه كنيد كه همانندی ندارد، يا به وهم درباره او سخن گوييد، يا فكر را برای شناخت او به كار اندازيد، و برای او مثل بزنيد، يا او را به صفات آفريدگانش توصيف كنيد، كه هر كس چنين كند سزايش آتش است». (بحار الانوار، ج 3، ص 298)

وَلَم يَكُن لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ ‍ و برای او هیچگاه شبیه و مانندی نبوده است! (سوره إخلاص، آیه ۴)

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۳: هنگامی كه از محال بودن تركيب در آفريننده آسمانها و زمين آگاه شديم، و دانستيم كه امكان تولد چيزی از او وجود ندارد، و چگونه ممكن است جزئی از او جدا شود در صورتی كه او صمد است و تصور تأليف و تركيب و اندامها و پارهها در او نمیرود؟! چون دانستيم كه فرزند از او به وجود نمیآيد، اين را نيز میدانيم كه خود تولد پيدا نكرده است، مگر آن كه فرزند میآورد چيزی از او كم نمیشود و نيازمند به تكميل خود با افزوده شدن پارهای به آن نيست، و پروردگار ما كه بینياز از افزايش است چگونه ممكن است با تولد از ديگری افزايش پيدا كند؟ «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ- نه میزايد و نه زاده شده است.» نه میزايد بدان سان كه كاينات آفريده، خواه كثيف و خواه لطيف، میزايند و توضيح آن پيش از اين در حديث امام حسين- عليه السلام- گذشت. اين آيه بنياد خرافههای جاهلی را كه در مذاهب و مبادی مختلف تجسم پيدا كرده است، ويران میكند كه بر تصور ولادت موجودات از رحم آفريننده آن، سبحانه و تعالی، تكيه دارد: بعضی گفتهاند كه آفريدگار از طينت پليدی كه ملازم با او بود، ناراحت شد و از آن آفريدگان را آفريد، و بعضی ديگر چنين گفتهاند كه: ابليس (يا تاريكی) بر نور (يعنی خدا به گمان ايشان) جست و نور كه میخواست خود را از آن برهاند، همچون كسی بود كه در گل فرو رفته باشد، و از اين تلاش و تداخل نور و ظلمت در يكديگر كاينات به وجود آمد. اين شكل بيان، در نزد بعضی ديگر بدين صورت در آمد كه: خالق از عرش خود فرود آمد و صورت مخلوقات پيدا كرد، و به گفته بعضی ديگر: خداوند سبحانه و تعالی هستی خويش را فيضان بخشيد و از آن كاينات پديد آمد، اين عبارات را بدين گونه رفته رفته لطيفتر كردند ولی اساس نظريه تغييری پيدا نكرد. همه اين بيانات بر اساس تولد مبتنی است، و تولد مقتضی تطوری در ذات شیء است كه با تعالی خداوند تعالی منافات دارد. بنا بر اين تفاوتی نمیكند كه ولادت كثيف باشد همچون ولادت ميوه از درخت، يا لطيف همچون ولادت انديشه از قلب و عقل، آيا قلب يا عقل چندان تطور پيدا نمیكند كه انديشه از آن بيرون آيد، به همان گونه كه درخت منفعل میشود تا ميوه از آن به وجود آيد؟ هرگز. خالق سبحانه و تعالی كائنات را بدون رنجی يا درمانی يا فعل و انفعالاتی در ذات خود يا تطوراتی به وجود آورده است، و در همان حين كه تولد چيزی از او نفی میشود تولد او از چيز ديگر نيز نفی میشود، بدان جهت كه آنچه كاهش نمیيابد افزايش هم پيدا نمیكند، يا میخواهی بگو: نيازی به افزايش ندارد. نفی ولادت به همه صورتها و معانی آن، آفريده را در جايگاه بندگی و پرستش مطلق قرار میدهد، و بخشيدن هر گونه قداست ذاتی را به هر چيز يا شخص از آفريدههای خدا نفی میكند، جز ارزشهای وحی برخاسته از دين خدا، و بدين گونه آفريدگان در برابر خالق، و در برابر دين خالق، برابر میشوند، و هيچ فردی را نرسد كه به گمان نزديكتر بودن ذاتی به قدوس خود را برتر از ديگران بداند، و همه مذاهب عنصری، خواه آشكار و خواه پنهان، بدين گونه باطل میشود.

لَم يَلِد وَلَم يولَد ‍ (هرگز) نزاد، و زاده نشد، (سوره إخلاص، آیه ۳)

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۲ - بخش ۲: میيافتم، توحيد و اسلام و ايمان و دين و شرايع را از طريق لفظ «صمد» در همه جا گسترش میدادم». (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۲۵) گفتار خود را درباره «صمد» با روايت شريفی از امام علی- عليه السلام- به پايان میرسانيم كه بسياری از معانی صمد در آن آمده است: «تأويل صمد: نه اسم است و نه جسم، و نه مثل است و نه شبيه، و نه صورت است و نه تمثال، نه حد است و نه حدود، و نه موضع است و نه مكان، و نه چگونه و نه كجا، و نه اين جا و نه آن جا، و نه ملأ و نه خلأ، و نه ايستادن و نه نشستن، و نه سكون و نه حركت، و نه تاريك و نه روشن، و نه روحانی و نه نفسانی، و نه از آن جايی تهی است و نه هيچ جا گنجايش آن را دارد، و نه رنگی دارد و نه بر خاطری میگذرد، و نه بويی، همه اين چيزها از او سلب میشود». (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۳۰)

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۲ - بخش ۱: و يكی از مظاهر احديت، صمديت و پری است كه اشاره به حقايقی گوناگون میكند كه همه آنها را يك بصيرت در خود متجلی میسازد، و آن اين كه خدا اندامها و اجزاء و نيز حالاتی كه گاه بر او عارض شود ندارد. «اللَّهُ الصَّمَدُ- خدای پر و بینياز.» امام حسين بن علی- عليهما السلام- درباره كلمه صمد چنين گفته است: «صمد: آن كه جوف ندارد، و صمد: آن كه بزرگی و آقايی او به منتها درجه رسيده، و صمد: آن كه نمیخورد و نمیآشامد، و صمد: آن كه نمیخوابد، و صمد: آن كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود». (بحار الانوار، ج 3، ص 323) از امام باقر- عليه السلام- روايت شده است كه گفت: «محمد بن حنفيّه- رضی اللَّه عنه- میگفت: صمد: قائم به خويش و بینياز از ديگران است». (بحار الانوار، ج 3، ص 323) برای كلمه صمد نزديك بيست معنی ذكر شده است، و برترين آنها تو پر و غير مجوّف است، و صمود و صامد از آن مشتق میشود، و آقای بزرگی را كه به شجاعت توصيف میشود، صمد میخوانند بدان سبب كه تزلزل پيدا نمیكند. صفات دوام و احديت و قيمومت و نظاير آنها از صفت صمد نتيجه میشود، و چون از امام زين العابدين- عليه السلام- درباره معنی صمد پرسيدند، گفت: «آن كه شريك ندارد، و نگاهداری چيزها او را خسته نمیكند، و هيچ چيز از او پنهان نمیماند». (بحار الانوار، ج 3، ص 323) صفت صمديت همچنين در اين امر متجلی میشود كه خدا نه فرزند كسی است و نه فرزندی دارد، چه ولادت او دليل اضافه شدن چيزی به او است كه در او نبود، يا جدا شدن چيزی از او است كه در او وجود داشته است، و صمد كه اجزايی ندارد، قابل تصور نيست كه با زادن و زاده شدن افزايش و نقصان پيدا كند. از همين جا امام حسين- عليه السلام- معنی صمد را در سوره آيه پس از آن دانست و گفت: «اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ» و در تفسير آن آيه پس از آن را خواند: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ. «لم يلد» يعنی چيز كثيفی همچون فرزند يا چيزهای كثيف ديگری كه از آفريدگان خارج میشود، و نيز چيز لطيفی همچون نفس از او خارج نمیشود، و حالات گوناگون، همچون خواب و بيداری، و شادی و غم، و خنده و گريه، و ترس و اميد، و ميل و اكراه، و گرسنگی و سيری ندارد، و برتر از آن است كه از چيزی خارج شود، و چيزی كثيف يا لطيف از او تولد پيدا كند. «و لم يولد» از چيزی زاده نمیشود و از آن بيرون نمیآيد، همچون چيزهای كثيفی كه از عناصر آنها بيرون میآيد، و همچون جنبندهای از جنبنده ديگر، و گياهی از زمين، و آب از چشمه، و ميوه از درخت، و همچون چيزهای لطيف از مراكز آنها، مانند بينايی از چشم، و شنوايی از گوش، و بويايی از بينی، و چشايی از دهان، و سخنگويی از زبان، و شناخت و تميز از قلب، و مانند آتش از سنگ. نه. بلكه او خدای صمد است كه نه از چيز است و نه در چيز و نه بر چيز. به وجود آورنده و آفريننده چيزها است، و آنها را به قدرت خود پديد میآورد، و آنچه برای نابودی آفريده است متلاشی میشود، و آنچه برای بقا آفريده است به علم او باقی میماند. اين است خدای صمدی كه نه زاده است و نه فرزند میآورد، و دانای پنهان و آشكار است، و بزرگ و برتر، و هيچ همتايی ندارد. (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۲۴) بدين گونه امام حسين- عليه السلام- از كلمه صمد معانی لطيفی را در توحيد الهام گرفت، و اگر در معنی صمد كه ياد كرديم، يعنی پری و غير مجوفی، تدبر كنيم، خواهيم دانست كه چگونه اين صفتی است كه با آن آفريده از آفريدگار تمايز پيدا میكند، پس هيچ آفريدهای نيست كه در واقع يا در نظر عقل يا در وهم يا در تصور تركيب يافته از اجزاء نبوده باشد، و تنها خدا است كه از تركيب صفات در هر يك از اين نواحی مبرا است. ما بنا بر دانشهای محدود خويش از جسم، اين را میدانيم كه هر چيز مركب از ذراتی خرد است، و در اين ذرات جاهای خالی عظيم نسبت به بزرگی ذره وجود دارد، بدان سان كه چون يك خروار چوب را كه اگر بر روی زمين ريخته شود سطح وسيعی از آن را میپوشاند بتوانيم، به فرض، از همه جاهای خالی آن تهی كنيم، حجمی پيدا خواهد كرد كه نسبت به حجم سابق آن بسيار كوچك است، ولی وزن يك خروار آن هيچ تغييری پيدا نمیكند. ولی به خدا افزايش و كاهش راه ندارد، بدان سبب كه كامل است، و اگر در او نقصی فرض كنيم، چه فرقی با موجوداتی كه خود آفريده است خواهد داشت؟ و اگر خالق و مخلوق برابر باشند، چرا از اساس بايد در انديشه وجود يك خالق بيفتيم؟ مگر نه اين است كه چون در آفريدگان نقص و نياز مشاهده كرديم، عقل ما را به آفريدگاری بینقص رهبری كرد؟ و آشكارترين مصداقهای نقص تركيب و تأليف است، و افزايش و نقصان، پس چگونه میتوان انديشه وجود آنها را در آفريدگار تصور كرد؟ امام باقر- عليه السلام- معانی متعددی را از كلمه صمد الهام گرفته و سپس گفته است: «اگر برای علمی كه خدای عز و جل آن را به من بخشنده است حاملانی … ادامه تفسیر

اللَّهُ الصَّمَدُ ‍ خداوندی است که همه نیازمندان قصد او می‌کنند؛ (سوره إخلاص، آیه ۲)

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۱ - بخش ۳: ميان ببرد. با تفكر در جهانسازی خدا و قدرت بزرگ او همه اين اسطورههای باطل متلاشی میشود، و قدرت نامحدود خدا كه در آفرينش وی و نظامی كه در جهان به جريان انداخته است تجلّی پيدا میكند، و به همين گونه آشكارا معلوم میشود كه اين نظام و اين آفرينش دو خدای جز او نيست كه میبايستی پرستيده شوند و جاهليت نوين كه تسليم ماده و پرستنده آن شده است چنين میكند، آنها نيز آفريدههای خدايند و به ميانجيگری آنها عظمت و قدرت او، جل جلاله، آشكار میشود.

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۱ - بخش ۲: نوعی از انواع است، هرگز ... او واحد بیعدد واحد بیشبيه و نظير است. در حديث آمده است كه در جنگ جمل يك اعرابی از امام امير المؤمنين- عليه السلام- از معنی «واحد» سؤال كرد، و مردم به آن اعرابی گفتند: مگر نمیبينی كه امير المؤمنين آشفته خاطر است؟! و امام گفت: او را به حال خود وا گذاريد كه آنچه اعرابی میخواهد همان چيزی است كه ما از قوم میخواهيم، (يعنی يكتا شمردن خدا و معرفت حقيقی به او پيدا كردن، و مقصودش از قوم دشمنان بود) و سپس گفت: «در حق خدا گفتن اين كه واحد است بر چهار گونه است: دو گونه از آنها در حق خدا روا نيست، و دو گونه حق است، از آن دو كه روا نيست، يكی اين است كه از واحد منظور از باب اعداد باشد، بدان سبب كه آنچه دوم ندارد در باب اعداد داخل نمیشود، و آن كس كه بگويد: خدا سومی از سه تا است، كافر است، و اگر كسی بگويد كه يكی از مردم است و مقصودش نوعی از جنس باشد، روا نيست، چه اين تشبيه است و در حق پروردگار ما روا نيست، و اما آن دو وجهی كه روا است، آن است كه شخص بگويد كه خدای عز و جل احدیّ المعنی است، و مقصودش آن باشد كه: او در وجود تقسيم پذير نيست، و نيز در عقل و وهم به همين گونه است، چنين است پروردگار ما عز و جل». (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۰۷) و بدين گونه واحد ميان ما و پروردگارمان مشترك است، چنان كه میگوييم: «اين يكی از مردم است» و «خدا يكی و واحد است»، ولی هيهات كه بشود آن دو واحد را با هم شبيه دانست، و احديت پروردگار ما از گونه احديت آفريدگان او نيست. بهتر است در اين باره به حديثی از امام ابو الحسن- عليه السلام- گوش فرا داريم كه از تشابه محال سخن میگويد. و آن در معانی است نه در نامها كه مشترك است، میگويد: «تشبيه در معانی است، و اما در اسماء واحد است و دلالت بر مسمی دارد، و از آن روی چنين است كه چون گفته شود انسان واحد است، خبر از آن میدهد كه يك جسد است نه دو، و نفس انسان واحد نيست، بدان سبب كه اندامهای مختلف دارد، و دارای رنگهای متفاوت است، و از اجزايی جدا و متفاوت نسبت به يكديگر تركيب شده، چنان كه خون او چيزی جز گوشت او است، و گوشت او سوای خون او است، و عصب او غير از رگ او، و موی او جز پوست او، و سياهی او جز سفيدی او، و به همين گونه است همه چيزهای آفريده ديگر، پس انسان از لحاظ اسم واحد است نه در معنی، و خدا جل جلاله واحدی است كه واحد ديگری جز او نيست، و اختلاف و تفاوتی در او نيست، و زيادتی و نقصانی ندارد، پس انسان آفريده ساخته شده تركيبی از اجزاء مختلف و جوهرهای گوناگون است، ولی مجموع آنها يك شیء واحد است». (نور الثقلين/ ج 5، ص 710) احديت و يگانگی خدا با شناخت استيلای كامل وی بر همه چيز، و اين كه او هر چه بخواهد میكند، و عبادت تنها مخصوص او است، و هر چه جز او پرستش شود بیحاصل است، تجلّی پيدا میكند. اما خرافات جاهليت از گونه آن كه نيروی ديگری مستقل از نيروی خالق وجود دارد، برخاسته از جهل و نادانی نسبت به خدا است، و ديگر اين كه بر آفريننده كاينات ناتوانی و محدود و مقيد بودن محال است، پس چگونه ممكن است پروردگار ما، مثلا، عاجز از خلاص شدن از شرّ ابليس باشد- تا آن جا كه آفريدگان را آفريد تا از طينت خبيثی كه از ازل با او بود همان ابليس است خلاص شود؟! هرگز چنين نيست ... خدای متعال آفريننده ابليس و مسلط بر او است پس بر ما بنا بر فرمان عقل جايز نيست كه ابليس را همچون يكی از دو خدا پرستش كنيم. افسانه نور و ظلمت و اين كه دو خدای قديماند، و اين كه ظلمت داخل در نور يا نور داخل در ظلمت شد و، به گفته مانويان، آفريدگان آفريده شدند نيز برخاسته از نادانی نسبت به خدا و به قدرت بیحدّ و قيد او است، و چگونه ممكن است پروردگاری كه به قدرت توصيف میشود، و قدرت او در كاينات عجيب مشاهده میشود، نتواند بر تاريكی مسلط شود؟! او كه نور و ظلمت را به قدرت خود آفريده است؟! نيز از اين گونه است اساطيری كه در زمينه پرستش چيزهايی جز خدا وجود داشته و در دينهای آسمانی نيز داخل شده است، همچون: اعتقاد به اين كه كاينات را خدايان كوچكی است كه فرزندان خدای بزرگترند و آنان همچون پسران و دختران او به شمار میروند و بعضی از آنها از بعضی ديگر به او نزديكترند، و بر مردمان لازم است كه به آنها تقرب پيدا كنند و مجسمههايی از آنها فراهم آورند تا ارواح آنها در اين مجسمهها حلول كند، و منشأ پرستش بتان از زمان پيدايش تا كنون همين انديشه بوده است. همه اين اسطورهها و افسانهها برخاسته از نادانی نسبت به مقام الوهيت و به اين حقيقت است كه آفريننده آسمانها و زمين و آنچه در آنها و در ميان آنها است، ناتوان و محدود نيست! اگر در او طينتی ابدی وجود میداشت، اين يك نيز در مقام پروردگاری توانا و دانا میبود، ولی چگونه امكان آن است كه دو قدرت مطلق متضاد با يكديگر جمع شود و يكی از آن دو نتواند ديگری را از … ادامه تفسیر

تفسیر 👓 سوره إخلاص، آیه ۱ - بخش ۱: بگو خدا يكی است اگر آدمی از زندان ذات و در بند هوای نفس بودن خارج نشود، امكان بيرون آمدن از ظلمتكده شرك برای او ميسّر نخواهد شد، و اگر خوب دقت كنيم، ريشه هر كفر و شرك و سركشی را در دوستی نفس و هوای آن خواهيم يافت، و حتی آن كس كه طاغيان يا بتان را میپرستد، در حقيقت هوای نفس خويش را در صورت طاغيان و شهوات خود را در هيكل بتان پرستش میكند. پس اگر از خود دوستی خارج شوی، و به چالش با تاريكيهای هوای نفس برخيزی، به اذن خدا به سرزمين وسيع پاكيزه يكتاپرستی بدون قيد و شرط راه خواهی يافت. آيا چگونه میتوانيم از زندان ذات خويش خارج شويم؟ با مبارزه و چالش با هراسهای طاغيان و گمراهيهای اجتماع و خرافات گذشتگان و مقدمات باطلی كه در نزد ايشان رايج بوده است. تاريخ يكتاپرستان خلاصهای از مبارزه تلخ ميان ايشان و خوانندگان مردم به شرك و گمراهی است ... آيا در تاريخ پيامبران و صدّيقان نخواندهايد كه چگونه با نور توحيد برای بر انداختن تاريكيهای زمان خويش به مبارزه برخاستند؟ ... همه اين تاريخ در اين سوره با يك كلمه خلاصه میشود، يعنی كلمه: «قُلْ- بگو:» بدون فرمانبرداری از اين دستور صريح نمیتوانيم به آسمان توحيد عروج كنيم، بدان سبب كه توحيد خود شكستن قيدهای شرك و گشودن بندها و زنجيرهای گمراهی است، و ناگزير میبايستی اراده در ضميرت به كار افتد و روح چالش در عقلت تبلور پيدا كند، و فطرت پاك نخستينت از زير تودههای نادانی و غفلت و فراموشی برخيزد و بيرون آيد، و اگر خواستار شناختن خدا و نزديكی به او دست يافتن به رضوان و فردوس او هستی، بايد همه اين كارها را به انجام برسانی. «هُوَ- او است،» و آن غيبی است كه هرگز علم تو بر او محيط نخواهد شد، و تنها پرتوی از نور او پاره آتشی است كه همه هستی تو را مشتعل میسازد و چنان است كه به سختی میتوانی آن را تحمل كنی. او خدايی است كه قلب تو درباره او گرفتار حيرت است، و به اندازهای نزديك است كه او را در همه چيز میبينی، و در عين حال دور است و ذات او را نمیتوانی بشناسی. در حديثی به جا مانده از امام باقر- عليه السلام- در معنی «هو» آمده است كه گفت: «اسمی مورد اشاره، و كنايهای از غايب است، پس هاء خبر دهنده از يك معنی ثابت است، و واو اشاره به آنچه از حواس غايب است، به همان گونه كه گفته تو «هذا» اشاره به مشاهده شدهای با حواس است». (بحار الانوار، ج 3، ص 221) او كسی است كه نفوس ما خواستار ديدار او، و قلبهای ما آكنده از دوستی او است، و همه خواهان شرارههای وجه كريم اوييم و تشنه دست يافتن به جام محبت او و نزديك شدن به وی. او با يك كلمه «هو» است كه با آن به وی اشاره میكنيم بی آن كه محدود و مقيدش سازيم، يا مدعی شناخت ذات او شويم، يا چيستی و چونی او را توهم كنيم. و روايت شده است كه علی- عليه السلام- يك شب پيش از جنگ بدر خضر- عليه السلام- را در خواب ديد و به او گفت: «چيزی به من بياموز كه به وسيله آن بر دشمنان پيروز شوم» و خضر در جوابش گفت: بگو يا هو! يا من لا هو الا هو! پس چون صبح شد علی- عليه السلام- داستان خواب را برای رسول اللَّه نقل كرد، و او به وی گفت: ای علی! اسم اعظم را ياد گرفتی و در روز بدر بر زبانم روان بود»، و روايت اضافه كرده است كه: امير المؤمنين- عليه السلام- قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواند، و چون از خواندن آن فارغ شد گفت: «يا هو! يا من لا هو الا هو! اغفر لی و انصرنی علی القوم الكافرين». (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۲۲) «اللَّهُ- خدای،» خدای معبودی كه آسمانها و زمين او را تسبيح میگويد، و متحيران درباره او در حيرتاند، و پناهخواهان به او پناه میبرند. در حديثی به جا مانده از امام علی- عليه السلام- چنين آمده است: «معنی «اللَّه» يعنی معبودی كه آفريدگان در فهم چيستی و احاطه پيدا كردن به چگونگی او سرگردانند، و خدا از دريافت چشمها پوشيده و از توهمها و خاطرهها مستور است». از امام باقر- عليه السلام- روايت شده است كه گفت: «معنی خدا معبودی است كه آفريدگان از فهم چيستی او و احاطه پيدا كردن به چگونگی او در حيرتاند (إله)، و عرب هنگامی میگويد «إله الرجل» كه مرد متحير مانده باشد و به آنچه مورد نظر است علمی ندارد، و هنگامی میگويد «وله» كه از ترس به چيزی پناه برده شد» و اضافه كرد كه: «پس إله از حواسّ خلق مستور و پوشيده است». (بحار الانوار، ج 3، ص ۲۲۲) بدين گونه كلمه «اللَّه» بر حسب اين روايت مشتق از «إله» است كه معانی معبود را در خود جمع دارد، كه مردم درباره او متحيرند و متحيران به او پناه میبرند. «أَحَدٌ- يگانه.» با وجود اين كه «أحد»، چنان كه گفتهاند: مشتق از «واحد» است، دلالت آن بر وحدانيت و يكتايی بيشتر است، و خداوند سبحانه و تعالی بینظير و شريك است، و اعضاء و اجزاء ندارد، چه در واقع و چه در نظر عقل و وهم، و معنی احد آن نيست كه او يكی از دو تا است، يا … ادامه تفسیر

بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ قُل هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ‍ به نام خداوند بخشنده بخشایشگر بگو: خداوند، یکتا و یگانه است؛ (سوره إخلاص، آیه ۱) سورة #الاخلاص

في جيدِها حَبلٌ مِن مَسَدٍ ‍ و در گردنش طنابی است از لیف خرما! تفسیر 👓 سوره مسد، آیه ۵: و زنان معمولا خود را با گردنبندی از مرواريد و گوهرهای گرانبها آرايش میدهند، ولی آن زن بر گرد گردن خود در ضمن حمل خار و هيزم ريسمانی از ليف خرما داشت، و آيا اين بر چيزی جز خسيسی و فرومايگی او دلالت دارد؟ «فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ- در گردنش ريسمانی از ليف خرما است.» بعضی گفتهاند كه مقصود از اين آيه آن است كه در روز قيامت بر گرد گردن او ريسمانی فراهم آمده از ليف خرما خواهد بود، بدان سبب كه گردنبند جواهر خود را در راه محاربه با پيامبر اسلام به مصرف رسانده بود.

تفسیر قرآن کریم - Статистика та аналітика Telegram каналу @ooeeooeeooeeoo